از زلزله تا روزمرگی

اول- دیروز یکی خبر زلزله کرمانشاه رو بهم گفت، یکی از سایتهای خبری رو باز کردم که ببینیم اوضاع از چه قراری بوده، یکسری حرف‌های تکراری؛ انگاری که فقط اسم کرمانشاه رو با «آذربایجان» – «کرمان» و خیلی جاهایی که قبلا این اتفاق افتاده بود عوض کردن. مسخره‌ست که حتی فکر کردم مثلا رئیس نهاد فلان، به رئیس دفترش گفته یه پیام مربوط به زلزله رو کپی کن، حواست باشه عنوانش برای کرمانشاه باشه!
این خیلی بده که به این باور رسیده باشی که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته، قرار نیست چیزی اصلاح بشه. قرار نیست کسی یادش باشه قبلا چه اتفاقاتی افتاده و چه کارهایی می‌شده انجام داد. ظاهرا قرار هم نیست تمهیداتی برای آینده در نظر گرفته بشه. به قول یه سری آدم بزرگهای زمان بچگی ما که بحث‌های خانوادگی رو با این جمله تموم می‌کردن. «بیچاره مردم!»

.

دوم- اینکه چرا این نوشته رو منتشر می‌کنم دلیل خیلی مشخصی برای خودم هم نداره، بذاریدش به حساب یک روزمرگی! تو بین همه‌ی چیزایی که از ذهنم می‌گذشت دیشب یاد فرهاد افتادم، بین خواننده‌های موسیقی پاپ، فرهاد برای من اسطوره بوده، اسطوره‌یی که دوستش داشتم. وسط هزار تا فکر مختلف یاد یه مطلبی افتادم 

فرهاد مهراد

که خیلی وقت پیش خونده بودم؛ اینکه یک سالهایی عکس فرهاد رو به عنوان کاور روی آلبومش نپذیرفته بودن و فرهاد عکس دیگه‌یی با یک یادداشت برای مسئول وزارت ارشاد می‌فرسته {اگه که دوست داشتید اصل نامه رو از روی سایت فرهاد بخونید} این تیکه از یادداشت فرهاد توی ذهنم مونده بود «به ناچار اگر بفرض محال تصوير خوشي و خرمي هم مخلص در اختيار داشت نماينده واقعي بيست و هشت و نه سال جنس كار من نبود»

.

سوم- قبلا خیلی در مورد این نوشته بودم که چرا اکانت‌هام رو تو اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی بسته‌م. راستش به هزار و یک دلیل از این کار رضایت دارم. یه اکانت کاری اینستاگرام دارم {مربوط به یه بیزینس یا علاقمندی که در ایران داشتم}؛ دیروز بعد دو سه ماه چکش کردم و حس کردم چقدر زیاد از اون فضا فاصله دارم. قطعا گذشت زمان و مهاجرت توی این نگاه بی‌تاثیر نبوده، وقتی عکس‌ها و علاقمندی‌ها و رنگهای مختلف رو نگاه می‌کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم چقدر فضای زندگی حالا از اون زمان دوره؛ انگار که خیلی فاصله دارم. توضیحش سخته، خیلی سخت.

 

.

زندگی اینجا، همچنان به صورت خیلی خوبی در جریانه…

مرتبط در همین رابطه: