هزینه انرژی در استرالیا

داستان انرژی تو کشوری مثل استرالیا هم خیلی متقاوت از ایران ماست! اول اینکه مثل بسیار چیزهای دیگه دولت درگیر تولید و توزیع برق به طور مستقیم نیست و این کار توسط شرکتهای مختلف انجام می‌شه، همه چی در اختیار بخش خصوصیه و دولت مالیاتش رو می‌گیره 😐

بر خلاف ایران که یه اداره برق و مخابرات داشتیم، اینجا می‌تونید انرژی رو از Providerهای مختلف دریافت کنید! نکته دیگه که به نظرم برای تازه واردها کمی گیج کننده‌ست حتی وقتی محلی رو برای اجاره تحویل می‌گیرید باید در یکی از اولین اقدام‌ها به یکی از این Providerها اعلام کنید که چه سرویسی ازشون می‌خواهید {کار سختی نیست، همه مراحل از طریق وب‌سایت و به صورت آنلاین انجام می‌شه} به این ترتیب تمام قبض‌های برق و گاز به نام کسی هستش که خونه رو اجاره کرده و نه صاحب ملک. به این ترتیب شما مسئول پرداخت و سایر مسئولیت‌های مربوط به سرویسی که می‌خرید هستید.

انرژی در استرالیا

 

هزینه انرژی:

روزهای اول تو استرالیا متوجه این شدم که برخلاف ما، همه محیط رو گرم یا سرد نمی‌کنن، یعنی در بسیار جاها این مقرون به صرفه نیست. حالا همه جا منظورم شرکتها نیست، توی شرکتها یه دمای معمولی وجود داره ولی اینطوری نیست که توی زمستون گرما از حلقتون بزنه بیرون، دما یعنی دمای معقول! و اینکه بعد از ساعات اداری این سیستم‌ها خاموش هستن.
هفته‌های اول توی دوره Skill max متوجه شدم روشنایی موسسه Tafe همه تایمر دارن، یعنی روشنایی اتاق (و سرویس‌های بهداشتی) تنظیم می‌شن و در ساعتهایی اتوماتیک خاموش می‌شدن. من اندازه‌یی برای مقایسه ندارم ولی مثلا چه دلیلی داره روشنایی سرویس بهداشتی ساختمونهای بزرگ همیشه و حتی در طول روز کاملا روشن باشن؟

مجموع این عوامل باعث شد که خیلی زود مثل خیلی از مهاجرها متوجه بشیم مصرف انرژی تو این کشور شکل دیگه‌یی هستش، لازم نیست روشنایی اتاق‌هایی که بهش احتیاج نداریم همیشه روشن باشه یا لازم نیست سیستم گرمایشی و سرمایشی خونه دائما روشن باشه! همون طور که گفتم معنی این جمله این نیست به خودمون سختی بدیم، معنیش اینه که درست مصرف کنیم.

بعد از دو سال که برای یکماه برگشتم ایران تا خانواده‌م رو ببینم، بعد از این فاصله تازه متوجه شدم که چقدر انرژی توی ایران بد مصرف می‌شه و همچنان علیرغم اینکه داخل کشور هزینه‌ش گرونه اما به خاطر ساختار غلط اقتصادی و دولتی ایران، به نسبت خیلی کشورها انرژی همچنان خیلی ارزونه، به خصوص برای بیزینس‌ها و شرکتها.

مهاجرت و کارمندی

کار همیشه یکی از نگرانی‌هاست، واسه‌ی ما کارمند جماعت که زمین بقیه رو بیل می‌زنیم نگرانی اینکه شاید به هزار و یک دلیل نخوان دیگه باهامون کار کنن. مدیرمون عوض بشه، مدیران ارشد قراره هزینه‌ها رو کم کنن، از کارمون راضی نباشن، کار به اون اندازه‌یی که باید نباشه، بیزینس وضعش خرابه! همه‌ی اینها بخشی از خطرات دنیای کارمندیه!

از اون طرف شاید اونایی که بیزینس دارن هم هزار و یک دغدغه برای بیزینس خودشون دارن؛ احتمالا نگرانی اونا به مراتب بیشتر از ماست که شاید فقط شغلمون رو از دست بدیم!

.

مگه ایران چطوری بود؟

داشتم تلاش می‌کردم که سالهای نه چندان دور تو ایران رو هم از یاد نبرم، تا بوده همین بوده! یه سالهایی مدیرعامل عوض شده بود و دوست داشت که تیم خودش رو جایگزین ما کنه، کلا از دیدن ما خوشحال نبود! چند وقتی هم وضع شرکت خراب بود و شده بود کشتی طوفان زده‌ی به گل نشسته! یعنی در هر حال انگار همیشه این برامون نگرانی بوده چه ایران و چه در مهاجرت. قبلا هم در مورد از دست دادن کار زیاد نوشته بودم.

حالا این چند مدت، مدیر جدید دارم. باهامون صحبت کرده و احتمالا داره کارهامون رو زیر و رو می‌کنه ببینه چی کاره هستیم؟ یه چیزایی رو روی نمودار می‌کشه و من هر از گاهی مانیتورش رو زیر زیرکی نگاه می‌کنم! کارمندیه دیگه، هر جایی که باشه حتما چنین نگرانی‌هایی هم داره…

فعلا که شانس من وقتایی که {مدیرم} نشسته اینجا همه چی آرومه، ولی وقتی تا می‌ره توی جلسه و قهوه بگیره، دور و اطراف من شلوغ می‌شه. چند دقیقه پیش یه همکاری اومد گفت می‌خوام تشکر کنم، دیدم روی ایمیل نمی‌شه، اومدم باهات دست بدم و بگم چه کمک بزرگی بود. {حالا کار پیچیده‌یی 

کار و کارمندی در مهاجرت

هم نبود همچین!} می‌خواستم بهش بگم خب مرد! می‌ذاشتی نیم ساعت دیگه می‌اومدی که مدیرم هم ببینه! الان که پرنده پر نمی‌زنه چرا داری تقدیر می‌کنی؟

.

ولی شاید راهش چیزایی باشه که اینجا نوشته بودم و هنوز خودمم جدی اجراش نکردم! اینجا باید برای چند ماهی پس انداز داشته باشی که زندگی رو بگذرونی؛ آدمایی که اینجا بزرگ شدن یا قدیمی هستن خیلی نگران این ماجرا نیستن، یعنی از نظر اکثرشون شغل یه چیز دائمی نیست که باهاش گره خورده باشن، شاید هم با این فرهنگ کاری، بیشتر از ما آشنا هستن.

یه همکاری داشتیم که کارش رو از دست داد، خیلی ساده بهش گفتن امروز روز آخره و به سلامت! باهم رفتیم ناهار خوردیم ازش پرسیدم حالا برنامه‌ت چیه؟ گفت قراره دو سه هفته دیگه برم مسافرت، بعدش که برگردم می‌گردم و کار جدید پیدا می‌کنم. به همین سادگی. این هم آخرش شد ایت ایز وات ایت ایز!

فرار یا مهاجرت

یادم نیست کسی بهم گفته بود یا جایی خوندم که مهاجرت یه جور فرار کردنه، شاید این جمله واسه سالهای خیلی قبل باشه ولی نمی‌دونم که چرا دلم خواست و دوست داشتم اینجا به این جواب بدم.

فرار از چی؟ جنگ چی؟

فرار؟ فرار از چی؟ فرار از مشکلات مختلف جامعه؟ فرار از معمولی بودن؟ فرار از همه اون چیزایی که دوست نداریم و نمی‌شد عوضشون کنیم؟

راستش من خیلی سال توی ایران زندگی کردم، تو همه اون سالها به عناوین مختلف تلاش خودم رو کردم، بیشتر چیزایی که بهش اشاره کردم از طرف من {و احتمالا باقی آدمها} قابل تغییر نبودن و همچنان هم نیستن! من فقط قراره که یکبار زندگی کنم، قراره تا کی برای این چیزها جنگید؟

چیزایی رو که گفتم مث خیلی حرفای دیگه می‌شه تعبیرش کرد؛ جنگ؟ برای چی باید جنگید؟ اصلا برای چی باید تغییر داد؟ اونجا، توی مهاجرت همه چیزها رو تغییر دادی؟ عوضشون کردی؟
من نمی‌تونستم و نمی‌شد که همه چیزها رو تغییر بدم، ولی حداقلش دوست داشتم که در اون چارچوب خودم به چیزایی که می‌خوام برسم. نمی‌خواستم که همه چیز و همه کس رو عوض کنم! سی و چند سال کافی نبود؟ خیلی از چیزهایی که گفتم مثل «آرامش روانی» چیزهای خیلی بزرگی نیستن، چیزایی که فهمیدم جاهای دیگه دنیا وجود دارن!

.

اون طرف دنیا چی؟

الان اون طرف دیگه دنیا چی؟ سخت نیست؟ نمی‌جنگیم؟ برای به دست آوردن چیزایی که دوست داریم تلاش نمی‌کنیم؟
به نوعی شاید خیلی بیشتر؛ اما از نظر من فرقش چیه؟ خیلی چیزها هست که حالا در اختیار خودمه، اگه که لازمه پیشرفت کنم خودم باید تلاشم رو بیشتر کنم. من احساس این رو دارم که جا هست؛ ولی اونجا چنین حسی نداشتم. حتی آخرین باری هم که برای دیدار با خانواده برگشتم ایران حس کردم اینجایی که الان دارم زندگی می‌کنم یعنی استرالیا، اگه که اشکالی هست تقصیر خودمه، باید دو دوتا چارتا کنم و ببینم چی کارش کنم، اما اونجا حتی توی سفر یه ماهه احساس کردم بیشتر مشکلات جامعه و همه چیزای فرسایشی دست من نیستن، کاری نمی‌تونم براشون بکنم؛ نمونه بگم؟ آلودگی هوا – مشکلات اقتصادی جامعه – حتی نحوه برخورد آدمهای هموطن و چیزایی که می‌شه در ادامه این لیست اضافه کرد.

.

شاید که خیلی‌ها مهاجرت رو به فرار تعبیر کنن، مهم هم نیست آدمها می‌تونن تعبیر و راه خودشون رو داشته باشن، ولی من خسته بودم؛ من دوست داشتم که جای دیگه‌یی راحت‌تر زندگی کنم، واسه رسیدن بهش تلاش کردم و هزینه دادم، چیزی که هنوز هم هست و ادامه داره!

.

الان گاهی وقتها ناراحت می‌شم، از خبرهای اونجا غصه‌م می‌گیره همه چی هم فقط مربوط به خبرهای سیاسی و اقتصادی جامعه نیست، بیشتر چیزها در مورد مردمه، در مورد خانواده و دوستانم. ولی به قول اینجایی‌ها ایت ایز وات ایت ایز!

نامه و ایمیل در فرنگ

یکی از چیزایی که تو دوره ما شانس باهامون جور بوده همین بحث تکنولوژیه، صرفنظر از هزار امکان مختلف مثل گوگل‌مپ {که زندگی باهاش یه طرف دیگه‌ی دنیا و شهر بزرگی مثل سیدنی خیلی سخت به نظر می‌رسه!} یا همین بحث ارتباط با خانواده و اطرافیان که به لطف هزار اپلیکیشن ارتباطی همیشه در دسترس هستن!

ولی در این مورد خاص می‌خوام به چیز دیگه‌یی اشاره کنم: اینجا استفاده از ایمیل تو محیط کار (و بیرون از اون) خیلی مرسومه؛ همه چیزها رو با ایمیل هماهنگ می‌کنیم. تو دو سه موردی که براساس شرایط برام یادداشت کاغذی نوشتن، به هزار جون کندن تونستم بخونم که چی نوشتن و داستان چیه! همون موقع فکر کردم اونایی که بیست سال پیش مهاجرت کردن چی کار می‌کردن واقعا؟ مهاجرت هزار برابر سخت‌تر بوده حتما!

.

مرا به نام کوچکم بخوان!

حالا که ماجرای نوشتن شد دوست دارم در مورد یه چیز دیگه هم بنویسم؛ توی ایران وقتی قرار بود به یه نفر نامه یا حتی ایمیل بفرستیم باید اسم و عنوان طرف رو کامل می‌نوشتیم که یه وقتی به طرفمون برنخوره؛ مثلا برای یکی از روسای شرکت می‌نوشتم جناب آقای فلانی/ ریاست محترم هیات مدیره یعنی اگه خدای نکرده اون «محترم» از جا می‌افتاد احتمالا طرف حس نامحترمی پیدا می‌کرد! – دروغ چرا خودمم مستثنی نبودم،

بخشی نامه دریافتی کاغذی!
بخشی نامه دریافتی کاغذی!

یادمه تو یکی دو موردی به طرف گفتم این چه طرز ایمیل فرستادنه؟-
حالا اینجا طرف هر کی باشه، حتی مدیر بالا و بالاتر؛ بالای همون ایمیل حداکثر به Hi و اسم کوچیکش بسنده می‌کنیم، وقتی ایمیل دو سه باری هم رفت و برگشت داشته باشه خیلی مرسومه که همون Hi و اسم کوچیک هم حذف بشه و بره سراغ اصل ماجرا! مثلا همکارم توی دومین ریپلای برام ایمیل زده که:

Cool, Maybe just transfer to us when we need to do something then we can transfer back if there is outstanding tasks still to do etc

Regards

.

یه چیزی دیگه‌یی که هنوز وقتی یادم می‌آد خنده‌م می‌گیره، توی کلاس‌های زبان شایدم توی مدرسه بود؟! یاد داده بودن که ایمیل‌ها رو با Dear شروع کنیم؛ اینجا خبری از Dear هم نیست، فقط وقتی استفاده می‌شه که مشتری جایی شدیم و قراره بهشون پول بدیم! اولین بار بهمون می‌گن عزیزم که هندونه بذارن زیر بغل و از دفعه‌ی بعد پول رو بگیرن!

خلاصه‌ی داستان اینکه نوشتن و ایمیل و نامه‌نگاری هم اینجا برای خودش آدابی داره و با چیزی که توی ایران استفاده می‌کردیم متفاوته!

که از دل برود هر آنکه از دیده رود

یکی از سختی‌های مهاجرت اونجاست که دوست‌ها و آدمهای اطراف اون روزها، دور و کمرنگ‌تر می‌شن. شاید طبیعی هم باشه ما داریم جای دیگه دنیا زندگی می‌کنیم، ممکنه بعد مدتی دیگه حرفها، دردها، خاطره‌های مشترک با آدمهایی که بهشون نزدیک بودیم کمتر بشه. گاهی کنار کشیدن آدمها رو حس می‌کنیم، گاهی هم متوجه می‌شیم که با آدمهایی که زمانی نزدیک بودیم حرف مشترک کمتری داریم.

شاید این در مورد بعضی آدمهای دیگه متفاوت باشه، ولی تو تجربه‌ی من که چنین چیزی بوده، جای شکایت هم نیست؛ شاید همون اندازه‌یی که ما اینجا درگیر زندگی و روزمرگی‌های خودمون هستیم، آدمهایی که روزی بهشون نزدیک بودیم – اون سمت دنیا- گرفتاری‌ها و دلمشغولی‌های خودشون رو دارن!

.

نمی‌دونم، گاهی وقتها ممکنه که خوب و خوشایند هم نباشه، اما واقعیت و اون قسمت منطقی ماجرا واسه‌ی من اینه که ده سال دیگه با چه تعدادی از دوست و آشناهای اونجا در ارتباطیم؟ همین حالا اسم‌های خیلی زیادی توی Contact موبایلم هستن که دیگه فقط اسمن، مدتهاست خبری ازشون ندارم! در مواردی بوده که بهشون تکست دادم، گاهی چند جمله‌یی هم رد و بدل شده و حتی مواردی هم داشتم که ترجیح دادن بنا به هر دلیلی، جواب ندن. در هر حال این هم شاید بخشی از زندگی و بخشی از مهاجرت باشه.

زندگی یا مهاجرت؟

مدتی پیش به این فکر می‌کردم چقدر این ماجرا مربوط به مهاجرت و دور بودنه؟ پیش خودم فکر کردم ممکنه خیلی از اون جمع دوستانه‌یی که باهم رفت و آمد داشتیم الان بین خودشون هم اون رفت و آمد قبلی رو ندارن. کی می‌دونه؟