معرفی به جهانیان!

« به کنفرانس فلان دعوت شدیم تـا … را به جهانیان معرفی کنیم!»

این رو همین چند روز پیش تو یک سایت ایرانی برای معرفی یه نرم‌افزار دیدم. کور بشم اگه دروغ بگم! یاد حرف یه استادی افتادم که می‌گفت اسم و هدف شرکتتون رو چیزی انتخاب کنید که باور پذیر باشه؛ خودش هم مثالی می‌زد که چرا اسم «بین‌المللی» رو توی اسم شرکت می‌ذارین؟

نتیجه اخلاقی

خلاصه‌ی داستان اینکه خب آخه برادر من اپلیکیشن فارسی که به زبان فارسی آماده کردی (و با توجه به چیزی که در موردش خوندم شاید توی ایران بازار خیلی خوبی هم داشته باشه) چطوری قراره ببری و توی دنیا به جهانیان معرفیش کنی؟

استارتاپ‌ها در ایران

این مطلب رو خیلی وقت بود می‌خواستم بنویسم ولی در موردش مردد بودم که بنویسم یا نه؛ چطوری شروع کنم؟

تو ایران مدتهاست که بازار استارتاپ‌ها داغه؛ متاسفانه خیلی از چیزایی که می‌بینیم و اسمشون رو شنیدیم اسمشون اصلا استارتاپ نیست و شاید در بهترین حالت می‌شه به عنوان یک کسب و کار اینترنتی ازشون اسم برد. از طرفی یه سری شرکت‌ها و گروههایی هم توی ایران برنامه‌های مختلفی برای استارتاپ‌ها دارن از سخنرانی و همایش تا چطور موفق باشیم و چطوری سرمایه‌گذار بگیریم، تبلیغات مختلف از روی اپلیکیشن تا روی وب‌سایتهای مختلف و مربی (که این آخری رو می‌گن mentor که احتمالا با کلاس‌تر هم به نظر برسه!) و الباقی ماجرا!
نمی‌دونم درسته این طوری بگم یا نه؛ اما ظاهرا یکسری افراد و شرکتها خیلی بیشتر از استارتاپ‌ها از صاحبان ایده (و بعضا آدمهایی که قراره زود پولدار بشن) پول در می‌آرن!

توی خیلی از سایتهای این گروه‌ها و شرکتها که نگاه کردم مثالهایی در مورد اسنپ، دیجی‌کالا، زودفود و چند تا مورد مشخص دیگه هست. چیزی که می‌خوام اضافه کنم صاحبان همه‌ی این بیزینس‌ها خیلی روی کارشون زحمت کشیدن، هزینه کردن، در موردش فکر کردن و هزار تا مورد دیگه؛ ولی یه اما بزرگی این وسط هست؛ این که بیشتر اینها کپی بیزینس‌های دیگه هستن که قبلا تو بقیه جاهای دنیا پیاده سازی شدن که بر اساس شرایطی که تو ایران حاکم بوده اینها بیزینس خودشون رو توی ایران راه انداختن و کار هم گرفته؛ اگر امثال آمازون توی ایران فعالیت می‌کرد چند درصد امکان موفقیت دیجی‌کالا وجود داشت؟ اگر Uber به ایران هم می‌رسید جایی برای اسنپ بود؟ {در مورد این خیلی حرف و حدیث هست که واقعا می‌شه بهشون گفت استارتاپ یا نه؟}

اینها رو به کنار بذاریم؛ همون طور که گفتم قطعا صاحبان این بیزینس‌ها آدمهای زرنگ و خلاقی بودن که اومدن و یک چیزی رو الگو قرار دادن، اون رو بر اساس شرایط فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی ایران تغییر دادن و حالا یک بیزینس موفقی رو راه انداختن.

اما وقتی به لیست به اصلاح mentorهای یکی از همین سایتها نگاه می‌کردم آقا یا خانوم مربی خودش سابقه خیلی مشخص و پررنگی نداره، چرا باید فکر کنیم که یک نفر که بر فرض اینکه حتی تونسته یه کاسبی خوبی برای خودش درست کنه لزوما می‌تونه مربی خوبی باشه و نظر کارشناسی داشته باشه؟ تازه اینکه خود فرد دستی توی آتیش داشته باشه نمونه خوبیه! خیلی از افراد همین سابقه رو هم توی کارنامه‌شون ندارن.

 

مربی با تجربه عملی ناموفق

یک نمونه دیگه؛ یه همکاری خیلی سال پیش به واحد فروش شرکتی که من کار می‌کردم اومد، بر اساس تجربه و شرایط اون زمان همین آقا در قامت مدیر فروش اصلا موفق نبود و در نهایت هم از مجموعه بیرون رفت. حالا یکی از کارهایی که ایشون می‌کنه ظاهرا تدریس و تالیف و کمک به بیزینس‌های مختلفه؛ جالب اینکه همون برندی که مدیرفروشش بود و موفق زیادی رو هم نداشت توی سوابق کاری موفق و جاهایی که باهاشون کار کردن گذاشتن! نمی‌دونم چطوریه درست یا غلط بعضی از افراد می‌تونن حرفای خوبی بزنن، در بهترین حالت سخنران خوبی باشن ولی وقتی فرمون رو دست خودشون بدین نتیجه خوبی هم به دست نمی‌آد!

.

مربی های استارتاپ تجربه واقعی

 

این من رو یاد یه سری سخنرانی‌هایی که زمانی تو ایران باب بود می‌اندازه، سخنرانی تحت عنوان چیزایی مثل «چطور در زندگی پولدار باشیم؟» همین همیشه وقتی پوستر چنین سخنرانی‌ها و همایش‌هایی رو می‌دیدم فکر می‌کردم چرا یه نفر باید بیاد فریاد بزنه چطوری پولدار باشیم؟ خب برادر من اگه تو می‌تونستی خودت پولدار می‌شدی!

.

خلاصه اینکه اگه تو فکر یاد گرفتن و مربی و استارتاپ هستید، کمی به بک‌گراند واقعی افراد توجه کنید. لزوما پول دادن و پرداخت کردن دلیل اینکه می‌تونید یاد بگیرید نیستید!

.

عکس از اینجا

از پیک موتوری تا صندوق‌ پست در استرالیا

من از این صندوق‌های قرمز پست گوشه و کنار محله‌های مختلف خوشم می‌آد! اینجا خبری از پیک‌موتوری که توی تهران هر روز و هر روز باهاش درگیر بودیم نیست، واقعا من روزی نبود که با پیک‌موتوری کاری نداشته باشم، چیزی لازمه برای کسی اون سر شهر بفرستیم؟ از دیجی‌کالا چیزی می‌خریدیم؟ خرید وسایل و قطعات برای شرکت؟ {که حتما اون رسید کاغذی لازم بود، سلام بر واحد مالی!}  پست در استرالیا

در عوض اینجا لازمه صندوق پست جلوی در خونه رو چک کنیم، معمولا یه سری صورتحساب و اطلاعیه‌های مهم بیمه و شهرداری و بانک، جریمه رانندگی و همه چی با پست برامون ارسال می‌کنن. با اینکه اکثر اینا خیلی خوشایند نیست و دنبالش باید یه پولی به جایی پرداخت کنیم ولی من چک کردن صندوق و باز کردن پاکتهای نامه رو دوست دارم!

 

داشتم می‌گفتم یکی از کارهای حاشیه‌یی ماهانه‌ای که سرکار دارم اینه که یه دیتابیس رو Mask کنم و اینو برای شرکت سازنده نرم‌افزار (همون third party) روی FTP کپی کنم، حالا جدای از اینکه اون شرکت توی اروپاست ولی فکر می‌کردم اگه ایران بود همین رو روی سی‌دی یا فلش کپی می‌کردم و با پیک موتوری می‌فرستادم برای شرکت مربوطه؛ لابد به پیک موتوری تاکید می‌کردیم حتما برو طبقه سوم پیش آقای فلانی!

.

عکس از اینجا

استرالیا کشور خانواده و بچه‌ها

بر خلاف بعضی باورهای رایج بر اساس تجربه شخصی من و چیزایی که دیدم استرالیا رو خیلی کشور خانواده می‌دونم، شاید خیلی بیشتر از چیزی که ما توی ایران فکر می‌کنیم خانواده دوست هستیم! مسلما مثل هر چیز دیگه‌یی هزار تا مورد نقض هم ممکنه وجود داشته باشه و شاید خیلی نشه طبقه‌بندی کرد.

اما اینجا اصولا آدمها خانواده (شاید پارتنر و بچه‌هاشون) براشون بیشتر از هر چیز دیگه‌یی اولویت داره و روزهای ویکند و تعطیلات باهم هستن. از رفتن به اماکن تفریحی تا مهمونی‌های خانوادگی و تولدهایی که اکثر بچه‌دارها درگیرش هستن. نمی‌دونم چرا من به این شدت توی ایران نمی‌دیدم، شاید دلیلش مشغله پدر و مادرها (به خصوص پدرها) بود.

به عنوان نمونه تو یه جلسه کاری توی شرکت قرار بود که کاری آخر هفته انجام بشه و چون به دلایلی نتونسته بودن توی زمان مقرر اجراش کنن قرار بود آخر هفته این برنامه پیش بره؛ یکی از همکارهای اوزی خیلی محکم گفت من برای ویکند با خانواده‌م برنامه ناهار دارم و نمی‌تونم کنسلش کنم. وقتی یکی دو نفر سر میز جلسه خندیدن؛ خیلی محکم گفت یادتون باشه که من از قبل برنامه داشتم و این شما هستید که دارید برنامه رو تغییر می‌دین نهایت کار هم مدیر پروژه عذرخواهی کرد و پذیرفت مشکل روی برنامه‌ریزی و منابع پروژه بوده!

 

استرالیا کشور خانواده و بچه ها

امنیتی که تو جاهای مختلف شهر {البته منظور مناطق مناسب شهر نه اینکه هر گوشه و کنار} درباره زن‌ها و حضورشون توی جامعه دیدم رو هیچ وقت توی ایران به این شکل تجربه نکردم؛ باز هم اضافه می‌کنم که دارم خیلی کلی صحبت می‌کنم و قطعا همه جا هر جور آدمی پیدا می‌شه!

از نظر من استرالیا واقعا کشور خانواده و مخصوصا کشور بچه‌هاست.

.

عکس هم از اینجا

روزمرگی از محل کار

توی ایران کارم طوری بود که به هر جایی سرک می‌کشیدم، طبعا چیزایی که مورد علاقه‌ شخصیم بود بیشتر توی اولویت‌هام بود، این طور کارها با روحیه‌م بیشتر سازگاره تا مدل کارهای تکنیکال صرف که فقط باید پای کامپیوترم بشینم!

تو استرالیا و حداقل در مورد شرکتهای بزرگ کارها بیشتر تخصصیه؛ یعنی باید بدونی که دقیقا چی کاره هستی! بعضی از titleهای شغلی رو اگه بگم شاید خنده‌تون بگیره؛ بیشتر انتظار دارن به عنوان یک نیروی حرفه‌ای توی حوزه خودت عمیق باشی؛ اینکه در مورد هر چیزی کاری کرده باشی شاید نه تنها مثبت نباشه بلکه یه طوری هم براشون مبهم باشه که چرا این شاخه و اون شاخه پریدی. برای همین هم باید رزومه‌ی کاری و لینکدین رو به یک سمت هدایت کرد.

بگذریم! هدف از نوشتن این بود که توی جلسه با مدیرم ازش خواستم یه بخشی از کاری که روی هوا مونده رو هم من انجام بدم، بهم گفت باید با فلان تیم و فلان نفرات صحبت کنه و تو جلسه بعدی بهم می‌گه نتیجه‌ی کار چیه. یه طوری از یکنواختی کار حوصله‌م سر رفته…

چی بگم یا سیاسی کاری دنیای کارمندی:

خیلی از قبل با خودم کلنجار رفتم که چی بگم، چطوری بگم. می‌دونید باید خیلی جانب احتیاط رو نگه داشت که اول طرف فکر نکنه خب برای چی؟ بی‌کاری خودت؟ یعنی یه طور نا محسوسی یه منتی هم بذاریم سرشون و به قول خودشون بگیم Challenge جدیده و خودم رو راغب نشون بدم. یعنی یه سیاسی کاری‌هایی تو هر شرکتی هست که باید بهش دقت کرد!

.

شاید به زودی بیشتر از محیط کار نوشتم، اینکه فرق کار با ایران چیه و چرا فرهنگ کاری اینجا با چیزی که ما یاد گرفتیم متفاوته!

آنچه به عنوان یک مهاجر باید بدانیم

تو خیلی از وبلاگ‌ها که می‌چرخیم در مورد خرید، بعضی رفتارها و تجربه‌هایی که مهاجران داشتن مطالب مختلفی می‌‌دیدم. از نظر من بعد از settlement (یا به قولی اسکان اولیه) یه چیزی که ممکنه احساس خلاء کنیم اینه از خیلی چیزای اینجا بی‌اطلاع هستیم؛ شاید این به نوعی مرحله چندم مشکلاتی باشه که توی مملکت جدید خواهیم داشت. دلیل اصلی این داستان به خاطر اینکه اینجا نبودیم که ببینیم و تجربه‌ش کنیم. این می‌تونه از اتفاق‌های اجتماعی معمول تا انتخابات و نخست‌وزیر و حتی برنامه‌های تلویزیونی باشه.

 

از محمد خاتمی تا باب!

به عنوان نمونه تو ایران اگه یکی از محمد خاتمی چیزی می‌گفت، یه نفر تو سن و سال من هزار تا داستان و ماجرا داشت که تعریف کنه، اینجا مدتی پیش خبری منتشر شد که Bob Hawke عکسش روی آبجو اومده و خبرهایی حول این ماجرا +. حالا حساب کنید من فکر می‌کردم این آقای Bob کی هست اصلا؟ وقتی گوگل کردم دیدم تو سال ۱۹۲۹ نخست‌وزیر استرالیا بوده! {شاید اینو با سیاستمداران خودمون مقایسه کنید و بگید نخست‌وزیر، آبجو؟ بله اینجا آبجو یکی از فرهنگ‌های اصلی و جزء ارکان اصلی اوزی‌هاست. من خودم جرات مقایسه ندارم که بگم مگه می‌شه تو ایران فلانی فلان کار رو بکنه؟} از بحث منحرف نشم.

نخست وزیر اسبق استرالیا 87 ساله!

 

یا مورد دیگه چند وقت پیش با یه همکاری در مورد ملکه صحبت می‌کردم. اینجا بخش زیادی از خبرها در مورد ملکه انگلیس و خانواده سلطنتیه {شاید یکی از دلایلش دنباله‌رو بودن استرالیا از انگلستان و اینکه واقعا خبر خاصی تو این مملکت نیست و رسانه‌ها باید چیزی داشته باشن که روش مانور بدهن!} خلاصه‌ی داستان این همکارمون تعریف کرد که سال ۱۹۹۹ یک انتخاباتی توی استرالیا برگزار شده و مردم تصمیم گرفتن با همین سیستم ادامه‌ بدهن و Queen همچنان به عنوان ملکه در استرلیا هم شناخته بشه + نتیجه انتخابات خیلی جالب و نزدیک به همه. ولی خب فکر کنید ممکنه به عنوان یک مهاجر از چنین رخدادی بی‌خبر باشیم!

.

چرا باید به عنوان مهاجر بیشتر بدانیم؟

من خودم دوست ندارم تو جامعه‌یی باشم که ازش بی‌خبر باشم، دلم نمی‌خواد فکر کنم چه فرقی می‌کنه؟ و فکر کنم برم سرکار و برگردم و مشغول زندگی خودم باشم. خوبی ماجرا اینه که توی این دوره زمونه پیدا کردن این اطلاعات و فهمیدنش کار خیلی سخت و ناشدنی نیست. هر از گاهی سایتهای خبری و چیزایی که در موردش سوال دارم رو گوگل می‌کنم.
اینکه در مورد فرهنگ و پیشینه استرالیا {یا هر کشوری که توش زندگی می‌کنیم} اطلاعات داشته باشیم مساله کم اهمیتی نیست. توی پرانتز این رو هم توضیح بدم که بخش خیلی کلی از این موارد تو اون آزمون سیتیزنشیپی هم هست اینکه به قول خودشون Aussie values هستش و براشون هم اهمیت داره که در مورد کلیت ماجرا اطلاع داشته باشیم!

 

یک مطلب دیگه از ملکه که شاید بی‌ربط به موضوع بالا باشه:

این در دسترس بودن اطلاعات و اینکه رسانه‌ها خیلی تحت فشار سانسور نباشن خیلی جالبه! با همون همکارمون که حرف می‌زدم می‌گفت که Queen person نیستم، برای همین هم راحت می‌شد ازش یه سری چیزا رو سوال کنم و شاید حتی شوخی هم بکنیم!
شخصا همیشه با قدرت دائمی از هر جنسی که انتخاب مردم نباشه مشکل داشتم. اینجا هم هزار تا از این داستان هر روز توی رسانه‌ها هست؛ اینکه ملکه چی کار کرد، چی می‌خوره؟ پرنس اومد استرالیا و فلان استقبال ازش شده، خب چرا؟ صرفا به دلیل اینکه توی خانواده سلطنتی به دنیا اومده و حتی خودش برای به دست آوردن این چیزها هیچ تلاشی نکرده؟

از سانسور نشدن اخبار و اطلاعات می‌گفتم، اینکه علیرغم همه‌ی این حرفها و قدرت رسانه‌ها امروز خوندم که Prince Philip بعد از هزار سال! بازنشسته شده تو این مقاله برخی از سوتی‌های مختلفی که طی پنجاه سال مرتکب شده رو نوشته، مثلا یه سالی توی استرالیا به ساکنین اصلی استرالیا (همون aboriginalها گفته شما هنوزم بهم نیزه پرتاب می‌کنید؟+) خب آخه پدر من بعد هشتاد سال سن و به عنوان همسر ملکه کنترل نداری چی می‌گی؟

ساکنین اولیه استرالیا

 

جالبه اینکه می‌بینیم و می‌خونیم یک نفر در راس قدرت می‌تونه نقد بشه و خوبه بدونیم که با چشم بسته نباید کسی رو تحت هر عنوان و هر لقبی بت بکنیم و چشم بسته به‌به و تمجید کنیم. نقطه پایان ماجرا!

تجربه دندانپزشکی بیرون از ایران

متاسفانه من از حدود شش هفت سالگی با مفهومی به نام دندانپزشکی آشنا شدم! بیشتر هم مطب دکتر به نامی که حوالی محل زندگی دوران طفولیت بود می‌رفتم تا این اواخر به خاطر دوری، ترافیک، زمان محدود به کلینیک دیگه‌یی مراجعه کردم. همیشه‌ی خدا صدای این دستگاهها و اون چراغ بالا سری برام جزء بدترین تجربه‌های زندگیه و بهم استرس وارد میکنه!

این بخش رو از این بابت گفتم که توضیح بدهم قدمت حضور من در مطب دندونپزشکی به حدود سی سال قبل می‌رسه! اصولا داستان توی مطب‌ها این طوری بود که عکس از فک و دندان‌ها رو می‌گرفتن. اما اصولا جناب اطبا توضیح خاص و شاید بتونم بگم خیلی دقیق و با جزئیاتی در مورد عکس و اتفاقهایی که قرار بود انجام بشه نمی‌دادن!

در مورد تجربه‌ی من حتی هزینه ترمیم دندان‌ها هم خیلی دقیق و شفاف مشخص نبود، کلینیک آخری اگه اشتباه نکنم یه حدودی می‌گفت که بسته به نوع کار کمی بالا و پایین بود.

 

گذشت تا گذر ما در استرالیا هم به کلنیک دندان‌پزشکی رسید چند تا نکته‌ی جالب از نظر:

اول- تو مرحله اول و بعد از داستان عکس و توضیحات چند دقیقه‌یی دکتر روی عکس؛ یک پرینتی دادن که معلوم بود لیست دندون‌های خراب من کدومه (خودم گوگل کردم و دیدم شماره دندون‌ها چیه، کدوم برای من تو اولویت هستن) ؛ متاسفانه همچین آدمی هستم که هر بار با یک لیست از دندانهای مساله دار مواجه می‌شم! تو این پرینت که بهش Treatment plan می‌گن به تفکیک مشخص شده که هزینه ترمیم هر دندون چقدره و بر اساس بیمه‌ی خصوصی می‌تونیم Quote بگیریم که چقدر از وجه رو باید خودمون پرداخت کنیم. خیلی دوست دارم که بعدا و یه تفصیل از بیمه خصوصی و دولتی استرالیا بنویسم.

شمارش دندانها چگونه است؟ | دندانپزشکی

ب- «زمان» یا همون وقت ملاقات که برای من توی ایران کلافه کننده بود. حساب کنید من بی‌طاقت باید چندین و چند ساعت توی نوبت می‌نشستم. چندین بار هم اعتراض و دعوا کردم که چرا وقت من به اندازه وقت جناب دکتر محترم نیست؟ چرا نمی‌شه درست زمان رو تنظیم کنید که هر مریض چقدر زمان لازم داره؟ – بله متاسفانه حداقل من تجربه‌ی خوبی در این مورد نداشتم-

اینجا ساعت ۳٫۳۰ وقت گرفتم، به روال معمول اینجا چند روز قبل sms گرفتم که فلان تاریخ و فلان ساعت وقت داری؛ کانفرم یا اگه نمی‌تونی بیای فلان کار رو بکن. طبق چیزی که انتظار داشتم راس ساعت رفتم داخل مطب و کارها طبق روال شروع و انجام شد. اینکه بدونی چقدر باید هر کار زمان بذاری و روش برنامه‌ریزی کنی چیزیه که خیلی دوست دارم، من بدقولی آدمها رو یه طوری بی‌احترامی به خودم می‌بینم، برای همین سخته که ازش بگذرم و بگم بی‌خیال!

.

بله همین شفافیت ماجرا و احترام به زمان برای من خیلی تجربه‌ی خوشایندی بود. صرفنظر از اینکه ظاهرا دندونپزشکی جزء موارد خیلی هزینه‌بر در همه‌ی دنیاست و اگه که قصد مهاجرت دارید قبلش کارهای لازم رو تو ایران بکنید، اما برای من (با احتساب پرداخت بیمه‌ی خصوصی) تقریبا معادل مبلغی بود که توی ایران باید پرداخت می‌کردم.

تغییر اسم

تقریبا تصمیمم قطعی شده که میخوام اسمم رو عوض کنم؛ یه دلیلم اینه که اینا اسمم رو سخت تلفظ میکنن. یعنی وقتی یه H وسط اسمت هست تلفظش براشون خیلی پیچیده می‌شه البته این بستگی به آدمش داره بعضیا به خصوص جوونها درست تلفظ می‌کنن.
دلیل دوم و جدی‌تر من اینه که اسمم به قول اینا unusual حساب می‌شه؛ وقتی خودمو معرفی می‌کنم سخت تو ذهنشون می‌‌مونه؛ همونطوری که اسم خیلی از ملیت‌ها برای من این حالت رو داره؛ یادم نمیمونه و نمی‌شه باهاش راحت ارتباط برقرار کرد.
همین دو تا دلایل کمی نیست؛ عوض کردن اسم و تغییر مدارک نزدیک دویست دلار هزینه داره.

اگه که شما هم تو راه مهاجرت هستید به نظرم این چیزیه که اگه از اول انجام بشه بهتر و روون‌تره!

سیستم بانکی آنلاین

نیروی کار تو استرالیا خیلی گرونه؛ در نتیجه برای شرکتها، بانکها و موسسات مقرون به صرفه‌تره که خیلی کارها با تعداد نیروی انسانی کمتری انجام بشه، به عنوان نمونه و مقایسه حتی شعبه‌های معمولی بانکها توی ایران برای خودشون حسابی تشریفات و عظمتی داشتن! از مدیر و معاون تا یکی که متصدی تمیز کردن شیشه و در و دیوار بود و آبدارچی بانک و بساط صبحونه اول وقت و …!
اینجا خیلی به ندرت لازمه مراجعه حضوری به بانک داشته باشیم؛ مدتی پیش هم رفتم سراغ یکی از شعبه‌های بانکی که حساب دارم شاید به جرات بگم که حدود ۴ یا ۵ نفر کارمند داشت! با اون نگاهِ ما یه طوری محقر بود!

خود بانک‌ها، بیمه‌ها و موسسات مالی تمایل دارن که مشتری‌ها کارهاشون رو به صورت آنلاین از روی وب‌سایت و اپلیکیشن‌های موبایل انجام بدهن، به عنوان نمونه اکثر بیمه‌ها پروموشنی دارن که اگه آنلاین پروسه مربوطه رو انجام بدیم حدود ۱۰% تخفیف می‌گیریم؛ یا انواع درخواستها از گرفتن وام و درخواستهای مختلف هم آنلاین انجام می‌شه. اگه اهل سیستم بانکی هستید و دوست دارید یه نگاهی به وب‌سایت Common wealth بکنید؛ تو پرانتز این رو هم اضافه کنم که بانک به ما به چشم یک مشتری نگاه می‌کنه که داره بهش وام و هزار جور سرویس دیگه می‌فروشه، پس باید بتونه سیاست درستی داشته باشه. حالا شاید در مورد اینکه چه سود کلانی می‌کنه بعدا چیز جداگانه‌ای نوشتم.

مقایسه بانکداری آنلاین با بانکهای ایرانی

.

تو خیلی موارد هم کارها با ایمیل خیلی راحت و روان انجام می‌شه، همون اوایل ورود لازم بود که کارت بانکیم عوض بشه؛ خیلی راحت درخواست ابطال کارت قبلی رو با ایمیل به شعبه ارسال کردیم و تموم! یعنی حتی مراجعه‌ی دومی هم به بانک نداشتیم، کارت دوم با پست برامون ارسال شد و بعد از ایمیل بهمون گفتن خودتون کارتهای قبلی رو منهدم کنید!

.

بانک ملت عزیز!

حالا همه‌‌ی اینها رو گفتم که اینو بگم آقای بانک ملت عزیز! حالا یکسری تنظیمات پیشرفته و به تفکیک برای حسابهای مشتری تعریف کردی یعنی که چی برای آپدیت کردنش باید حضوری بیایم شعبه بانک؟ خب من اینترنت بانک دارم یعنی نباید بتونم سقف پرداخت‌ها و این تاریخ‌ها رو آپدیت کنم؟ این بخش آخر رو به حساب این نذارین که خارجکی شدی و انتظاری داری! من همیشه تو ایران از سرویس‌های بانک ملت استفاده می‌کردم و راضی بودم، ولی واقعا نمی‌دونم اگه که دارن به سمت اینترنتی شدن و آنلاین بودن پیش می‌رن چرا باید این طوری نصف و نیمه باشه؟ واقعا از نظر تکنیکال کار غریبی هم نیست.
خلاصه‌ی داستان که این‌ور دنیا یه حساب بانک ملت داریم که می‌تونیم موجودی رو ببینیم و عملا نمی‌شه پولی به حساب دیگه ریخت!

 

محدودیت اینترنت بانک ملت

 

استرالیا در لیست بهترین کشورها برای مهاجرت

قبلا هم زیاد در مورد این نوشتم که مهاجرت یک تصمیم کاملا شخصیه و بر اساس شرایط کلی آدمهاست.

هفته‌ی پیش مطلبی دیدم که استرالیا در بین بهترین کشور دنیا که برای مهاجرت مناسب هستن قرار داره! به نظرم دلایل و توضیحات کافی و منصفانه‌ست. در این مطالعه چهار فاکتور اصلی: ثبات اقتصادی / بازار کار / درآمد و امنیت مورد توجه قرار گرفته است.

اطلاعات کلی درباره رنکینگ: 

 

استرالیا در لیست مناسبترین کشورها برای مهاجرت