پدربزرگ
یک روز تو چهل و چند سالگی یاد پدربزرگش که نزدیک ۲۵ سال پیش مرده بود افتاد. اون وقتها تو دوره بچگی و حتی نوجوانی با اینکه تقریبا هر هفته «پدربزرگ» رو میدید، ارتباط زیادی با پیرمرد نداشت. هیچ وقت حرف خیلی خاصی باهاش نداشت و اصلا علاقهای هم به حرفهای پیرمرد نداشت.
روزی که بر اثر سرطان فوت کرد شاید به خاطر اینکه همه دیر یا زود در انتظار چنین خبری بودن خیلی متاثر نشده بود، روز خاکسپاری گریه نکرد و حتی از هفتههای بعدتر خیلی جای خالی پدربزرگ رو خیلی تو خونهی مادربزرگ احساس نکرد. از کل عمر پدربزرگش تعداد انگشتشماری خاطره یادش مونده، شاید به خاطر این بود که پدربزرگ نقش خیلی پر رنگ و قوی تو زندگی پدر و مادرش نداشت.
خلاصهی ماجرا اینکه یکباره بعد از ۲۵ سال و تو چهل و چند سالگی از باباش پرسید «پدربزرگ شغلش چی بود؟ چی کار میکرد زمان جوانیش؟» باباش هم که انگاری جا خورده بود پرسید «آقا جون؟» پسرها و عروسهاش آقاجون صداش میکردن، آدم خیلی خوب و مهربونی بود، سرش تو کار خودش بود و وقتی که سرحال بود سلطان خرید و توی صف نون واستادن بود. برای اولین بار انگار به حس احترامی نسبت به آقاجون تو صدای باباش شنید و بابا نزدیک چند دقیقهای در مورد «آقا جون» و اینکه زمان جوانی کجا کار میکرده توضیح داد.
مرد فکر کرد چرا هیچ وقت قبلا در موردش نپرسیده بود؟ چرا قبلا هیچ وقت اونقدرها واسش مهم نبود؟ چه فرقی میکرد حالا میدونست مثلا بابابزرگش اون زمانها کجا کار میکرده و شغلش چی بوده؟
زندگی حکایت عجیبی داره، اینکه بعد بیست و چند سال از مرگ کسی یادش بیفتی و فکر کنی چرا اینقدر به مغازه نجاری روبروی خونهی دوران بچگی نگاه میکرده؟ چرا حالا پدر با احترامی که سابقه نداشت در مورد «پدربزرگ» حرف میزد؟