از قوانین و باید و نبایدها محل کار

معمولا شرکت‌های بزرگ به جز Policy های مختلف که تهیه کردن و جایی برای کارمندهاشون Share کردن، دوره‌های کوتاه آنلاینی دارن که باید به صورت دوره‌ای اونها رو ببینیم و پاس کنیم. جاهای کوچیک‌تر احتمالا چنین دوره‌هایی رو ندارن و سعی می‌کنن حداکثر با داکیومنت‌ها و Policyها سر و ته قضیه رو هم بیارن.

قوانین محل کار

چند هفته پیش باید یکی دو تا از Trainingها رو می‌دیدم و پاس می‌کردم؛ خیلی چیز پیچیده‌ای نیست لاگین می‌کنیم یکسری متن هست که می‌خونیم بعضی وقتها هم به جای متن صدا داره و در پایان هر بخش هم چند تا تست که مطمئن باشن فقط روی کلید بعدی کلیک نکردیم!

دفعه‌ی پیش چند تا از همین دوره‌ها بود که از نظر محتوایی برای من خیلی جالب بود؛ چیزهایی که یاد می‌داد اگر تو محیط کار بر اساس هر چیزی از رنگ پوست، باورها، جنسیت و … تبعیض قائل شدن چه کاری باید کرد و پرسنل چه حقی دارن؟ اصلا چه چیزهایی به قول خارجی‌ها جزء Sexual harassment یا Bullying حساب می‌آد و چه چیزهایی نه.

 

شاید به نظر ساده بیاد، اما به نظر من، اینکه روی این به عنوان فرهنگ کار می‌کنن و حتی تلاش می‌کنن که یادآوری کنن چه حقوقی نسبت به هم داریم خیلی جالب و قابل تحسینه!

 

باز هم هیچ جایی بهشت نیست!

لازمه یه چیزی رو یادآوری کنم، این به این معنی نیست که تو سطح کشوری مثل استرالیا یا هر جای دیگه دنیا این داستانها توی محیط کار اصلا نیست حتما مشکلات اساسی هم هست. خیلی از افراد بدبین هم هستن که اعتقاد دارن اینا بیشتر ادا و اطواره! بیشتر چیزی که کمپانی‌ها و جوامع می‌خوان نشون بدن که ببینید ما کارمون رو کردیم!
ولی من فکر می‌کنم حتی اگر در همین حد هم باشه چیز بدی نیست، همون طوری که گفتم خیلی چیزها باید کم‌کم و از جایی شروع بشه.

 

من تا اینجای کار خودم واقعا چیزی از تبعیض نژادی تو استرالیا ندیدم و حداقل من تجربه‌ش نکردم؛ خیلی دوست دارم که بعدها چیزهای بیشتری در مورد این رفتارها بنویسم.

دوباره از اینکه چطوری کار می‌کنیم؟

اینجا توی کار ما، تا جایی که دیدم و از بقیه پرسیدم اصولا درخواستها توسط مشتری (این مشتری می‌تونه مشتری خارج از شرکت و یا داخلی باشه) تو یه اپلیکیشن ثبت می‌شه، حالا کاری به چند و چون این اپلیکیشن ندارم؛ بعدش تیکت به فرد مورد نظر assign می‌شه {هی می‌خوام فارسی بگم ولی باید بگم چی؟ درخواست به فرد وصل می‌شه؟ مرتبط می‌شه؟}

همون طوری که گفتم کاری به چند و چون ماجرا ندارم فقط هدفم نوشتن تجربه‌م بود؛ تا حالا یکی دوباری پیش اومده که من می‌خواستم کاری عقب نمونه یا به طرف کمکی کرده باشم و کار رو در حالی انجام دادم که توی تیکت خیلی مشخص نبوده، طرف رو صدا کردم یا رفتم پیشش گفتم به نظرت اینجوری درسته؟ و به قولی زبونی ازش کانفرم گرفتم. تو این دو مورد خاص اون تغییری که من توی بخش کاری خودم دادم باعث یه اشکالاتی تو جاهای دیگه سیستم شده، اگه که شما هم IT باشید می‌دونید دارم از چی حرف می‌زنم؛ و خلاصه‌ی داستان وقتی که دوباره توپ تو زمین من افتاده دیدم که اون تیکت اون قدری شفاف و واضح نبوده و یه جور می‌تونسته برای من مشکل‌ساز بشه. یعنی خیلی نمی‌شده به استناد اون تیکت من بگم که چرا این کار رو انجام دادم.

تو یه موردی که همین هفته‌ی پیش داشتم درست متوجه نشدم که همکار روبرو از روی زرنگی و رندی این طوری تیکت لاگ کرده و یا اینکه واقعا حالیش نبوده، وقتی که دوباره به تیکت نگاه کردم دیدم خیلی رندانه نوشته! بعد اینکه مشکل حل شد پیش خودم فکر کردم شاید بهتر بود که من هم با همچین تیکت نامفهومی کار رو انجام نمی‌دادم. چطوری؟ خیلی ساده‌ست که روی تیکت برای طرف کامنت بذاریم یا مثلا ایمیل بزنیم که منظورت این بود؟ می‌شه اینو دقیق‌تر توضیح بدی؟

شاید جالب باشه اینو بگم، وقتی مورد حل شد بهش ایمیل زدم که می‌شه کانفرم کنی مشکل حل شده یا نه؟ بازم روی ایمیل برای من ریپلای زد Yes and No و یه سری توضیحاتی که به نظرم قانع کننده نبود، فهمیدم با یه آدم خیلی محتاط طرفم و با مراقب باشم. برای همین تو ادامه ماجرا و وقتی درخواست دیگه‌یی داشت، ایمیل رو برای مدیرم فرستادم، جزئیات بیشتری رو توضیح دادم و گفتم اگه که کانفرم می‌کنی می‌تونم این کار رو انجام بدم.
یه چیزی رو فکر کنم قبلا هم نوشته بودم، اینجا خیلی مرسومه که کار رو با مدیر یا سوپروایزر (و ترجیحا به صورت ایمیل) کانفرم کنی، این طوری پس فردا اگه موردی پیش اومد می‌شه بگیم که کار سرخود نبوده و نفر بالاتری هم تاییدش کرده!

 

.

حالا چرا اینو نوشتم؟

نمی‌دونم چرا اینو نوشتم، نمی‌دونم به درد کسی می‌خوره یا نه؛ ولی فکر کردم بد نیست که بدونیم تو محیط کار باید حواسمون به درخواست‌ها و آدمهای اطراف باشه که در نهایت مشکلی برای خودمون و البته مجموعه‌یی که براش کار می‌کنیم پیش نیاد.

مشکل کجاست؟

هر جایی که کار می‌کنیم مشکلات خودش رو داره، گاهی هم ممکنه غر بزنیم! خیلی از ما بیرون از ایران که می‌رسیم و مشغول می‌شیم خیلی وقتا فکر می‌کنیم و می‌گیم اگه که زودتر اینجا می‌رسیدیم…. {قبلا هم گفته بودم کاشکی می‌تونستیم این کاش‌ها رو از ذهن و زندگیمون بیرون کنیم؛ فایده گفتنش و فکر کردنش چیه؟}

اینایی که می‌خوام بگم ممکنه به نوعی توی کار و کارمندی تو ایران هم مشترک باشه، اما بیرون از ایران خیلی وقتا فکر می‌کنیم فلان گروه خیلی خوب شو آف می‌کنن لعنتی‌ها؛ معمولا آخر حرفامون هم بد و بیراهی نثارشون می‌کنیم! ممکنه بگیم فلانی هفت- هشت ده ساله اینجاست و حالا تونسته مدیر باشه و حقوق فلان بگیره، یا فکر کنیم و بگیم چرا فلان ملیت این طوری زرنگن و خوب دیده می‌شن؟ اگه بخوام این گلایه‌ها رو بنویسم می‌تونم حالا حالاها ادامه‌ش بدم.

.

قدم اول با خودمون منطقی باشیم!

اولش اینکه ما نمی‌تونیم و نمی‌شه خودمون رو با آدمهایی با بک‌گراندهای دیگه (که خیلی وقتها هم سطح ما هم نیستن) یکی کنیم، من اگه بگم چرا مدیرعامل پنجاه ساله شرکتمون این همه کارمند داره و پول در می‌آره و بخوام با خودم مقایسه‌ش کنم مقایسه بی‌ربطی کردم و خیلی از منطق به دوره!

خیلی وقتها فکر می‌کنم که اون چیزی که ازش گلایه داریم و زرنگی می‌دونیم واسه چی ناراحتمون می‌کنه؟ واسه اینکه یکی دیگه انجامش داده؟ اگه خودمون می‌تونستیم و همچین کاری می‌کردیم چی؟ فکر می‌کردیم خیلی زرنگ و مستعدیم؟

شاید خیلی چیزها ناراحتمون هم نکنه ولی می‌تونیم از این زاویه نگاه کنیم که می‌تونیم ما هم پیشرفت کنیم! فقط باید منطقی فکر کنیم که مشکل کجاست؟ لازم نیست اینکه مشکل کجاست رو برای بقیه اعتراف کنیم؛ اینکه با خودمون کنار بیایم و بدونیم مشکلی هست و باید حل بشه قدم بزرگیه.
اگه فکر می‌کنیم که طرف خوب ارتباط برقرار می‌کنه باید ببینیم مشکل ما کجاست که نمی‌تونیم ارتباط برقرار کنیم؟ تو چی مشکل داریم و لازمه چی کار کنیم؟ اگه فکر می‌کنیم فلانی کارش رو خوب شو آف می‌کنه (اگه که اعتقاد داریم کار اخلاقی هم هست!) باید فکر کنیم چرا ما نمی‌تونیم؟ لازمه کاری کنیم؟ لازمه مهارتی رو تو خودمون تقویت کنیم؟ برای کارمون لازمه تکنیکالمون رو قوی کنیم؟

 

بعد یه عمر کارمندی فکر می‌کنم کارمندی هم مثل خیلی چیزای دیگه زندگی قوانین خودش رو داره، دوست داشته باشیم یا نه برای موفقیت باید با قاعده بازی کنیم! باید قوانین رو یاد بگیریم و درست بازی کنیم!

دنیای خالص کارمندی در استرالیا

توی استرالیا اوایل که به دنبال کار بودیم بعضی شرکتها Local experience رو بهونه می‌کردن و می‌گفتن دنبال کسی هستیم که اینجا سابقه کار داشته باشه، اگه بیشتر سمج بازی در می‌آوردیم می‌گفتن باید با کالچر کار کردن اینجا آشنا باشی که خب البته بی‌راه هم نمی‌گفتن. 

 

اینجا و حداقل بر اساس تجربه‌ی من، خیلی چیزایی که توی ایران داشتیم هست، شاید اسمش عوض شده؛ اینجا هم خیلی باید مراقب این باشی چی می‌گی، چی ایمیل می‌زنی، اینجا هم رابطه‌یی که آدمها باهم دارن گاهی پررنگه و باید شاخک‌هات درست کار کنه. گاهی وقتا فکر می‌کنم تو یه چیزایی چقدر همه جا شبیه هم هستن و گاهی هم چه دور از هم! 

 

شاید فقط اسمش عوض شده!

یه موردی از هفته‌ی پیش فکرم رو مشغول کرده بود که باید بگم یا نه؟ درست قضیه این بود که باید می‌گفتم ولی اینجا هم ممکنه طرف مقابل باهات سخت کار کنه! به هر حال قراره کاری کنیم دیگه؛ بعد از هزار تا دودوتا چارتا و حرف زدن با یکی دو نفر دیگه یه ایمیل آماده کردم و درست وقتی فرستادمش که عصبانی نباشم. ایمیل رو به مدیر اصلیم فرستادم و مدیر مستقیم رو cc کردم. زودتر از اون که حتی فکرش رو می‌کردم مدیر مستقیم توی چت ازم پرسید دلیل خاصی داشته که این ایمیل رو به مدیر بزرگ فرستادی؟ باید چه می‌گفتم؟ کارمندیه دیگه؛ یه بهونه‌یی جور کردم که چون از قبل در جریان این داستان بوده، نمی‌شه که به مدیر مستقیمت بگی واسه اینکه حس می‌کنم حالیت نیست و واست مهم نیست. اینجا واست مهم نیست رو می‌گیم You don’t care! ولی دقیقا همون مفهومه خودمونه؛ دقیقا هم مثل «کارمندی» خودمون تو ایران فکر کردم نکنه که برام بد بشه؟

 

توی راه با خودم فکر می‌کردم احساس خطر کرده و ترسیده که دور بزنمش و مستقیم با مدیر اصلی حرف بزنم. نه اینکه من در حدی باشم که نگران جایگاهش باشه، فقط شاید از این بابت که برای خودش خوب نشه. پیش خودم استدلال کردم منم بودم همین کار رو می‌کردم، مگه غیر اینه؟

در هر حال ایمیل زده که اوکی فردا باهم صحبت می‌کنیم. می‌دونم که حتی اگه پارسال همین موقع بود می‌گفتم بی‌خیال چرا باید اصلا ایمیل بزنم و درصدی ریسک کنم؟ ولی حالا و تو این مقطع به نظرم رسید کار درست اینه که توضیح بدم.

 

.
پ.ن: همه‌ی ماجرایی که گفتم صرفا مساله کاری بوده و بس! سطح دسترسی یکی از افراد تیم به چیزایی (این چیزا هم داستانی داره!) که تحت کنترل منِ و قاعدتا نباید دسترسی داشته باشه.
در هر حال همچنان در حال یادگرفتن و تجربه کردن تو محیط کار هستیم و نامحسوس داریم تو کالچر کاری غرق می‌شیم!

محیط کار ایران تا استرالیا

اول- قطارهای شهری NSW برای چند روزی اعتصاب کردن + {که اگر چه خوندنش جالبه که بدونیم آدمها حق اعتراض دارن و نمی‌شه با بزن و بگیر شرایط رو به اصطلاح آروم کرد!} اما بحثی که دارم چیز دیگه‌ست. مدیرمون هفته‌ی پیش ایمیل زده که با توجه به اینکه دوشنبه هم دوباره اعتصاب خواهد بود اونایی که با قطار می‌آن می‌تونن از تو خونه کار کنن و مشکلی نیست؛ لازم نیست توضیح اضافه بدیم، لازم نیست که ثابت کنیم کجا هستیم و از کجا با قطار می‌آیم.
صبح توی رادیو شنیدم خیلی شرکتهای بزرگ هم به کارمندهاشون آفر دادن که می‌تونن از توی خونه کار کنن.

 

سیستم حمل و نقل عمومی در سیدنی

دوم- بیشترین چیزی که سرکار و توی محیط کار روش تمرکز می‌کنن «کار کردن و ارتباط با آدمهاست» این اصلا به این معنی نیست که مشکل مدیریتی وجود نداره اما هیچ کاری به عقاید و باورها و مسائل شخصی ندارن. از نظر من که حداقل ده دوازده سالی هم تو ایران کار کردم می‌تونم ببینم کار کردن چقدر راحت و روونه، تنش بین آدمها کمتره و هزینه‌هایی که توی ایران برای کنترل و تشویش عقاید آدمها داشتیم خبری ازش نیست؛ برای من که خیلی سال پیش و تو اداره‌ی دولتی که کار می‌کردم و فقط برای شرکت نکردن تو زیارت عاشورا تا مرز اخراج هم پیش رفتم جالبه که می‌بینم محیط کار چقدر می‌تونه بدون تنش و حتی سالمتر باشه!

.

سوم- مدیر بزرگ شرکت ما {شاید یکی از پردرآمد‌ترین شرکتها در استرالیا} اکثر روزها می‌بینمش که رفته از کافه پایین برای خودش قهوه بخره یا چند باری دیدمش که لباسهاش رو از خشکشویی گرفته بود. آدم در همین اندازه توی ایران می‌شناختم که به جز گماشته، راننده هم شخصی داشت.
اینها رو مقایسه کنید با فرهنگ مدیریتی ما ایرانی‌ها که مدیر اداره‌های دولتی‌مون ظرف غذاشون رو با خودشون بالا نمی‌آرن و آبدارچی شرکت وسایل رو براشون بالا می‌آره و مدیرهای بخش خصوصی که اونها هم برای خودشون کلی آدم در خدمت دارن! از اینکه اینجا خیلی وقتها این آدمها رو می‌بینم که توی صف مایکروویو واستادن یا می‌رن برای خودشون کافی می‌خرن هنوزم خوشحالم!

 

 

.
اینایی که گفتم فقط بخشی از تفاوت کار کردن تو محیط کاری اینجا و ایرانه؛ معنیش این نیست که اشکالی نیست و فقط امیدوارم که بتونیم یه چیزایی رو هم تو مملکت خودمون اصلاح کنیم.

از دست شغل از ایران تا در مهاجرت!

ایران که بودم وقتی از دوستان بیرون ایران می‌پرسیدم اوضاع احوال چطوریه، خیلی‌ها می‌گفتن کار! یعنی می‌گفتن تا وقتی کار داری خوبه ولی وقتی کارت رو به هر دلیلی از دست بدی….. بعد تو ادامه‌ی حرفشون یه چیزایی رو لیست می‌کردن مثل اجاره، کردیت‌کارت، قسط ماشین، بیمه فلان و برو تا آخر!

من همون وقت‌ها فکر می‌کردم خب یعنی چی؟ هر جای دنیا {حداقل برای ما جماعت کارمند!} داستان همین طوریه، مگه نیست؟ مثلا من اگه همین وسط ایران کارم رو از دست بدم مگه نباید قبض آب و برق و قسط خونه و اجاره و مابقی هزینه‌ها رو پرداخت کنم؟ در مورد ما چی فکر می‌کنن این خارج نشین‌ها؟!!

یه جورایی تو همه‌ی جای دنیا یه داستان مشترکی هست، مگه چند درصد ما که تو ایران بودیم {یا هستیم} اگه کارمون رو از دست بدیم پشتوانه خیلی محکمی داشتیم که برای ماهها بتونیم همین طوری بچرخیم و آب از آب تکون نخوره؟ {میانگین حداقل هزینه زندگی چقدره الان؟ سه چهار میلیون حداقل؟ همین رو ضربدر شش ماه کنید می‌شه ۲۵-۲۴ میلیون؛ چنین پس‌انداز و پشتوانه‌ای هست؟}

.

تفاوت داستان کجاست؟

  • اصولا تو مملکت جدید و بعد مهاجرت، نه تنها برای ما که حتی برای خودشون یه کمی دنیای کار بی‌رحم‌تره. خیلی راحت‌تر ممکنه روزی که می‌ری سرکار عصرش کار نداشته باشی! {یکی از دوستان هفته‌ی پیش بهم می‌گفت الان ایران هم همینه، اصلا کجا این نیست؟ ثبات شغلی واسه قدیم‌ها بود} ولی چیزی که من تو ایران و بر اساس تجربه‌م خاطرمه خیلی جاها مراعات می‌کردن، می‌گفتن طرف بچه بزرگ داره، تازه بچه‌دار شده و از همین حرفها!
    توی ایران شاید دست و بالمون از نظر ارتباطات باز تر بود! دوست و آشنا و ارتباطاتی پیدا کرده بودیم که بعد از سالها می‌دونستیم می‌شه یه کاری دست و پا کرد و بی‌کار نبود. ولی کار کردن اینجا شکل و فرم دیگه‌یی داره…
    شاید یه دلیل بزرگ و اصلی، مساله روانی ماجرا باشه! وقتی ایران هستی و کارت رو از دست دادی، همونجا هستی! {یعنی آپشن دیگه‌یی نیست که!} ولی جای دیگه آدم یه کمی استرس می‌گیره، که حالا چی کار کنم؟ نکنه دیر کار پیدا کنم و از همین حرف‌ها.

خلاصه‌ امروز داشتم به چیزایی که قبلا شنیده بودم فکر می‌کردم و بر اساس تجربه‌یی که پیدا کردم به این سوال جواب می‌دادم که اگر چه بخشی از دنیای کارمندی همه‌ی جا کلیت یکسانی داره، ولی اگه یکی بیرون از ایران بهتون گفت چرا کار کردن مهمه و الباقی ماجرا؛ قصه چیه!

 

مهاجرت و کار - از دست دادن شغل

 

 

از دنیای کارمندی: یه دوست داشتم که در مورد کارمندی می‌گفت ما عملا داریم زمین مردم رو بیل می‌زنیم، حالا فرقی نداره اگه که پشت کامپیوتر نشستیم یا خودکار و مداد دستمون، اصل قضیه همینه و بس!

 

.

عکس از اینجا

روزمرگی از محل کار

توی ایران کارم طوری بود که به هر جایی سرک می‌کشیدم، طبعا چیزایی که مورد علاقه‌ شخصیم بود بیشتر توی اولویت‌هام بود، این طور کارها با روحیه‌م بیشتر سازگاره تا مدل کارهای تکنیکال صرف که فقط باید پای کامپیوترم بشینم!

تو استرالیا و حداقل در مورد شرکتهای بزرگ کارها بیشتر تخصصیه؛ یعنی باید بدونی که دقیقا چی کاره هستی! بعضی از titleهای شغلی رو اگه بگم شاید خنده‌تون بگیره؛ بیشتر انتظار دارن به عنوان یک نیروی حرفه‌ای توی حوزه خودت عمیق باشی؛ اینکه در مورد هر چیزی کاری کرده باشی شاید نه تنها مثبت نباشه بلکه یه طوری هم براشون مبهم باشه که چرا این شاخه و اون شاخه پریدی. برای همین هم باید رزومه‌ی کاری و لینکدین رو به یک سمت هدایت کرد.

بگذریم! هدف از نوشتن این بود که توی جلسه با مدیرم ازش خواستم یه بخشی از کاری که روی هوا مونده رو هم من انجام بدم، بهم گفت باید با فلان تیم و فلان نفرات صحبت کنه و تو جلسه بعدی بهم می‌گه نتیجه‌ی کار چیه. یه طوری از یکنواختی کار حوصله‌م سر رفته…

چی بگم یا سیاسی کاری دنیای کارمندی:

خیلی از قبل با خودم کلنجار رفتم که چی بگم، چطوری بگم. می‌دونید باید خیلی جانب احتیاط رو نگه داشت که اول طرف فکر نکنه خب برای چی؟ بی‌کاری خودت؟ یعنی یه طور نا محسوسی یه منتی هم بذاریم سرشون و به قول خودشون بگیم Challenge جدیده و خودم رو راغب نشون بدم. یعنی یه سیاسی کاری‌هایی تو هر شرکتی هست که باید بهش دقت کرد!

.

شاید به زودی بیشتر از محیط کار نوشتم، اینکه فرق کار با ایران چیه و چرا فرهنگ کاری اینجا با چیزی که ما یاد گرفتیم متفاوته!

اندر مشکلات زبان دوم برای مهاجرها

یکی از همکارهام صبح توی آسانسور پرسید کار چطوره سرت شلوغه؟ گفتم:

…That’s ok now but last week was so busy

شروع کرد با طعنه که چه خبره مگه و خبری نیست، خوشبختانه به طبقه خودمون رسیدیم و زدیم بیرون.

می‌دونید به عنوان کسی که مدت طولانی نیست مهاجرت کرده و زبان اولش هم انگلیسی نیست خیلی سخته {حداقل برای سالهای اولیه} با یه انگلیسی زبان وارد بحث بشم و به قول خودمون کل‌کل کنم! اگه زبان خودمون بود می‌تونستم خیلی سریع بهش بگم اگه فکر می‌کنی خبری نیست جاها عوض!؟ یا مثلا بگم برادر من تو که بیشتر هفته رو از تو خونه کار کردی و ساعت سه بعد از ظهر می‌زنی بیرون این حرفا رو نزن! و هزار تا حرف دیگه…
می‌دونید با زبان مادری خودمون حتما دست و بالمون خیلی بازتره! زبونمون هم درازه! ولی با زبان دیگه {و حتی فرهنگ دیگه} مجبوریم که دست به عصا راه بریم!

 

تو همین مورد یک نمونه –

هفته‌ی پیش همکاری از یکی دیگه که مدتها غایب بود پرسید خیلی وقته نیستی و فلان کار رو من انجام دادم و از این داستانها {مشخصا داستان احوالپرسی نبود و داشت در مورد غیبت طولانیش سوال می‌کرد} طرف مخاطب هم خیلی راحت جواب داد چرا از رئیسم نپرسیدی و دو تایی شروع کردن خندیدن. خندیدنی که یعنی پایان بحث!

قبلا اینجا در مورد لهجه اوزی‌ها نوشته بودم، اگه دوست دارید و فرصتش هست فیلم زیر رو در مورد لهجه‌های مختلف انگلیسی ببینید!

 

 

کار از خونه!

یکی از کارهای مرسوم تو شرکتهای معمولا بزرگ استرالیا کار از خونه‌ست، به قول اینا work from home که خیلیا هم مخففش می‌کنن به WFH ! البته این مورد خیلی به شرکت، فرهنگ سازمانی، مدیر و حتی تیمی که کار می‌کنیم برمی‌گرده ولی حتی تو بعضی آگهی‌های شغلی این مورد رو به عنوان یکی از مزایای شغلی ذکر می‌کنن، که خب امکان بدی هم نیست به خصوص برای افرادی که بچه دارن و به هزار دلیل لازمه که بیشتر توی خونه باشن. معمولا روز قبل یا همون روز به تیم ایمیل می‌زنن که جماعت من امروز دارم از خونه کار می‌کنم!

اما چیزی که وقتی یه بار داشتم این رو تعریف می‌کردم ازم سوال شد این بود که از کجا معلومه وقتی توی خونه هستی هم کار می‌کنی؟ من بر اساس کمپانی خودمون {و البته جاهای دیگه که شنیدم اینو می‌گم} عملا از نظر ارتباطی مشکلی نیست. شما با اسکایپ و ایمیل با شرکت در ارتباطی، حتی دیدم که گاهی توی جلسات نفرات دیگه‌یی از خونه و یا از شهرهای دیگه (و حتی از کشورهایی مثل هند و سنگاپور و ویتنام) توی جلسه شرکت می‌کنن؛ اصولا کارهایی هم که باید انجام بدهیم یا توی سیستمهای مختلف تیکت می‌ذارن و یا گاهی ایمیل می‌شه، یعنی عملا پیگیری اینکه کار می‌کنید یا نه خیلی مشکل نیست. به نظر من چیزی که وجود داره و بهش اعتقاد دارن اینه که کار انجام بشه!

کار از خانه

.
حالا سوالی که مطرحه این کار خونه راندمان کاری رو پایین نمی‌آره؟

به نظر من خیلی به بسته به اون آدمیه که داره از خونه کار می‌کنه، تو خیلی موارد عملا من فرق زیادی احساس نکردم. طرف در دسترس بوده و کار من انجام شده، اما چیزایی رو هم دیدم که عملا فرد مورد نظر در دسترس نبود!
.
عکس از اینجا و اگه دوست داشتید مطلبش رو هم بخونید که چرا کار از منزل!

ما کارمندها یا در واقع Objectها

تو ایران هفت-هشت سال پیش یه مدیرعاملی داشتیم که تو همه صحبتهاش از مثلث: سهامدار – پرسنل – مشتری صحبت می‌کرد و تاکید داشت که هر سه ضلع براش اهمیت دارن. کاری ندارم که چقدر براش با اهمیت بودیم!

.

چیزی که باعث شد این رو بنویسم اینه که احساس می‌کنم این سالها پرسنل خیلی بیشتر از قبل برای شرکتها نقش یک Object رو بازی می‌کنن؛ حسم اینه که این Object بودن اینجا خیلی بیشتر و پررنگ‌تر از ایران هستش. شاید این از اون جا ناشی می‌شه که هدف اصلی‌مون برای کار کردن پول در آوردنه! {منطقی هم به نظر می‌آد شرکتها تو فکر درآمد خودشون هستن و ما هم باید به همین برای خودمون فکر کنیم} خیلی از مسائل انگیزشی مثل پرداخت هزینه دوره‌های آموزشی، یکسری امکانات و تسهیلات مثل قبل کارساز نیست. به خصوص نوع کار کردن اینجا و به طور مشخص Contractor‌ها که به صورت زمان مشخصی و حتی برای یک پروژه مشخصی شروع به کار می‌کنن این احساس رو بیش از قبل می‌کنه.
این داستان یا همیشه اینطوری بوده {یا احساس من اینه و دنیا داره به این سمت حرکت می‌کنه} که ما فقط به عنوان یک ابزار و یک Object کار ‌کنیم؛ اگه شرکت به نفعش بود ممکنه این Objectها رو عوض کنه و متقابلا اگه ما هم کار بهتر و پرپول‌تری پیدا کردیم به استقبالش می‌ریم! این وسط شاید نقش مدیرها پررنگ‌تر از قبل شده که باید بتونن از ما کارمندها به عنوان یکی از منابعی که توی شرکت دارن استفاده کنن.

.

پ.ن: نکته‌ای که مهمه باید سعی کنیم از کار و زندگی‌مون لذت ببریم، چیزای جدید یاد بگیریم و تجربه کنیم.