در ادامه قصه مهاجرت

از یه زمانی ارتباطم با بعضی دوستان قدیم قطع شد، شاید این رو هم باید از معایب مهاجرت دونست که بعد از چند سالی ارتباط‌ ها اونی که بود نیست.
شاید هم باید حق داد. ذهنم مشغول چند تکستی بود که فرستادم و هیچ وقت جوابی بهش داده نشد، توی ذهنم ازش گذشتم.

دوباره بعد چند ماه فکر کردم ممکنه اون طرف فکر کرده که خب که چی؟ اینکه پاشده رفته و هر از گاهی یه چیزی از اون سر دنیا می‌فرسته.
یا شایدم یه طرف اشکال این قضیه من بودم، با خودش فکر کرده شاید هر چند سالی یه سری بیاد ایران و سهم ما از این سفر بشه یکی دو ساعت.

شایدم باید بهش حق داد؛ در هر حال این هم جزئی از قصه‌ی مهاجرته…

مرتبط در همین رابطه: