پیش درآمد دشتی

بهت نگفته بودم که دوباره یادگرفتن «سه‌تار» رو شروع کردم، درست مثل هزار و یک وجه مشترکی که داشتیم و نگفتیم! توی ذهنم آهنگهایی که تمرین می‌کنم هر کدوم به یک نفر لینک شدن و تو تموم مدتی که اون آهنگ رو می‌زنم به اون آدم فکر می‌کنم. خودمم نفهمیدم چرا بعضی آهنگها به یکسری لینک شدن ولی یکسری آدمها و آهنگها هنوز لینک نشدن.

وقتی «می‌ زده مرضیه» رو می‌زنم همیشه یاد بابا می‌افتم. بیشتر وقتها یاد خاطرات بچگی، یاد اون مجموعه نوارهای کاست مرضیه که ما اون روزها نمی‌دونستیم چرا غیرقانونیه، «گل پامچال» رو که می‌زنم یاد شمال و بارون و خاله می‌افتم، یا مثلا «پاییز آمد» همیشه و تا ابد برام آهنگ «عمو اکبره» که اونم حالا دیگه نیستش! لعنتی وقتی که ایران نیستی این داستان نبودن یه طور دیگه‌ای می‌شه.

جدیدا دارم «پیش درآمد دشتی» می‌زنم و چه غمی داره آهنگش، اون قسمتهای بالا ساز که ریز می‌زنم و به نت بعدی وصل می‌شه.  این هفته از معلمم پرسیدم کلا دستگاه دشتی حزن داره؟ برام چند تا آهنگ دیگه زد و گفت اینها همه دشتی حساب می‌شن. یکیش همون آهنگی که همایون هم خونده بود و دوست داشتی «نا پسندیده بود دل شکستن…».

داشتم اینو می‌گفتم که این «پیش درآمد دشتی» تو ذهنم آهنگ خودته! تو تموم لحظاتش به تو فکر می‌کنم. به تو خیلی وقت پیش و قبل مهاجرتمون! هزار تا فکر و خاطره از ذهنم می‌گذره، درست مثل فیلم. وقتی به خودم می‌آم می‌بینم نیمساعت دارم تمرین می‌کنم و توی خاطرات گم شدم.

دیروز یکی دو تا از آهنگهایی رو که خونده بودی رو دوباره گوش دادم، به همراه اون ویديویی که دوستات درست کرده بودن، روی صندلی نشسته بودم و چند تا از ویدیوها رو با هدفون گوش می‌کردم و سعی می‌کردم هیچ صدایی از گوشم در نره، توی چند تا از ویدیوها زوم می‌کردم روی وسایل اطرافت و خوب نگاهشون می‌کردم. آدم به چه چیزهایی که دقت نمی‌کنه!

دیشب رفته بودم کنسرت، واسه‌ی اولین بار تو عمرم تنهایی رفتم چون که هیشکی رو پیدا نکردم! کار احمقانه‌ای بود اینو دیروز درست از موقع ورودم به سالن فهمیدم.

نیم ساعت یکساعتی زود رسیده بودم و یه کمی به عکسها و فیلمهات نگاه کردم. هدفون رو گذاشتم توی گوشم و از همه جمعیت جدا شدم، مسخره‌ست که احساسم اینطوری بود که انگار اینها رو خودت واسم فرستادی و هنوزم هستی! ولی خب در واقع نیستی، «جای آشتی هم نذاشتی!» آخ که اگه تا آخر عمر این جمله‌ی «جای آشتی نذاشتی» رو یادم بره!

توی سالن و وسط آهنگهای قری، یکبار با صدای پیانو چند قطره از‌ اشکم روی صورتم ریخت. وقتی یکسری آدمها رو دیدم که با یکی تصویری صحبت می‌کردن و داشتن کنسرت رو بهشون نشون می‌دادم فکر کردم خوشبختن. شایدم نیستن‌ها اما من اینجوری فکر کردم، نمی‌دونم چرا دوست داشتم اینجوری فکر کنم…

تگ ها: