ایستر

توی استرالیا اصولا (و به جز یکی دو مورد خاص) تعطیلات رو به اولین روز هفته می‌چسبونن که به اصطلاح Long weekend درست کنن، در نتیجه این بندگان خدا با مفاهیمی مثل «بین تعطیلین» مثل ما آشنایی ندارن!

یکی از بزرگترین تعطیلات رسمی در استرالیا مربوط به ایستره؛ تعطیلاتی که در بعضی روزهای اون حتی سوپر مارکت‌های بزرگ هم تعطیلن، دیروز رو یه سایتی خوندم که بعد از کریسمس، تعطیلات ایستر بالاترین تعطیلات مارکت‌ها رو داره.
این که بالا نوشتم ترجمه most restricted trading days of the year بود مثلا!

 

حالا تو ایستر چه کار می کنند؟

خود Easter اصولا عید مذهبی حساب می‌شه من توی محیط کار و روزمره جامعه چیزی ندیدم که هی بگن Jesus و این داستان! حدس می‌زنم اینا رو رو باید تو کلیساها و افراد خیلی معتقد بگن، تو محیط کار حداکثر بهم بگن Happy Easter ؛ بر اساس چیزی که گوگل کردم اعتقاد دارن در چنین روزی تولد دوباره مسیح بوده!

این تعطیلات پنج روزه؛ که البته دو روزش با احتساب شنبه و یکشنبه‌ست و شروعش از روز جمعه‌ست. به جمعه‌ی تعطیل می‌گن Good Friday.

تو ایام اله ایستر دو تا آیتم هستن که مرتب تبلیغ می‌شه و فروشگاهها سعی می‌کنن بفروشنش اولی خرگوش‌های شکلاتی و دوم یک مدل نون‌های شیرین که به hot cross buns معروفه+؛ مزه بدی نداره ولی خب همچین چیز خاصی هم نیست. یه طورایی من رو یاد زولبیا بامیه خودمون می‌اندازه که فقط تو یه ماه می‌شد توی شیرینی فروشی‌ها پیداش کرد.

 

شیرینی مخصوص عید پاک

 

شاید بعدها برگردم و چیزهای بیشتری در مورد ایستر آپدیت کنم؛ ولی خب در کل کار خاصی نمی‌کنن. تعطیله و یه سری می‌رن سفر مابقی هم در همین اطراف به پیک‌نیک و باربیکیو مشغولن.

سیدنی زیبا

اولش می‌خواستم با همین عکس توضیح اضافی ننویسم و به همین سیدنی زیبا قناعت کنم! ولی بعدا تصمیم گرفتم چند خطی در مورد زندگی در سیدنی بنویسم، اینکه چی خوبه چه بده؟ البته شاید بیشتر اینها مختص سیدنی نباشه و بشه به اکثر شهرهای بزرگ استرالیا هم بسطش داد.

سیدنی پل هاربر

.
مزایا:

طبیعت بسیار زیبا – در مورد طبیعت استرالیا؛ حرف زدن خیلی سخته یعنی نمی‌شه در قالب کلمه‌ها گفتش. یه چیز جالبی دیده بودم که اگر در استرالیا هر روز به سراغ یک ساحل جدید بروید ۲۷ سال طول می‌کشه که همه سواحل استرالیا رو ببینید! خیلی از چیزهای حیات وحش اینجا منحصرا مربوط به همین منطقه‌ست و شاید هیچ جای دیگه نشه تجربه‌ش کرد!

 

آب و هوای بسیار خوب – در اکثر مناطق شهری خصوصا در بخش شرقی استرالیا آب و هوای بسیار خوب و معتدلی وجود داره؛ از نظر شخصی من نمی‌شه تاثیر آب و هوای خوب رو در روحیه آدمها نادیده گرفت.

 

وضعیت اقتصادی نسبتا خوب – این خیلی بستگی به شغل و میزان مهارتتون داره، قطعا در مورد مشاغل مختلف می‌تونه اوضاع متفاوت باشه، ولی به نظر من وضعیت رفاه در استرالیا در میزان قابل قبولی قرار داره.

 

فرهنگ چند ملیتی – در شهرهای بزرگ می‌تونید اکثر ملیت‌ها رو ببینید، در خیلی از محیط های کاری می‌تونید آدمها از ملیت‌های مختلف ببینید. چهره‌های متفاوت، فرهنگ مختلف، رستوران‌ و غذاها، لهجه‌های متفاوت… اگر اهل تجربه کردن باشید این تفاوت‌ها می‌تونه در نوع خودش جالب باشه.

 

دید یکسان و تقریبا نبود تبعیض نژادی – این چیزیه که شاید دید شخصی من باشه، بر اساس تجربه‌ی شخصی من و حداقل در شهرهای بزرگ چیزی نبوده که شخصا باهاش مواجه شده باشم! به نظر من اگر در مورد کاری که انجام می‌دهیم مهارت کافی رو داشته باشیم و بتونیم قواعد بازی رو یاد بگیریم می‌تونیم پیشرفت خوبی توی کار و زندگی داشته باشیم. در خیلی بخش‌ها حتی مدیران بالا آدمهایی از ملیت‌های دیگه هستن، حتی بعضی‌ها که اکسنت خیلی مشخصی دارن.

.

معایب:

هزینه بالای زندگی – استرالیا به دلیل فاصله از کشورهای دیگه و بخشی هم به دلیل هزینه نیرو انسانی کشور خیلی گرونی به حساب می‌آد. قبلا در مورد هزینه‌های زندگی اینجا نوشته بودم؛ ولی مخصوصا وقتی اول قضیه از کشوری مثل ایران مهاجرت کردید هزینه اجاره ۲۰۰۰ دلاری در ماه و خیلی چیزای دیگه، مواردی هستن که کار رو سخت‌تر می‌کنه.

 

فاصله – استرالیا این گوشه‌ی گوشه دنیا قرار گرفته، فاصله حداقلی ۲۰ ساعت تا ایران باعث می‌شه که رفت و آمد خیلی ساده نباشه! برای مسافرت (اگر جزایر اطراف و نیوزلند رو نادیده بگیریم) باید هشت ساعت مسیر پرواز هوایی رو در نظر بگیریم.

تعامل با جامعه‌ی استرالیایی

مدتها بود می‌خواستم در مورد مهاجرها و اینکه چرا بعضی‌ها حاضر نیستن با اجتماع و بقیه همراه بشن بنویسم تا اینکه موردی پیش اومد که فکر کردم بد نیست از اینجا شروع کنم.

 

تو شرکت قرار بود برای یه برنامه تیمی بریم بیرون از یکی از همکارهای خاورمیانه‌یی پرسیدم برای برنامه امروز همراهمون می‌آی؟ گفت نه من با این سفیدها جایی نمی‌آم! مونده بودم که چی باید بگم! دلم نمی‌خواست به هزار تا دلیل این مکالمه رو ادامه بدم.زندگی در استرالیا بعدا پیش خودم فکر کردم حتی اگه از سر شوخی هم چنین حرفی زده، حرف و شوخی به جایی نبوده؛ لازم نیست که بگم اگه یه نفر دیگه همین جمله رو به ما ها بگه ما می‌خواهیم هوار هوار کنیم که racist هستن و هزار تا حرف دیگه. غافل از اینکه متاسفانه خیلی از ما که خودمون از جاهای دیگه وارد این مملکت شدیم تفکر بسته و اشتباهی داریم!

بعدها برام لینکی فرستاد که در مورد تئوری Orientalism بود+ ، برام واقعا سوال بود که اگه اینقدر باور دارید که نمی‌شه و نباید به این جامعه پیوست و قراره همون روش خودمون رو دنبال کنیم چرا مهاجرت می‌کنید؟ مهاجرت فقط گرفتن آیلتس و رفتن به یه مملکت دیگه نیست باید انعطاف داشت، باید تغییر کرد، باید با جامعه تعامل داشت، ممکنه خیلی هم آسون نباشه ولی باید انجامش داد.

این جمله رو شاید تا وقتی مهاجرت نکردید و تجربه‌ش نکرده باشید باورش نکنید ولی «ارتباط برقرار کردن با آدمهای دیگه {حتی اگه دلمون بخواد} خیلی زمان لازم داره، اگه بحث زبان و ارتباط برقرار کردن با آدمها رو هم کنار بذاریم زمان لازم داره که از نظر فرهنگی و هزار تا داستان دیگه بتونیم وارد بشیم ولی به جز همه‌ی اینها باید خودمون هم بخواهیم!» متاسفانه به نظر من خیلی از ما به عنوان جامعه ایرانی توی این بخش مشکل داریم.

 

انتظارمون چیه؟

انتظارمون چیه واقعا؟ اینکه یه خارجی بیاد بهمون بگه شما چه فرهنگ غنی و فلانی دارید، چه آدمهای خوب و نایسی هستید! {اگر چه ممکنه همه ما چنین تجربه‌هایی رو هم داشته باشیم} اما خب واقعیت ماجرا این طوری نیست، ما به عنوان مهاجر باید قدم پیش بذاریم و سعی کنیم با آدمها حرف بزنیم و باهاشون در ارتباط باشیم، باید بخواهیم و تلاش کنیم که تو این جامعه باشیم.

وقتی تلاشی نکنیم، وقتی فیلم‌های خودمون رو نگاه کنیم و خبری از برنامه‌های تلویویونی اینجا نداشته باشیم، وقتی خبرهای اینجا رو پیگیری نکنیم، وقتی که به جای موزیکی که اینجا گوش می‌کنن فقط رادیو جوان گوش کنیم، خب باید از چی صحبت کنیم؟ حرف مشترکمون قراره چی باشه؟

حرفهای حاتمی‌کیا در جشنواره فجر

من فیلم «به وقت شام» حاتمی‌کیا رو ندیدم، اصولا اون قدری هم طرفدار سینما نیستم که خبرهای مربوط به سینما رو پیگیری کنم. دیروز اتفاقی ویدئوی واکنش حاتمی‌کیا در جشنواره فجر رو دیدم و به دنبالش ویدئوهایی که قبلا تو برنامه رشید‌پور پخش شده بود رو نگاه کردم.

از اونجایی که حرفی که دارم ربطی به محتوای فیلم نداره، پس می‌تونم همین حالا و علیرغم ندیدن فیلم بنویسمش.

این طوری فرض کنیم که یه فیلمی رو تو یه برنامه تلویزیونی نقد کردن، چطوریه که ظرفیت پذیرش نظر مخالف رو نداریم؟ چرا نمی‌تونیم فکر کنیم که خب یه عده‌یی به هر دلیلی می‌تونن مخالف این فیلم و یا حتی جریان فکری ما باشن؟

شاید که توجیه آدمی مثل حاتمی‌کیا این بوده که مثلا ناجوانمردانه و به دور از انصاف نقدش کردن (که البته با دیدن اون ویدئو من چنین تحلیلی هم ندارم) اما می‌شه برای جواب نقد مطلب نوشت؛ می‌شه در موردش حرف زد ولی اینکه با این حجم عصبانیت این طوری حرف بزنیم خیلی جالبه! جالبه یا خطرناک راستی؟
یه نکته منفی که تو جامعه‌ی ما خیلی زیاده این داستانیه که می‌تونیم همه چی رو به عقاید و باورها و هزار تا چیز دیگه پیوند بزنیم که بتونیم راحت‌تر به طرف مقابل ضربه بزنیم. تو خیلی وقتها می‌تونن کفن پوش توی خیابون بریزن! حرف حاتمی‌کیا خصوصا اون بخشی که می‌گفت من شکایتم از مدیران شبکه رو به خدا می‌برم هم از اون حرفها بود و البته بخش بزرگی از حرفهاش که دوست ندارم اینجا تکرارش کنم.

.

نقدناپذیری ما تا حرفهای حاتمی کیا در جشنواره فجر

 

 

 

.

نقد ناپذیری حاتمی‌کیا فقط در مورد فیلمسازمون نیست، می‌تونه در مورد تک‌تک ما باشه، ما به عنوان مردم معمول جامعه، هنرمندهامون، سیاست‌مدارهامون و خیلی‌های دیگه که نمی‌تونیم صدای مخالف رو بشنویم.

بستن وسایل و مهاجرت برای همیشه

یکی از همکاران قبلی تو ایران یه بار به من گفت که من خیلی به مهاجرت و رفتن فکر می‌کنم، ولی همیشه تو جریان همین فکرها وقتی به گذاشتن خیلی از وسایل و افراد فکر می‌کنم متوقف می‌شم؛ یعنی هیچ وقت به مرحله جلوتر از این فکر نرسیدم.

بهش گفتم مهاجرت کار راحتی نیست، حتی وقتی پات به سرزمینی که می‌خواستی برسه. خیلی چیزها رو به دست می‌آری و خیلی چیزها و لحظات رو هم می‌بازی؛ این بسته به شرایط آدمهاست که تصمیم می‌گیرن کدوم رو انتخاب می‌کنند. مهاجرت هم خوبه هم بد!

 

 

جمع کردن وسایل و مهاجرت

 

.
ا

اولویتهایی که دیگه ممکنه مهم نباشن

ین عکس برای من یادآور روزهای آخری که تو ایران داشتم وسایلم رو می‌بستم. جعبه سی‌دی‌هایی که دوست داشتم گذاشتم کنار. ولی راستش حالا که خوب فکر می‌کنم احتمالا خیلی از وسایلی رو که گذاشته بودم کنار دیگه لازم ندارم، در این مورد خاص به شدت قبل موسیقی رو دنبال نمی‌کنم، اگه چیزی رو هم بخوام تو یوتیوب و هزار سایت دیگه هست. خیلی چیزهای دیگه هم گذشت زمان باعث می‌شه فکر کنی لازمشون داری یا نه!

برخورد با مشتری

رفتیم داروخانه و چند تا آیتمی که لازم داشتیم خریدیم، وقتی رسیدیم خونه متوجه شدیم که یکی از آیتمها رو باهامون حساب کرده ولی تو کیسه خرید نیست. روز بعدی دوباره رفتیم و توضیح دادیم که داستان این بوده، ما رو فرستادن پیش نفر دیگه، گفت چند دقیقه صبر کنید و بعد از مدتی همون آیتم رو از تو قفسه‌ها برداشت و داد به من؛ معذرت خواهی کرد که این اتفاق پیش اومده، حتی با اینکه اینجا اصلا مرسوم نیست که چیزی رو که خریدیم چک کنیم ولی ازمون نپرسید خب چرا خودتون کیسه خرید رو چک نکردید {واقعا اینجا مرسوم نیست}؛ راستش توی ذهنم داشتم خودم رو آماده می‌کردم اگه هر دلیلی آورد بگم می‌تونم با سوپروایزرت صحبت کنم؟ ولی مثل اکثر مواقع دیگه ساده‌تر از چیزی که فکر می‌کردم حل شد.

آیتم اون قدری چیز گرون قیمتی نبود که بگم اووه دوباره باید دوازده سیزده دلار پول بدم اما همین رفتار و برخوردشون با مشتری باعث می‌شه که به عنوان مشتری حس خوبی پیدا کنیم، همون موقع چند تا چیز دیگه‌یی که فراموش کرده بودیم رو هم خریدیم و اومدیم بیرون.

.

یه چیزی رو اضافه کنم، اینجا داروخانه‌ها خیلی بزرگ و متفاوت با ایران هستن، معمولا بیشتر اقلام و داروها در دسترس هستند، خودت می‌تونی از توی قفسه برشون داری، موارد دارویی که احتیاج به نسخه پزشک داره، یا فقط بعضی اقلام خاص هستن که در دسترس نیستن و باید ازشون بخوای که تحویل بدن.

 

نکته‌هایی در مورد گوش کردن به پادکست

این یادداشت شاید خیلی پراکنده و غیرمسنجم باشه، تنها نقطه اشتراکش اینه که در مورد پادکستهایی‌ست که گوش می‌کنم، لیست پادکست‌هایی که گوش می‌کنم رو اینجا ببینید.

 

توی کتاب First 20 steps یه جایی اشاره می‌کنه که بهترین روش برای یادگیری اینه که اون مبحث رو بخشی از علایق خودتون بکنید، {اینو خودم با بخش عادت‌ها ترکیب می‌کنم و می‌گم می‌شه اون بحث رو به یکی از عادت‌های زندگی‌مون تبدیل کنیم!} که البته می‌دونیم علاقمند شدن به موضوعی همیشه و برای هر چیزی امکان‌پذیر نیست.من می‌تونم بگم گوش کردن به پادکست یکی از علاقمندی‌های من شده فقط در ماه گذشته نزدیک به ۲۴-۲۵ ساعت پادکست گوش کردم! (از کجا می‌دونم؟ از اون جایی که این‌ها رو در قالب پروژه لاگ و با یه اپلیکیشن روی موبایلم ثبت می‌کنم!)

اصولا بیشترین تایمی که پادکست گوش می‌کنم توی مسیر رفت و آمدم از خونه به محل کار و برعکسه؛ تو این مدت سعی می‌کنم روی چیزی که گوش کنم تمرکز کنم، همزمان با موبایلم بازی نمی‌کنم! بعضی پادکست‌ها که معمولا یه ساعته‌ست بیشتر از یک بار گوش کردم.

.

چرا گوش کردن به پادکست؟

.

گوش کردن به پادکست چه فایده ای داره؟

یکی اینکه دید ما از کشورها و مردم مختلف خیلی با واقعیت فاصله داره، مثلا چیزایی که در مورد تبعیض نژادی در مورد رنگ‌پوست تا همین سی – چهل سال قبل توی آمریکا و در بین لایه‌های مردم وجود داشته، خیلی جالبه که بدونیم مراحل پیشرفت و تغییر قدم به قدم و در طی سالها ممکنه انجام بشه.

پس اگه در مورد خیلی چیزها تو ایران فکر می‌کنیم خیلی با ایده‌آل فاصله داریم لازم نیست که به تغییر یکباره فکر کنیم خیلی چیزا یه شبه درست نمی‌شه، خیلی از مسائل اجتماعی ممکنه به مرور زمان و طی سالها به سمت بهتر شدن پیش بره!

یه پادکست دیگه‌یی گوش می‌کردم که یه نکته خیلی جالبی داشت، تو بخشی از اون اشاره می‌کرد که اگه که تا حالا چیزی انجام نشده به این معنا نیست که شما هم نمی‌تونید بهش برسید، ممکنه شما اولین نفری باشید که بهش دست پیدا می‌کنید، پس برای هر هدفی برنامه‌ریزی کنید و به قول خارجکی‌ها Keep going! .

چند تا پادکست خیلی خوب در مورد محیط زیست و اینکه چطور می‌تونیم دنیای بهتری داشته باشیم گوش کردم. خیلی دوست دارم که بتونم تو یه فرصتی دوباره گوشش کنم و اگه شد بخش‌هاییش رو اینجا پیاده سازی کنم. دروغ چرا؟ یه چند روزی به صورت بزرگ و در حد یه پروژه روش فکر می‌کردم، شایدم انجامش بدم!

مورد آخر که شاید یکی از مزایای پادکست برای اونایی که برنامه یادگیری زبان دارن باشه اینه گاهی وقتها پیش می‌آد کلمه‌یی رو که تو لیست فلش‌کارت‌های اخیر اضافه کردم توی پادکست می‌شنوم، این کمک زیادی بهم می‌کنه که معنی اون لغت رو هیچ وقت فراموش نکنم. اگر که تجربه‌ی این مورد رو داشته باشید می‌دونید که چه حس لذت‌بخشیه!

.

گوش کردن با شنیدن فرق داره:

در کل؛ به نظرم گوش کردن به پادکست خیلی ایده خوبیه که بتونیم علاوه بر تقویت زبان (اگر که پادکست مناسب پیدا کنیم) اطلاعات جالب و مختلفی از آدمها و جاهای مختلف دنیا به دست بیاریم. زمانی که توی ایران بودم یکسری پادکست از جاهایی مثل British council دانلود کرده بودم و گوش می‌دادم.

از طرفی «گوش کردن» با «شنیدن» خیلی متفاوته؛ دوم اینکه با وضعیت اینترنت و ابزارهای آنلاین الان خیلی راحت می‌تونیم به حجم وسیعی از پادکستهایی که دوست داریم دست پیدا کنیم!

محتوای بی‌محتوای سایت‌های ایرانی

دنبال خرید یه خدماتی از یک سایت ایرانی بودم، باید توضیح بدم که یک شرکت بزرگ و معتبری رو انتخاب کردم که قطعا همه‌مون می‌شناسیم. هر چی که جلوتر می‌رفتم توضیحات مبهم‌تر می‌شد، بدیهی‌ترین سوالاتی که احتمالا تو ذهن یه مشتری وجود داره روی سایت وجود نداشت! نهایتا بعد از کمی گشت و گذار یه لیست در حدود ده تا سوال آماده کردم و برای دوستی تو ایران ایمیل زدم که تماس بگیره و در مورد خدمات به اصطلاح آنلاین شرکت مربوطه سوال بپرسه!

این فاجعه‌ست که تو اون شرکت کسی که این محتوا رو تولید کرده (نمی‌دونم باید واقعا فکرش رو بکنم تولید کرده یا نه؟) هیچ دیدی نسبت به دیدگاه یه مشتری نداشته، حتی احتمالا نمی‌دونسته به چه ترتیبی می‌شه این اطلاعات رو روی وب‌سایت شرکت طبقه‌بندی کردی و در اختیار مشتری قرار داد. اصلا توجهی نکرده که مشتری ممکنه چه سوال‌هایی داشته باشه و چی براش مهمه که بدونه؟ چرا من باید به عنوان مشتری باید تماس بگیرم و بگم سایت رو دیدم اما هنوز این بخش‌ها برام ابهام داره؟

.

محتوای بدون محتوای وب‌سایتهای ایرانی:

توی ایران، جایی که من مشغول به کار بودم وب‌سایتی وجود داشت که صفحه «درباره ما» توضیحات مختصری بود که طی سالها از یک وب‌سایت قدیمی به وب‌سایت جدید منتقل می‌شد. کسی توی شرکت نبود که بتونه اطلاعات مهم و در خور توجهی برای وب‌سایت شرکت آماده بکنه؛ همین چند خط مختصر رو هم من از روی صفحه اول یکی از سررسیدها تایپ کرده بودم.

حداقل در بسیاری از شرکتها و حتی جاهای بزرگی که من می‌شناسم تولید محتوا برای وب اصلا مفهوم مشخصی نداره، اکثر قریب به اتفاق مدیرهای رده بالا فکر می‌کنن اینکه «عنوان شغلی» نیست؟ چرا باید پول خرج بکنن و کسی رو استخدام کرد که برای وب‌سایت محتوا تولید کنه؟ جالب‌تر از اون اینکه وقتی که جایی مثل دیجی‌کالا فروش قابل توجهی داشت همین مدیران می‌پرسن چطوری می‌شه ما هم مثل دیجی‌کالا فروش بالا داشته باشیم؛ چقدر هزینه داره؟ غافل از اینکه وب، مثل فروشگاه واقعی نیست که مغازه‌یی اجازه کنی و تمام!

.

و اما وب‌سایت کارا با محتوای درست

در عوض و بر اساس تجربه‌ی من اینجا، وب‌سایتها تمام اطلاعاتی رو که به عنوان مشتری لازم داریم آماده کردن؛ اینجا رو ببینید بخش کوچکی از اطلاعات یک بانک در استرالیا؛ یعنی از مدتها قبل تلاش کردن که سوال‌هایی که مشتری‌ها دارن در بخشی به عنوان Support و FAQ جمع‌آوری کنند.
هفته‌ی پیش به این فکر می‌کردم که برای اولین بار تو عمرم برم خون بدم، چیزی که تو ایران به دلایل مختلف نرفتم، فرصت نکردم و متاسفانه جرات نکردم!

فکر کردم باید چی کار کنم؟ گوگل کردم و سایت Donate blood رو پیدا کردم، واقعا توی سایت چرخی بزنید و ببینید نقطه ابهامی هست؟ از اون طرف کنجکاو شدم و سایت سازمان انتقال خون ایران رو دیدم. اگر چه که سایت فاجعه نیست، اما یک سایت دولتی تمام عیاره! به نظر من اطلاعات خدماتی به مراتب کمتر و کمرنگ‌تر از آیتمهای خبری و چیزهایی که می‌دونیم و می‌شناسیم! دلیلش خیلی ساده‌ست:

 

اینجا تیم‌ها و نفراتی هستند که محتوای آنلاین رو تولید می‌کنند، برای این کار شرکتها هزینه می‌کنند و نیرو استخدام می‌کنند و نتیجه چیزی می‌شه که می‌بینیم.

یادگرفتن لغتهای پرکاربرد انگلیسی

یاد گرفتن لغت و اصطلاحات جدید باعث می‌شه که در مکالمه یا هر متنی اطلاعات بیشتر و درست‌تری بگیریم! و این توی ادامه‌ دادن مکالمه و ارتباط با آدمها خیلی تاثیر گذاره، نمی‌تونم مدعی بشم که می‌تونم از همه لغتهایی که یاد گرفتم توی مکالمه هم استفاده کنم، معتقدم این مرحله کمی زمان‌ بیشتر می‌بره! اما خب روند یادگیری، روند خیلی خوب و موثری برای من بوده!

 

برای خودم یه تارگت گذاشتم که سه هزار تا لغت جدید یاد بگیرم، اگه که دوست دارید جزئیات بیشتر و روش کار رو بدونید پیشنهاد می‌کنم اینجا رو بخونید، استفاده از موبایل و استفاده از فلش کارت روش موثری برای یادگیری مطالب جدیده…

این هفته‌ی سری ۲۲ لغتها رو شروع کردم، بیشتر از ۱۶۵۰ لغت رو تا الان یادگرفتم و حدود نصف راه رو پیش رفتم. اگر چه این وسط چند هفته‌یی به دلایل مختلف وقفه کوتاهی داشتم اما در کل روند خوبی بوده، مخصوصا تو سال جدید که روند کارم رو توی پروژه لاگ ثبت می‌کنم.

 

درباره یادگیری لغتهای جدید:

به مناسبت رسیدن به نیمه راه تصمیم گرفتم توضیحات بیشتری در مورد تجربه‌یی که داشتم رو اینجا بنویسم اینایی که می‌نویسم فقط بر اساس تجربه من بوده و ممکنه برای شما هم روش خوبی باشه (یا اینکه شما روش دیگه‌یی داشته باشید):

کار یادگرفتن لغتها برای من تبدیل به یه روتین روزمره شده، هر روز کاری از دوشنبه تا جمعه حدود نیم ساعت در طول روز روش وقت می‌ذارم و روز شنبه یکی از فلش‌کارت‌های قبلی رو مرور می‌کنم مثلا هفته پیش شنبه فلش‌کارت ۱۲ رو خوندم.

در طول روز هر لغت جدیدی رو که می‌بینم یادداشت می‌کنم، سعی می‌کنم به جای معنی از یه جمله کاربردی که اون لغت هم توش هست استفاده کنم. این لغتها از کتاب، چیزایی که می‌خونم، مکالمات مختلف و هر جایی که فکر کنید تامین می‌شه! همونطور که توضیح دادم ترجیح می‌دم که خودم لیست لغتهای پرکاربردم رو تکمیل بکنم.

معمولا یکشنبه شب که فرصت دارم حدود ۴۰-۳۰ تا لغت آخر و جدید رو توی فلش‌کارت هفته‌ی بعدی اضافه می‌کنم و روز چهارشنبه صبح فلش کارت هفته‌م رو با ۷۵ لغت می‌بندم؛ ۷۵ تا لغت در هر هفته برای من روش خوبی بوده، همونطور که گفتم تا روز جمعه همین فلش‌کارت جاری رو می‌خونم و عملا لغتها و اصطلاحات جدیدی رو که پیدا می‌کنم برای فلش کارت هفته‌ی دیگه می‌گذارم.

چند هفته‌یی هست که حدود پنج اصطلاح و جمله‌ جالبی رو که می‌خونم (یا روی یوتیوب می‌بینم) هم توش فلش‌کارت اضافه می‌کنم، اینها ممکنه لغت جدیدی نباشه اما روش تمرکز می‌کنم و باعث می‌شه توی ذهنم باشه که به وقت مناسب ازش استفاده کنم.

تصمیم دارم هفته‌ی آینده فلش کارت جدیدی ایجاد نکنم، باید روی فلش‌کارتهای قبلی کار کنم، یعنی در طول هفته‌ی کاری هم هر روز یک فلش‌کارت قدیمی که قبلا خوندمش رو مرور می‌کنم. به تجربه به این نتیجه رسیدم که تموم کردن فلش‌کارت به معنی اینکه بذارمش کنار نیست و حتما لازمه که مرورش کنم، دوباره و دوباره تا جایی که به این نتیجه برسم کافیه.

 

.

نمی‌تونم مدعی باشم که همه‌ی ۱۶۵۰ تا لغتی رو که حفظ کردم به خاطر دارم، هنوزم وقتی برای مرور بهشون برمی‌گردم بعضی‌هاشون رو فراموش کردم، این روند تکرار ویکندها (و هفته‌ی دیگه) هم برای تکرار و اینه که فراموش نکنم ولی می‌تونم با اطمینان بگم یادگرفتن لغتهای جدید، همراه با کارهای دیگه‌یی که می‌کنم به خصوص گوش کردن پادکست، خیلی به درک بیشتر مطالب به من کمک کرده!