هزینه انرژی در استرالیا

داستان انرژی تو کشوری مثل استرالیا هم خیلی متقاوت از ایران ماست! اول اینکه مثل بسیار چیزهای دیگه دولت درگیر تولید و توزیع برق به طور مستقیم نیست و این کار توسط شرکتهای مختلف انجام می‌شه، همه چی در اختیار بخش خصوصیه و دولت مالیاتش رو می‌گیره 😐

بر خلاف ایران که یه اداره برق و مخابرات داشتیم، اینجا می‌تونید انرژی رو از Providerهای مختلف دریافت کنید! نکته دیگه که به نظرم برای تازه واردها کمی گیج کننده‌ست حتی وقتی محلی رو برای اجاره تحویل می‌گیرید باید در یکی از اولین اقدام‌ها به یکی از این Providerها اعلام کنید که چه سرویسی ازشون می‌خواهید {کار سختی نیست، همه مراحل از طریق وب‌سایت و به صورت آنلاین انجام می‌شه} به این ترتیب تمام قبض‌های برق و گاز به نام کسی هستش که خونه رو اجاره کرده و نه صاحب ملک. به این ترتیب شما مسئول پرداخت و سایر مسئولیت‌های مربوط به سرویسی که می‌خرید هستید.

انرژی در استرالیا

 

هزینه انرژی:

روزهای اول تو استرالیا متوجه این شدم که برخلاف ما، همه محیط رو گرم یا سرد نمی‌کنن، یعنی در بسیار جاها این مقرون به صرفه نیست. حالا همه جا منظورم شرکتها نیست، توی شرکتها یه دمای معمولی وجود داره ولی اینطوری نیست که توی زمستون گرما از حلقتون بزنه بیرون، دما یعنی دمای معقول! و اینکه بعد از ساعات اداری این سیستم‌ها خاموش هستن.
هفته‌های اول توی دوره Skill max متوجه شدم روشنایی موسسه Tafe همه تایمر دارن، یعنی روشنایی اتاق (و سرویس‌های بهداشتی) تنظیم می‌شن و در ساعتهایی اتوماتیک خاموش می‌شدن. من اندازه‌یی برای مقایسه ندارم ولی مثلا چه دلیلی داره روشنایی سرویس بهداشتی ساختمونهای بزرگ همیشه و حتی در طول روز کاملا روشن باشن؟

مجموع این عوامل باعث شد که خیلی زود مثل خیلی از مهاجرها متوجه بشیم مصرف انرژی تو این کشور شکل دیگه‌یی هستش، لازم نیست روشنایی اتاق‌هایی که بهش احتیاج نداریم همیشه روشن باشه یا لازم نیست سیستم گرمایشی و سرمایشی خونه دائما روشن باشه! همون طور که گفتم معنی این جمله این نیست به خودمون سختی بدیم، معنیش اینه که درست مصرف کنیم.

بعد از دو سال که برای یکماه برگشتم ایران تا خانواده‌م رو ببینم، بعد از این فاصله تازه متوجه شدم که چقدر انرژی توی ایران بد مصرف می‌شه و همچنان علیرغم اینکه داخل کشور هزینه‌ش گرونه اما به خاطر ساختار غلط اقتصادی و دولتی ایران، به نسبت خیلی کشورها انرژی همچنان خیلی ارزونه، به خصوص برای بیزینس‌ها و شرکتها.

فرار یا مهاجرت

یادم نیست کسی بهم گفته بود یا جایی خوندم که مهاجرت یه جور فرار کردنه، شاید این جمله واسه سالهای خیلی قبل باشه ولی نمی‌دونم که چرا دلم خواست و دوست داشتم اینجا به این جواب بدم.

فرار از چی؟ جنگ چی؟

فرار؟ فرار از چی؟ فرار از مشکلات مختلف جامعه؟ فرار از معمولی بودن؟ فرار از همه اون چیزایی که دوست نداریم و نمی‌شد عوضشون کنیم؟

راستش من خیلی سال توی ایران زندگی کردم، تو همه اون سالها به عناوین مختلف تلاش خودم رو کردم، بیشتر چیزایی که بهش اشاره کردم از طرف من {و احتمالا باقی آدمها} قابل تغییر نبودن و همچنان هم نیستن! من فقط قراره که یکبار زندگی کنم، قراره تا کی برای این چیزها جنگید؟

چیزایی رو که گفتم مث خیلی حرفای دیگه می‌شه تعبیرش کرد؛ جنگ؟ برای چی باید جنگید؟ اصلا برای چی باید تغییر داد؟ اونجا، توی مهاجرت همه چیزها رو تغییر دادی؟ عوضشون کردی؟
من نمی‌تونستم و نمی‌شد که همه چیزها رو تغییر بدم، ولی حداقلش دوست داشتم که در اون چارچوب خودم به چیزایی که می‌خوام برسم. نمی‌خواستم که همه چیز و همه کس رو عوض کنم! سی و چند سال کافی نبود؟ خیلی از چیزهایی که گفتم مثل «آرامش روانی» چیزهای خیلی بزرگی نیستن، چیزایی که فهمیدم جاهای دیگه دنیا وجود دارن!

.

اون طرف دنیا چی؟

الان اون طرف دیگه دنیا چی؟ سخت نیست؟ نمی‌جنگیم؟ برای به دست آوردن چیزایی که دوست داریم تلاش نمی‌کنیم؟
به نوعی شاید خیلی بیشتر؛ اما از نظر من فرقش چیه؟ خیلی چیزها هست که حالا در اختیار خودمه، اگه که لازمه پیشرفت کنم خودم باید تلاشم رو بیشتر کنم. من احساس این رو دارم که جا هست؛ ولی اونجا چنین حسی نداشتم. حتی آخرین باری هم که برای دیدار با خانواده برگشتم ایران حس کردم اینجایی که الان دارم زندگی می‌کنم یعنی استرالیا، اگه که اشکالی هست تقصیر خودمه، باید دو دوتا چارتا کنم و ببینم چی کارش کنم، اما اونجا حتی توی سفر یه ماهه احساس کردم بیشتر مشکلات جامعه و همه چیزای فرسایشی دست من نیستن، کاری نمی‌تونم براشون بکنم؛ نمونه بگم؟ آلودگی هوا – مشکلات اقتصادی جامعه – حتی نحوه برخورد آدمهای هموطن و چیزایی که می‌شه در ادامه این لیست اضافه کرد.

.

شاید که خیلی‌ها مهاجرت رو به فرار تعبیر کنن، مهم هم نیست آدمها می‌تونن تعبیر و راه خودشون رو داشته باشن، ولی من خسته بودم؛ من دوست داشتم که جای دیگه‌یی راحت‌تر زندگی کنم، واسه رسیدن بهش تلاش کردم و هزینه دادم، چیزی که هنوز هم هست و ادامه داره!

.

الان گاهی وقتها ناراحت می‌شم، از خبرهای اونجا غصه‌م می‌گیره همه چی هم فقط مربوط به خبرهای سیاسی و اقتصادی جامعه نیست، بیشتر چیزها در مورد مردمه، در مورد خانواده و دوستانم. ولی به قول اینجایی‌ها ایت ایز وات ایت ایز!

نامه و ایمیل در فرنگ

یکی از چیزایی که تو دوره ما شانس باهامون جور بوده همین بحث تکنولوژیه، صرفنظر از هزار امکان مختلف مثل گوگل‌مپ {که زندگی باهاش یه طرف دیگه‌ی دنیا و شهر بزرگی مثل سیدنی خیلی سخت به نظر می‌رسه!} یا همین بحث ارتباط با خانواده و اطرافیان که به لطف هزار اپلیکیشن ارتباطی همیشه در دسترس هستن!

ولی در این مورد خاص می‌خوام به چیز دیگه‌یی اشاره کنم: اینجا استفاده از ایمیل تو محیط کار (و بیرون از اون) خیلی مرسومه؛ همه چیزها رو با ایمیل هماهنگ می‌کنیم. تو دو سه موردی که براساس شرایط برام یادداشت کاغذی نوشتن، به هزار جون کندن تونستم بخونم که چی نوشتن و داستان چیه! همون موقع فکر کردم اونایی که بیست سال پیش مهاجرت کردن چی کار می‌کردن واقعا؟ مهاجرت هزار برابر سخت‌تر بوده حتما!

.

مرا به نام کوچکم بخوان!

حالا که ماجرای نوشتن شد دوست دارم در مورد یه چیز دیگه هم بنویسم؛ توی ایران وقتی قرار بود به یه نفر نامه یا حتی ایمیل بفرستیم باید اسم و عنوان طرف رو کامل می‌نوشتیم که یه وقتی به طرفمون برنخوره؛ مثلا برای یکی از روسای شرکت می‌نوشتم جناب آقای فلانی/ ریاست محترم هیات مدیره یعنی اگه خدای نکرده اون «محترم» از جا می‌افتاد احتمالا طرف حس نامحترمی پیدا می‌کرد! – دروغ چرا خودمم مستثنی نبودم،

بخشی نامه دریافتی کاغذی!
بخشی نامه دریافتی کاغذی!

یادمه تو یکی دو موردی به طرف گفتم این چه طرز ایمیل فرستادنه؟-
حالا اینجا طرف هر کی باشه، حتی مدیر بالا و بالاتر؛ بالای همون ایمیل حداکثر به Hi و اسم کوچیکش بسنده می‌کنیم، وقتی ایمیل دو سه باری هم رفت و برگشت داشته باشه خیلی مرسومه که همون Hi و اسم کوچیک هم حذف بشه و بره سراغ اصل ماجرا! مثلا همکارم توی دومین ریپلای برام ایمیل زده که:

Cool, Maybe just transfer to us when we need to do something then we can transfer back if there is outstanding tasks still to do etc

Regards

.

یه چیزی دیگه‌یی که هنوز وقتی یادم می‌آد خنده‌م می‌گیره، توی کلاس‌های زبان شایدم توی مدرسه بود؟! یاد داده بودن که ایمیل‌ها رو با Dear شروع کنیم؛ اینجا خبری از Dear هم نیست، فقط وقتی استفاده می‌شه که مشتری جایی شدیم و قراره بهشون پول بدیم! اولین بار بهمون می‌گن عزیزم که هندونه بذارن زیر بغل و از دفعه‌ی بعد پول رو بگیرن!

خلاصه‌ی داستان اینکه نوشتن و ایمیل و نامه‌نگاری هم اینجا برای خودش آدابی داره و با چیزی که توی ایران استفاده می‌کردیم متفاوته!

که از دل برود هر آنکه از دیده رود

یکی از سختی‌های مهاجرت اونجاست که دوست‌ها و آدمهای اطراف اون روزها، دور و کمرنگ‌تر می‌شن. شاید طبیعی هم باشه ما داریم جای دیگه دنیا زندگی می‌کنیم، ممکنه بعد مدتی دیگه حرفها، دردها، خاطره‌های مشترک با آدمهایی که بهشون نزدیک بودیم کمتر بشه. گاهی کنار کشیدن آدمها رو حس می‌کنیم، گاهی هم متوجه می‌شیم که با آدمهایی که زمانی نزدیک بودیم حرف مشترک کمتری داریم.

شاید این در مورد بعضی آدمهای دیگه متفاوت باشه، ولی تو تجربه‌ی من که چنین چیزی بوده، جای شکایت هم نیست؛ شاید همون اندازه‌یی که ما اینجا درگیر زندگی و روزمرگی‌های خودمون هستیم، آدمهایی که روزی بهشون نزدیک بودیم – اون سمت دنیا- گرفتاری‌ها و دلمشغولی‌های خودشون رو دارن!

.

نمی‌دونم، گاهی وقتها ممکنه که خوب و خوشایند هم نباشه، اما واقعیت و اون قسمت منطقی ماجرا واسه‌ی من اینه که ده سال دیگه با چه تعدادی از دوست و آشناهای اونجا در ارتباطیم؟ همین حالا اسم‌های خیلی زیادی توی Contact موبایلم هستن که دیگه فقط اسمن، مدتهاست خبری ازشون ندارم! در مواردی بوده که بهشون تکست دادم، گاهی چند جمله‌یی هم رد و بدل شده و حتی مواردی هم داشتم که ترجیح دادن بنا به هر دلیلی، جواب ندن. در هر حال این هم شاید بخشی از زندگی و بخشی از مهاجرت باشه.

زندگی یا مهاجرت؟

مدتی پیش به این فکر می‌کردم چقدر این ماجرا مربوط به مهاجرت و دور بودنه؟ پیش خودم فکر کردم ممکنه خیلی از اون جمع دوستانه‌یی که باهم رفت و آمد داشتیم الان بین خودشون هم اون رفت و آمد قبلی رو ندارن. کی می‌دونه؟

جام جهانی از استرالیا

بازی‌ها جام‌جهانی تقریبا هر جای دنیا که باشه {البته به جز همین استرالیا و اطراف!} از نظر زمان‌بندی طوریه که نمی‌شه پیگیریش کرد، حداقل برای من شدنی نیست که سه صبح به مدت دو ساعت فوتبال نگاه کنم و روز بعدی هم برم سرکار!

اما داشتم پیگیری می‌کردم که از کجا و چطوری باید بازی‌ها رو دید، اینا شبکه سه و عادل فردوسی‌پور ندارن؟ ایران هم مجوز پخش بازی‌ها رو می‌خرید دیگه احتمالا؟
از اونجایی که این جور چیزها تو استرالیا توسط بخش خصوصی انجام می‌شه و اینا صدا و سیما با بودجه دولتی ندارن، پس قاعدتا به اون شکل خبری از پخش لایو و مجانی هم نیست.

تو یه سایتی دیدم که نوشته بود می‌تونید یکی از این راهها رو برای تماشای بازی تو استرالیا امتحان کنید:

  • پخش بازی‌ها از طریق شبکه SBS (البته وب‌سایت و اپلیکیشن) که البته شامل همه بازی‌ها نیست و مثلا هیچ‌کدوم از بازی‌های ایران پخش تصویری نداره ولی به قول خودشون Better than nothing!
    مراجعه به Local Pubها و تماشای بازی از اونجا، احتمالا حال و هوای خودش رو داره ولی مثلا سه صبح بیدار بشی بری پاب بازی فوتبال نگاه کنی؟
    یکسری از کمپانی‌ها از طریق وب‌سایت و اپلیکیشن بازی‌ها رو پخش می‌کنن، به عنوان نمونه با پرداخت چیزی نزدیک ۱۵ دلار به Optus می‌شه بازی رو به صورت لایو و آنلاین نگاه کرد!
  •  

تماشای بازیهای جام جهانی

 

در هر حال نمی‌گم بده، این سیستمیه که اینجا توی استرالیا و احتمالا بعضی دیگر کشورها جواب داده و خوب هم هست ولی هیچی Free و مجانی نیست؛ حتی پخش بازی‌های جام‌جهانی.

یه نکته‌ای که شاید بی‌ربط به این پست هم نباشه، اصولا استرالیا‌یی‌ها خیلی اهل فوتبال نیستن، فوتبال تو استرالیا یعنی فوتی که هه عاشقشن! در عوض فوتبالی که تو همه دنیا می‌شناسیم اینجا به عنوان Soccer مطرحه و خب اون قدرها هم بهش علاقمند نیستن و زیاد دنبال نمی‌کنن!

تولد ملکه الیزابت تعطیل رسمی در ایالت NSW

تولد ملکه انگلستان تو بعضی کشورها مثل استرالیا و کانادا، جزء تعطیلات رسمی حساب می‌شه. شاید جالب باشه که Queen Birthday در ایالت NSW هر سال دومین دوشنبه ماه جونه، تولد ملکه به صورت سمبلیک این روز برگزار می‌شه و حتی در بین ایالت‌های مختلف متفاوته؛ یعنی مثلا توی سیدنی تعطیله و تو ایالت ویکتوریا یه روز دیگه تولد ملکه‌ست! (جلل الخالق!)

 

امسال به شادی و خوشی ملکه الیزابت نود و دوساله شد (همسرش نود و هفت ساله – این بنده خدا شغلش کلا شوهر ملکه‌ست!) بگذریم اما…

.

حالا روز تولد ملکه چی کار می‌کنن؟

همه جا پرچم و آذین از در و دیوار شهر و سرچهارراه و کلیسا شیرینی و شربت می‌دن! نه بابا کلا خبر خیلی خاصی نیست، حتی شاپینگ و فروشگاهها به ساعت متداول باز هستن؛ همون طور که گفتم امروز جزء تعطیلات رسمی NSW به حساب می‌آد و ملت همیشه در صحنه از Long Weekend برای تفریح و خوش‌گذرونی استفاده می‌کنن و اونایی که حال و حوصله‌ی سفرهای کوتاه دارن گشتی اطراف می‌زنن.

آیا شرایط ایران به همین شدت وخیم است؟

چیزی که می‌خوام بنویسم خیلی مساله این روزهاست از اون حرفایی که شاید تاریخ مصرف داره، فقط چیزیه که تو ذهنم می‌گذره؛ امیدوارم که با نوشتنش متهم به این نشم که حالا که بیرون از ایران هستم چرا در موردش می‌نویسم و چرا این طوری فکر می‌کنم!

قبلش لازم می‌دونم توضیح بدهم که من تو سالهای نه چندان دور و چه بسا وقتی شرایط خیلی بدتر از این دوره بود همونجا زندگی می‌کردم، پس می‌تونم لمس کنم که نوسان قیمت دلار، بحث سیاست خارجی و هزار داستان دیگه می‌تونه چقدر سخت باشه اما در همین حال دیروز خبری رو از «باهنر» دیدم که یه جورایی همه‌ی حرفام رو پوشش می‌ده:

باهنر: از تریبون‌های رسمی پمپاژ یاس می‌کنند!

 

اطلاع رسانی با پمپاژ یاس یکی نیست!

قطعا معنی این جمله این نیست که سانسور کنیم، که اطلاع‌رسانی نکنیم، که پیگیر نباشیم؛ اما واقعا لازم نیست به این شدت این حجم خبرهای منفی از داخل و خارج به جامعه تزریق بشه؛ بحث سختی و مشکل یک طرف ماجراست بحث امید به آینده و متاسفانه یاسی که بین آدمهای مختلف جامعه پخش شده طرف دیگه ماجراست. حداقل در بین اطرافیان من از خانم خانه‌دار تا کاسب و پیر و جوون همه در گیر این ماجرا هستن. خیلی وقت پیش یه جایی خوندم که یکی گفته بود جامعه هم مثل آدمهاست، می‌تونه مریض باشه، می‌تونه حالش خوب نباشه و حالا چیزی که من حس می‌کنم اینه که دوباره جامعه‌مون مثل یک بیمار روحی حالش خوب نیست!

 

باهنر: از تریبون‌های رسمی پمپاژ یاس می‌کنند!

 

من اون وقتها برای خودم تلاشی که کردم این بود که خیلی درگیر و پیگیر همه خبرهای ریز و درشت نباشم. چند ماهی خبرهای خارجی و داخلی رو پیگیری نمی‌کردم، دو شاخه رو از برق کشیده بودم. نمی‌دونم درسته یا غلط ولی حالم بهتر بود!

مهاجرت به آلمان، استرالیا یا کانادا؟

من این روزها زیاد می‌شنوم که آدمها می‌پرسن کجا باید مهاجرت کنیم؟ آلمان، استرالیا یا کانادا. حتی آشنایی داریم که می‌گفت من نمی‌دونم کجا برم؟ برم آلمان یا مثلا استرالیا و کانادا!

به نظر من بخشی از این سوال ناشی از ناآگاهی آدمها از مهاجرته؛ بحث فقط بحث خواستن ما نیست! باید بررسی کنیم که شرایط مهاجرت هر کدوم از کشورها چطوریه؟ آیا اصلا شرایط ما برای مهاجرت به اونجا کافیه یا نه؟ یکی از چیزایی که باید بهش توجه کنیم اینه که هدف نهایی رسیدن نیست! بلکه کار و زندگی تو کشور مقصد باید هدفمون باشه، مهاجرت مسافرت توریستی نیست که بریم و بعد دو ماه برگردیم به زندگی خودمون؛ برای همین باید جوانب رو حسابی بررسی کنیم. 

مهاجرت به اروپا استرالیا یا کانادااینکه بدونیم هر کشوری چه شرایطی داره و کدوم برای ما بهتره خیلی لازمه! ولی داستان اینکه این طوری سوال بپرسیم که کجا باید برم؛ به نظرم سوال عجیبی می‌آد؛ این از اون سوالهاست که بعد از بررسی‌ لازم و صحبت با آدمهایی که تو اون کشورها زندگی می‌کنن خودتون باید به نتیجه برسید. شاید یکی از اصلی‌ترین فاکتورها اینه که از نظر شغلی کجا می‌تونید زندگی کنید و کجا براتون شغل مناسب هست؟ و آیا شرایط لازم و کافی برای مهاجرت رو دارید یا نه؟

 

همین آدمی که اشاره کردم یکی دو سال پیش سوالی کرد، براش چیزایی نوشتم و پیشنهاد کردم سایت اداره مهاجرت استرالیا رو ببینه که بدونه بر اساس رشته تحصیلیش شانسی داره یا نه؛ همون جا گفت آخه اینا همش انگلیسیه. نخواستم بگم خب دوست عزیز بعد مهاجرت قراره داستان چی باشه؟ وقتی توانایی و حوصله خوندن پنج تا صفحه رو نداری باید با باقی ماجرا چه کنی؟ در عوضش چند تا لینک فارسی براش فرستادم، نمی‌دونم چرا خیلی از ما حتی حوصله خوندن مطالب رو نداریم، یعنی ترجیح می‌دهیم یکی برامون تعریف کنه که ماجرا از چه قراره!

 

پ.ن: یه چیزی که اون هفته‌های اول مهاجرت در موردش حرف می‌زدیم این بود که مهاجرت یه طورایی خیلی یک طرفه‌ست! کشوری مثل استرالیا (و البته مثل باقی کشورها) تمامی هزینه‌های مربوط به صدور ویزا، اسس کردن مدارک و … رو از متقاضی می‌گیرن، بعد از ورود هم بلافاصله مجبور هستید که پول خرج کنید و مالیات بپردازید، اگر که تونستید کار پیدا کنید و مسیر رو پیدا کردید که خب به نفع شما و البته کشوری که تونسته یک نیروی متخصص با حداقل هفت-هشت سال کار رو جذب بکنه و اگر که ناموفق بودین کشور مربوطه هیچ ضرری نمی‌کنه؛ همه هزینه‌ها رو قبلا دریافت کرده و نهایت سراغ نفر بعدی خواهد رفت!

چرا برای پیدا کردن کار جدید تنبلی می‌کنیم؟

اینکه می‌خوام بنویسم ربطی به این نداره کجا کار می‌کنیم ایران یا هر جایی، بخشی از این یادداشت هم فقط واسه خودمه که بتونم این رو توی برنامه آینده‌م بذارم!

موندن برای مدت طولانی تو محیط کار مثل هر چیزی مزایا و معایبی داره، به نظر من و در حالت کلی اشکالاتش خیلی بیشتر از فوایدشه، اما چی می‌شه که می‌چسبیم به جایی و به جای دیگه فکر نمی‌کنیم. می‌تونه دلایل مختافی داشته باشه:

.

– کم بودن قدرت ریسک‌پذیری: ریسک کردن کار راحتی نیست، احتمالا وقتی یه جایی مستقر شدیم فکر کردن به اینکه جای جدید باید با آدمهای جدید، ابزار جدید و محیط جدید کار کنیم کار آسونی نیست! مخصوصا اگه زیاد اهل جابه‌جا شدین نباشیم این کار سخت‌تر هم می‌شه.
– آمادگی لازم برای پیدا کردن کار: اصولا برای کار جدید لازمه خودمون رو آپدیت کنیم. ممکنه لازم باشه چیز جدید بخونیم، رزومه‌مون رو آپدیت کنیم. خصوصا اگه در زمینه تکنولوژی فعال هستید حتما می‌دونید که وقتی گپ با ابزارهای جدید داشته باشیم برای این آپدیت کردن باید زمان بذاریم و هزینه کنیم!

– تنبلی و شکستن روتین: وقتی جایی برای مدتی کار می‌کنیم آدمها و شرایط و اشکالات رو می‌شناسیم، یه روتینی داریم و خیلی از ما برای شکستن این روتین و اینکه خودمون رو بندازیم توی کار جدید تنبلی می‌کنیم، ممکنه با خودمون فکر کنیم خب هستیم دیگه، چه کاریه؟

.
ولی چرا خوب و لازمه که کارمون رو عوض کنیم؟

– تا جایی که تجربه دارم این مورد در استرالیا و ایران یکیه! وقتی جایی مشغول کار هستیم خیلی سخته که بتونیم دستمزدمون رو بالا ببریم؛ باید هزار جور چونه زنی بکنیم که درصدی با اما و اگر روی حقوق‌مون بذارن. در حالیکه می‌بینیم آدمای جدید تو همین شرکت خودمون با حقوق‌های بالاتری کار رو شروع می‌کنن. به هر حال بخش مهمی از کار کردن هم پول در آوردنه؛ یکی از راههاش اینه دنبال کار و شرایط بهتری از چیزی که داریم باشیم!

– بیشتر یاد می‌گیریم: یه آشنایی داشتیم حدود بیست سال پیش، تو یه شرکتی کار می‌کرد و تخصصی داشت که فقط به درد همونجا می‌خورد، هیچ وقت شاخک‌هاش کار نکرده بود که این کار دائمی نیست، وقتی که عذرش رو خواستن دانش و مهارت زیادی برای کارهای موجود در مارکت نداشت. عوض کردن کار جدید اگر با هدف باشه بهمون کمک می‌کنه تجربه کنیم و بیشتر یاد بگیریم.

– ارتباط با آدمها: تو شرکت فعلی با چند نفر در ارتباط هستید؟ به قول اینجایی‌ها چند تا کانکشن دارید؟ پنج تا؛ ده نفر یا بیشتر؟ جابجا شدن و محیط کار جدید باعث می‌شه با آدمهای بیشتری در ارتباط باشیم. بخش بزرگی از دنیای امروز هم همین ارتباط و کانکشن‌هاست. احتمالا موندن طولانی مدت در محیط کار باعث می‌شه خودمون رو از این ارتباط و شناختن آدمهای بیشتر محروم کنیم.

– به فکر خودمون باشیم: شاید گفتنش با این صراحت درست نباشه ولی واقعیت اینه که علیرغم خیلی حرفها شرکتها ما رو به عنوان یک آبجکت می‌بینن که داریم در راستای هدفشون حرکت می‌کنیم، باید به فکر خودمون باشیم، باید بدونیم که باید در راستای هدف کاری خودمون حرکت کنیم. لازم نیست همیشه یک کار Junior یا Mid-level رو دنبال کنیم!

– تجربه‌ی بیشتر: یاد گرفتنی که بهش اشاره کردم همیشه و لزوما شامل تکنولوژی و ابزار نیست واقعیتش اینه که ما تو محیط کار یاد می‌گیریم چطوری با آدمها تعامل کنیم، چی بگیم، چی نگیم و چطوری رفتار کنیم. این موضوع در مورد کارهای اول و خصوصا بعد از مهاجرت بیشتر از هر وقتی نمود پیدا می‌کنه، خیلی وقتها ناگزیر هستیم که تجربه کنیم و به مرحله بعدی وارد بشیم.

خیلی چیزا درد داره!

همین یکی دو هفته پیش تو یکی از سایتهای خبری اینجا خبر مربوط به گشت ارشاد و برخوردش با اون دختر ایرانی رو منتشر کرد. تو یکی دو تا پاراگراف اول توضیح داده بود که پلیس اخلاقی چی و چی کار می‌کنه، بعدش هم تشریح کرده بود چرا وقتی که یه نفر روسریش نصفه‌ست این پلیس اخلاقی وارد عمل می‌شه و در ادامه هم باقی ماجرا رو گفته بود!

 

انعکاس خبر پلیس اخلاقی

دو روز پیش هم همین ماجرا به نوع دیگه‌یی تکرار شده بود در مورد دخترهایی که با گریم به جای پسرها روی سکوی ورزشگاهها نشسته بودن و عکس انداخته بودن.

.

اول اینکه ببینید سرعت بالای انتقال اطلاعات چه می‌کنه و چه چیزهایی می‌تونه تیتر اصلی سایتهای خبری تو یه گوشه دیگه دنیا بشه! اون روز مدام به این فکر می‌کردم که اینها چی فکر می‌کنن؟ یعنی ممکنه که ما مدعی باشیم که وقتی شماها نبودین ما تمدن و فلان داشتیم (توهم آریایی داریم دیگه!) ولی واقعا این چیزها از دید کشورهای آزاد خیلی سخته؛ یعنی سخته که ماجرا رو تصور کنن، گاهی هم شاید بهشون باید حق داد اگه فکر کنن که اون سر دنیا تو خاورمیانه چه خبره و برای مسافرت می‌شه احساس امنیت کرد یا نه؟ کسی چیزی نپرسید ولی توضیحش سخته واقعا.

امروز صبح هم خبر فیلترینگ تلگرام رو خوندم، کاری به جزئیات و چیزایی که نوشتن و تحلیل‌ها ندارم، ولی بقیه دنیا چی کار می‌کنن واقعا؟ هر کدومشون یه پیام رسان امن واسه خودشون نوشتن و سرورهاش رو گذاشتن وسط مملکت که امنیت اطلاعات رو تضمین کنن؟
به این فکر کردم که هزارها شغلی که از طریق همین تلگرام برای جوان‌های مملکت ایجاد شده از دست خواهد رفت. یکسری آدمی که فکر می‌کردن داره اوضاع بهتر می‌شه و تونستن یه شغلی با خلاقیت خودشون درست کنن صبح بیدار می‌شن و می‌بینن همه چی باد هوا! هیچی ندارن دیگه…. نه؟

.

از اون طرف می‌خوندم که مسئولان ارشد مملکتی چه تحلیل‌هایی در مورد بازار ارز دارن، فرقی نداره وزیر رئیس جمهور سابق اینا رو بگه یا معاون رئیس‌جمهور دولت اعتدال! خنده‌داره وقتی بگیم دلیلش اینه که «سفرهای خارجی در ایران بیش از حد معمول است» بیش از حد معمول یعنی چی؟ با کجا مقایسه شده؟ معیارش چیه؟ باید آدمها رو زودی نگه داشت که بمونید؟ عوارض خروج از کشور رو چندین و چند برابر کردن که بجای ترکیه برن شیراز؟

 

.

سیاسی نکنم داستان رو؛ اما خیلی چیزا درد داره! حتی از این گوشه‌ی دنیا هم درد داره!