جام جهانی از استرالیا

بازی‌ها جام‌جهانی تقریبا هر جای دنیا که باشه {البته به جز همین استرالیا و اطراف!} از نظر زمان‌بندی طوریه که نمی‌شه پیگیریش کرد، حداقل برای من شدنی نیست که سه صبح به مدت دو ساعت فوتبال نگاه کنم و روز بعدی هم برم سرکار!

اما داشتم پیگیری می‌کردم که از کجا و چطوری باید بازی‌ها رو دید، اینا شبکه سه و عادل فردوسی‌پور ندارن؟ ایران هم مجوز پخش بازی‌ها رو می‌خرید دیگه احتمالا؟
از اونجایی که این جور چیزها تو استرالیا توسط بخش خصوصی انجام می‌شه و اینا صدا و سیما با بودجه دولتی ندارن، پس قاعدتا به اون شکل خبری از پخش لایو و مجانی هم نیست.

تو یه سایتی دیدم که نوشته بود می‌تونید یکی از این راهها رو برای تماشای بازی تو استرالیا امتحان کنید:

  • پخش بازی‌ها از طریق شبکه SBS (البته وب‌سایت و اپلیکیشن) که البته شامل همه بازی‌ها نیست و مثلا هیچ‌کدوم از بازی‌های ایران پخش تصویری نداره ولی به قول خودشون Better than nothing!
    مراجعه به Local Pubها و تماشای بازی از اونجا، احتمالا حال و هوای خودش رو داره ولی مثلا سه صبح بیدار بشی بری پاب بازی فوتبال نگاه کنی؟
    یکسری از کمپانی‌ها از طریق وب‌سایت و اپلیکیشن بازی‌ها رو پخش می‌کنن، به عنوان نمونه با پرداخت چیزی نزدیک ۱۵ دلار به Optus می‌شه بازی رو به صورت لایو و آنلاین نگاه کرد!
  •  

تماشای بازیهای جام جهانی

 

در هر حال نمی‌گم بده، این سیستمیه که اینجا توی استرالیا و احتمالا بعضی دیگر کشورها جواب داده و خوب هم هست ولی هیچی Free و مجانی نیست؛ حتی پخش بازی‌های جام‌جهانی.

یه نکته‌ای که شاید بی‌ربط به این پست هم نباشه، اصولا استرالیا‌یی‌ها خیلی اهل فوتبال نیستن، فوتبال تو استرالیا یعنی فوتی که هه عاشقشن! در عوض فوتبالی که تو همه دنیا می‌شناسیم اینجا به عنوان Soccer مطرحه و خب اون قدرها هم بهش علاقمند نیستن و زیاد دنبال نمی‌کنن!

افزایش وزن و چطوری وزنمون رو کم کنیم؟

یه جایی خوندم اگه در طول سال یکی دو کیلو وزن اضافه کنیم و فکر کنیم چیز محسوسی نیست در طی ده سال چیزی حدود بیست کیلو اضافه وزن داریم؛ به نظر من که ترسناک به نظر می‌رسه!
یه جای دیگه خیلی وقت پیش دیدم که نوشته بود اگه خورد و خوراک‌مون یکسان باشه توی هر دهه از عمرمون شروع به اضافه وزن می‌کنیم دو دلیل اصلی هم تغییر متابولیسم بدن و عدم تحرکه. چیزی که من بعد از سی و چند سالگی به خوبی متوجه‌ش شدم!

من اعتقاد دارم که اصولا برای هر کاری که قراره به نتیجه برسه باید نتایج رو روند کار رو لاگ کنیم والا عملا امکان مقایسه دقیق و اینکه چه اتفاقی افتاده وجود نداره یا حداقل خیلی سخته! {یعنی اگه من مردم سرقبرم بنویسید مرحوم سمبل ثبت اطلاعات و وقایع بود!}
به عنوان نمونه من از مدتها پیش از یه ساعت مچی ورزشی استفاده می‌کردم و براساس عادت وزنم رو هفتگی یا ماهانه ثبت می‌کردم، تا اینکه چند هفته پیش با این روند اضافه وزن، خودمم جا خوردم!

.

روند افزایش وزن در طول یکسال

 

.

ماجرا از کجا شروع شد؟

از حدود یک ماه پیش تغییراتی توی لایف‌استایل زندگیم دادم که به نظر خودم و حداقل تا اینجای کار خیلی هم سخت نبوده؛ مث هر کار دیگه وقتی نتیجه خوبی ازش بگیریم خودمون تشویق به ادامه راه می‌شیم. نتیجه‌ی کار من در حدود یکی دو ماه قبل روی نمودار زیر معلومه، و همه اینها باعث شد که تصمیم بگیرم تو کتگوری جداگانه در موردش و روند پیشرفتم بنویسم.

چطوری وزن کم کنیم؟

 

پ.ن:

خوبی وبلاگ‌نویسی اینه که خیلی وقتا لازم نیست فکر کنیم نباید از فلان موضوع بنویسیم! هر چند که احتمالا مطالب جدید از این کتگوری رو دیگه‌ی توی صفحه اصلی وبلاگ منتشر نمی‌کنم و باید تو همین صفحه و از منوی سلامتی! پیگیریش کنید.
هنوز خودمم نمی‌دونم ولی شاید اگه روند خیلی خوبی داشته باشم و حوصله‌ و وقتش رو هم داشته باشم، کلا این بخش رو تو یه وب‌سایت جداگانه منتشر کنم؛ یه اسم خوب هم از الان براش در نظر دارم!

در هر حال تو این کتگوری از اینکه چی کار کردم، چی می‌خورم و نتیجه‌ی پیشرفت به چه ترتیبی بوده می‌نویسم. اگر احیانا شما هم پیگیر زندگی سالم و کاهش وزن هستید شاید دوست داشته باشید که دنبالش کنید!

بیزینس در استرالیا

خیلی قبل‌ترها یکی ازم پرسیده بود که بیزینس تو استرالیا چطوریه؟ می‌شه کسب و کاری راه انداخت؟ از اون تاریخ، مدت نسبتا زیادی گذشته و حالا که دوست دیگه‌یی ازم همین سوال رو پرسید تصمیم گرفتم اینجا و در قالب یک پست نظرم رو بنویسم. طبعا مثل همه موارد این وبلاگ این فقط نظر شخصیمه و ممکنه بر اساس نگاه و تجربه افراد دیگه متفاوت باشه.

می‌خوام از اینجا شروع کنم که اگر بر اساس ویزای «کار و تخصص» اقدام کرده باشیم احتمالا بعد از سن سی‌سالگی برای اولین بار وارد استرالیا شدیم. چرا این رو گفتم؟ به خاطر اینکه شاید برای آدمی که از بچگی تو این جامعه بزرگ شده، یا کسی که اینجا درس خونده و اینجا connectionهاش رو ایجاد کرده باشه، ماجرا خیلی متفاوت باشه.

.

حالا در نظر بگیرید با چه مشکلاتی مواجه هستیم؟

به احتمال زیاد زبان انگلیسی
اطلاع نداشتن و از قوانین و مقررات
نداشتن ارتباط و Network
اطلاع نداشتن از فرهنگ و مارکتینگ در استرالیا
مشکلات مالی برای راه‌اندازی بیزینس با توجه به هزینه‌های بالا

 

هر کدوم این موارد به خودی خود سد خیلی بزرگی برای راه‌اندازی یک کسب و کار در هر جای دنیاست؛ در نظر داشته باشید تو همون جامعه‌ی ایران اگر که نیاز بازار و روحیه مردم رو ندونیم امکان راه اندازی یک بیزینس موفق چقدره؟ همه می‌دونیم تو هر جای دنیا برای کار گرفتن (توی کار ما اسمش می‌شه پروژه) احتیاج به یکسری ارتباطات و Network قوی داریم.

در نظر بگیرید مدیرعامل یکی از شرکتهایی که من می‌شناسم حدود پنجاه سال سن داره، تو همین مملکت به دنیا اومده و درس خونده، حالا با همه این بک‌گراند شرکت و کسب و کاری برای خودش داره، به نظرتون چقدر امکان داره که ما به عنوان یک مهاجر کاملا بیگانه با همه‌ی این جزئیات بتونیم تو این مارکت حرفی برای گفتن داشته باشیم و رقابت کنیم؟

.

می‌تونم این سوال رو با حرفای دیگه، با اینکه اینجا خیلی موقعیت کاری بالاست و … جواب بدم، ولی اگر بخوام بر اساس منطق و دو تا دوتا چار تا جواب بدم متاسفانه به نظر من شانس چندانی نخواهیم داشت.

 

همین آخر کاری لازمه یادآوری کنم اینجا بیزینس‌های ایرانی رو می‌شناسم که در حد خودشون (و بیشتر در ارتباط با جامعه ایرانی) مشغول به کار هستن، حتی شرکت حوزه IT می‌شناسم که خوشبختانه توسط یک ایرانی وضعیت خوب و قابل قبولی داره، اما اگر در کل بخوام به ماجرا نگاه کنم هزینه شکست و اون افرادی که توی بیزینس موفق نبودن خیلی بیشتر از این نمونه‌های موفق بوده!

چه چیزهایی لازم داریم که یاد بگیریم؟

داشتم به این فکر می‌کردم که چه مهارت‌هایی رو باید یاد بگیرم؟ تصمیم گرفتم نتیجه‌ی چیزایی که فکر کردم و تصمیماتی که گرفتم اینجا بنویسم.
مهارت‌هایی که بهش اشاره کردم می‌تونه در مورد کارفعلی‌مون باشه یا اگه نقشه‌ای برای تغییر شغل (تغییر فیلد شغلی) و یا تغییر محل کار داریم می‌تونه کاربرد داشته باشه.

سوال اصلی اینه باید چی یاد بگیریم؟

قبلش این رو توضیح بدهم که من یه عنوان جدید توی کارهایی که باید به صورت ماهیانه انجام بدم اضافه کردم که مدت زمانی در هفته (مثلا سی‌دقیقه) رو به این اختصاص بدهم که ببینم چی باید یاد بگیرم، مواردی رو که نتیجه کردم برای خودم لیست می‌کنم و سعی می‌کنم که به ترتیب اولویت مدت زمانی رو در ماه بهش اختصاص بدهم.

اگر چه به دلایل موجهی دو- سه ماهی رو نتونستم بر اساس برنامه‌م پیش برم ولی خب الان زمان برگشته! حالا از ماه جاری قراره این کار رو انجام بدهم.

الف- چیزهای مرتبطی که می‌دونیم باید یاد بگیریم: احتمالا همه‌ی ما چیزهایی رو توی محل کارمون و در رابطه با شغلمون داریم که فکر می‌کنیم اون طوری که باید بهش مسلط نیستیم، باید بیشتر در موردش بخونیم و یاد بگیریم که اگه دفعه بعدی باهاش مواجه شدیم بدونیم ماجرا چیه و باید چه کار کنیم.

ب- موارد غیرمستقیم که باید یاد بگیریم: بعضی موارد هست که مستقیم در رابطه با کار ما نیست ولی اگر که در موردش اطلاع داشته باشیم بهتر می‌تونیم با آدمها و یا تیم‌های دیگه کار کنیم. تو این مورد شاید لازم نباشه که به صورت عمیق همه مفاهیم رو یاد بگیریم. به عنوان نمونه فرض کنید که تو دپارتمان Application شرکتی هستیم،

قاعدتا اگه حجم کار زیاد باشه کارهای شبکه توسط تیم‌های دیگه انجام می‌شه اما اگه ما بتونیم مفاهیم کلیدی رو بدونیم و خودمون یکسری آیتمها رو چک کنیم راحت‌تر با اون تیم ارتباط می‌گیریم؛ در ادامه مثالی که زدم بتونیم متوجه بشیم پورت فلان سرور بازه یا نه! مثال کوچیک و ساده‌یی بود که می‌شه به خیلی چیزها بسطش داد. باید در مورد حواشی کارهایی که به صورت غیر مستقیم به ما ارتباط داره هم دانش لازم رو داشته باشیم.

ج- برای آینده شغلی‌مون چیزهای جدید یاد بگیریم: کافی همیشه زمانی رو بذاریم تا آگهی‌های شغلی مرتبط با کارمون (یا چیزی که از آینده شغلی‌مون انتظار داریم) رو دنبال کنیم و ببنیم Job description چه چیزهایی رو اشاره کرده (به قول آزی‌ها JD) بعد کافی شروع به یادگرفتن چیزهایی کنیم که اگر چه تو کار فعلی‌مون ممکنه خیلی کاربرد نداشته باشه اما باعث می‌شه که خودمون رو همیشه آماده حضور در بازار کار کنیم!

د- عنوان شغلی‌مون رو گوگل کنیم: خیلی راحت گوگل کنیم what should a XXX know ؛ معمولا کلی چک‌لیست و داکیومنت‌هایی پیدا می‌کنیم که اطلاعات جالبی برای یاد گرفتن داره.

آینده شغلی از ایران تا در مهاجرت

فکر می‌کنم مدتی طول می‌کشه که آدم تصمیم بگیره واسه آینده شغلیش چی می‌خواد؟ توی مهاجرت بیشتر یاد «هرم مازلو» می‌افتم، حالا نه به اون شدت ولی خب اوایل دنبال نیازهای اولیه هستیم، شاید دنبال اینکه جایی کار بگیریم و به قول اینجایی‌ها Settle بشیم، احتمالا بعد مدتی به نیازهای جدید فکر می‌کنیم.

بعد از مهاجرت

خیلی کم پیش می‌آد که جایگاه شغلی در بدو ورود اون ایده‌آل ذهنیمون باشه، البته بگم که بد هم نیست اما بعد از مدتی به این فکر می‌کنیم که چطوری باید پیشرفت کرد، چطوری باید جلو رفت. البته فکر کنم این خیلی به شخصیت آدمها برمی‌گرده اینکه شرایط چطوری پیش می‌ره و چقدر قراره ریسک بکنیم یا که نه بشینیم و ماستمون رو بخوریم!

آینده شغلی بعد از مهاجرت

.

من تو برنامه بلندمدتی که برای خودم دارم اینه که بتونم برای سال آینده کار جدیدی بگیرم، به دلایلی که اینجا توضیح دادم احتمالا سخته ولی لازمه؛ حالا شاید تو یه پست جداگانه در مورد اینکه چی کار باید بکنم بیشتر بنویسم.

در مورد شناختی که از خودم دارم من بیشتر از اون که دوست داشته باشم آلوده کار فنی باشم یا به قول بعضی آدمها دستم تو کار باشه، دنبال یه پله بالاتر هستم، یعنی کسی که بتونه به عنوان آدم بالاتر بعضی کارها رو هندل کنه، نمی‌گم به صورت صددرصد ولی تا حدودی توی ایران هم به این سمت حرکت کرده بودم، یعنی صددرصد زمانم صرف کارهای تکنیکال نبود.

 

رسیدن به این هدف اینجا سخته، چیزی که می‌دونم اینجا برای این کار هنوز خیلی زوده، باید از نظر تجربه‌ی کار، ارتباط با آدمها، شناخت بیزینس و هزار تا چیز دیگه خیلی بیشتر کار کنم. شاید حداقل توی چهار-پنج سال آینده نتونم روی این موضوع تصمیم قطعی بگیرم و شاید لازم باشه قدم به قدم بهش نزدیک بشم. هنوز هم خیلی در مورد عنوان شغلی مورد نظرم به قطعیت نرسیدم، اینجا هزار مدل Lead داریم به عنوان نمونه همین شرکت و اطراف من:

 

Solution Delivery Leads
Application Service Delivery Lead

فعلا به عنوان هدف برای سال ۲۰۱۹ دارم به کار دیگه‌یی تو همین فیلد کار خودم و کار تکنیکال فکر می‌کنم. یه چیزایی رو یادداشت کردم که باید برای رسیدن بهش چه کار کنم؛ سعی می‌کنم اینا رو تو برنامه روزانه‌م جا بدهم و بعدا جزئیات بیشتری ازش بنویسم.

مهاجرت به آلمان، استرالیا یا کانادا؟

من این روزها زیاد می‌شنوم که آدمها می‌پرسن کجا باید مهاجرت کنیم؟ آلمان، استرالیا یا کانادا. حتی آشنایی داریم که می‌گفت من نمی‌دونم کجا برم؟ برم آلمان یا مثلا استرالیا و کانادا!

به نظر من بخشی از این سوال ناشی از ناآگاهی آدمها از مهاجرته؛ بحث فقط بحث خواستن ما نیست! باید بررسی کنیم که شرایط مهاجرت هر کدوم از کشورها چطوریه؟ آیا اصلا شرایط ما برای مهاجرت به اونجا کافیه یا نه؟ یکی از چیزایی که باید بهش توجه کنیم اینه که هدف نهایی رسیدن نیست! بلکه کار و زندگی تو کشور مقصد باید هدفمون باشه، مهاجرت مسافرت توریستی نیست که بریم و بعد دو ماه برگردیم به زندگی خودمون؛ برای همین باید جوانب رو حسابی بررسی کنیم. 

مهاجرت به اروپا استرالیا یا کانادااینکه بدونیم هر کشوری چه شرایطی داره و کدوم برای ما بهتره خیلی لازمه! ولی داستان اینکه این طوری سوال بپرسیم که کجا باید برم؛ به نظرم سوال عجیبی می‌آد؛ این از اون سوالهاست که بعد از بررسی‌ لازم و صحبت با آدمهایی که تو اون کشورها زندگی می‌کنن خودتون باید به نتیجه برسید. شاید یکی از اصلی‌ترین فاکتورها اینه که از نظر شغلی کجا می‌تونید زندگی کنید و کجا براتون شغل مناسب هست؟ و آیا شرایط لازم و کافی برای مهاجرت رو دارید یا نه؟

 

همین آدمی که اشاره کردم یکی دو سال پیش سوالی کرد، براش چیزایی نوشتم و پیشنهاد کردم سایت اداره مهاجرت استرالیا رو ببینه که بدونه بر اساس رشته تحصیلیش شانسی داره یا نه؛ همون جا گفت آخه اینا همش انگلیسیه. نخواستم بگم خب دوست عزیز بعد مهاجرت قراره داستان چی باشه؟ وقتی توانایی و حوصله خوندن پنج تا صفحه رو نداری باید با باقی ماجرا چه کنی؟ در عوضش چند تا لینک فارسی براش فرستادم، نمی‌دونم چرا خیلی از ما حتی حوصله خوندن مطالب رو نداریم، یعنی ترجیح می‌دهیم یکی برامون تعریف کنه که ماجرا از چه قراره!

 

پ.ن: یه چیزی که اون هفته‌های اول مهاجرت در موردش حرف می‌زدیم این بود که مهاجرت یه طورایی خیلی یک طرفه‌ست! کشوری مثل استرالیا (و البته مثل باقی کشورها) تمامی هزینه‌های مربوط به صدور ویزا، اسس کردن مدارک و … رو از متقاضی می‌گیرن، بعد از ورود هم بلافاصله مجبور هستید که پول خرج کنید و مالیات بپردازید، اگر که تونستید کار پیدا کنید و مسیر رو پیدا کردید که خب به نفع شما و البته کشوری که تونسته یک نیروی متخصص با حداقل هفت-هشت سال کار رو جذب بکنه و اگر که ناموفق بودین کشور مربوطه هیچ ضرری نمی‌کنه؛ همه هزینه‌ها رو قبلا دریافت کرده و نهایت سراغ نفر بعدی خواهد رفت!

چرا برای پیدا کردن کار جدید تنبلی می‌کنیم؟

اینکه می‌خوام بنویسم ربطی به این نداره کجا کار می‌کنیم ایران یا هر جایی، بخشی از این یادداشت هم فقط واسه خودمه که بتونم این رو توی برنامه آینده‌م بذارم!

موندن برای مدت طولانی تو محیط کار مثل هر چیزی مزایا و معایبی داره، به نظر من و در حالت کلی اشکالاتش خیلی بیشتر از فوایدشه، اما چی می‌شه که می‌چسبیم به جایی و به جای دیگه فکر نمی‌کنیم. می‌تونه دلایل مختافی داشته باشه:

.

– کم بودن قدرت ریسک‌پذیری: ریسک کردن کار راحتی نیست، احتمالا وقتی یه جایی مستقر شدیم فکر کردن به اینکه جای جدید باید با آدمهای جدید، ابزار جدید و محیط جدید کار کنیم کار آسونی نیست! مخصوصا اگه زیاد اهل جابه‌جا شدین نباشیم این کار سخت‌تر هم می‌شه.
– آمادگی لازم برای پیدا کردن کار: اصولا برای کار جدید لازمه خودمون رو آپدیت کنیم. ممکنه لازم باشه چیز جدید بخونیم، رزومه‌مون رو آپدیت کنیم. خصوصا اگه در زمینه تکنولوژی فعال هستید حتما می‌دونید که وقتی گپ با ابزارهای جدید داشته باشیم برای این آپدیت کردن باید زمان بذاریم و هزینه کنیم!

– تنبلی و شکستن روتین: وقتی جایی برای مدتی کار می‌کنیم آدمها و شرایط و اشکالات رو می‌شناسیم، یه روتینی داریم و خیلی از ما برای شکستن این روتین و اینکه خودمون رو بندازیم توی کار جدید تنبلی می‌کنیم، ممکنه با خودمون فکر کنیم خب هستیم دیگه، چه کاریه؟

.
ولی چرا خوب و لازمه که کارمون رو عوض کنیم؟

– تا جایی که تجربه دارم این مورد در استرالیا و ایران یکیه! وقتی جایی مشغول کار هستیم خیلی سخته که بتونیم دستمزدمون رو بالا ببریم؛ باید هزار جور چونه زنی بکنیم که درصدی با اما و اگر روی حقوق‌مون بذارن. در حالیکه می‌بینیم آدمای جدید تو همین شرکت خودمون با حقوق‌های بالاتری کار رو شروع می‌کنن. به هر حال بخش مهمی از کار کردن هم پول در آوردنه؛ یکی از راههاش اینه دنبال کار و شرایط بهتری از چیزی که داریم باشیم!

– بیشتر یاد می‌گیریم: یه آشنایی داشتیم حدود بیست سال پیش، تو یه شرکتی کار می‌کرد و تخصصی داشت که فقط به درد همونجا می‌خورد، هیچ وقت شاخک‌هاش کار نکرده بود که این کار دائمی نیست، وقتی که عذرش رو خواستن دانش و مهارت زیادی برای کارهای موجود در مارکت نداشت. عوض کردن کار جدید اگر با هدف باشه بهمون کمک می‌کنه تجربه کنیم و بیشتر یاد بگیریم.

– ارتباط با آدمها: تو شرکت فعلی با چند نفر در ارتباط هستید؟ به قول اینجایی‌ها چند تا کانکشن دارید؟ پنج تا؛ ده نفر یا بیشتر؟ جابجا شدن و محیط کار جدید باعث می‌شه با آدمهای بیشتری در ارتباط باشیم. بخش بزرگی از دنیای امروز هم همین ارتباط و کانکشن‌هاست. احتمالا موندن طولانی مدت در محیط کار باعث می‌شه خودمون رو از این ارتباط و شناختن آدمهای بیشتر محروم کنیم.

– به فکر خودمون باشیم: شاید گفتنش با این صراحت درست نباشه ولی واقعیت اینه که علیرغم خیلی حرفها شرکتها ما رو به عنوان یک آبجکت می‌بینن که داریم در راستای هدفشون حرکت می‌کنیم، باید به فکر خودمون باشیم، باید بدونیم که باید در راستای هدف کاری خودمون حرکت کنیم. لازم نیست همیشه یک کار Junior یا Mid-level رو دنبال کنیم!

– تجربه‌ی بیشتر: یاد گرفتنی که بهش اشاره کردم همیشه و لزوما شامل تکنولوژی و ابزار نیست واقعیتش اینه که ما تو محیط کار یاد می‌گیریم چطوری با آدمها تعامل کنیم، چی بگیم، چی نگیم و چطوری رفتار کنیم. این موضوع در مورد کارهای اول و خصوصا بعد از مهاجرت بیشتر از هر وقتی نمود پیدا می‌کنه، خیلی وقتها ناگزیر هستیم که تجربه کنیم و به مرحله بعدی وارد بشیم.

خیلی چیزا درد داره!

همین یکی دو هفته پیش تو یکی از سایتهای خبری اینجا خبر مربوط به گشت ارشاد و برخوردش با اون دختر ایرانی رو منتشر کرد. تو یکی دو تا پاراگراف اول توضیح داده بود که پلیس اخلاقی چی و چی کار می‌کنه، بعدش هم تشریح کرده بود چرا وقتی که یه نفر روسریش نصفه‌ست این پلیس اخلاقی وارد عمل می‌شه و در ادامه هم باقی ماجرا رو گفته بود!

 

انعکاس خبر پلیس اخلاقی

دو روز پیش هم همین ماجرا به نوع دیگه‌یی تکرار شده بود در مورد دخترهایی که با گریم به جای پسرها روی سکوی ورزشگاهها نشسته بودن و عکس انداخته بودن.

.

اول اینکه ببینید سرعت بالای انتقال اطلاعات چه می‌کنه و چه چیزهایی می‌تونه تیتر اصلی سایتهای خبری تو یه گوشه دیگه دنیا بشه! اون روز مدام به این فکر می‌کردم که اینها چی فکر می‌کنن؟ یعنی ممکنه که ما مدعی باشیم که وقتی شماها نبودین ما تمدن و فلان داشتیم (توهم آریایی داریم دیگه!) ولی واقعا این چیزها از دید کشورهای آزاد خیلی سخته؛ یعنی سخته که ماجرا رو تصور کنن، گاهی هم شاید بهشون باید حق داد اگه فکر کنن که اون سر دنیا تو خاورمیانه چه خبره و برای مسافرت می‌شه احساس امنیت کرد یا نه؟ کسی چیزی نپرسید ولی توضیحش سخته واقعا.

امروز صبح هم خبر فیلترینگ تلگرام رو خوندم، کاری به جزئیات و چیزایی که نوشتن و تحلیل‌ها ندارم، ولی بقیه دنیا چی کار می‌کنن واقعا؟ هر کدومشون یه پیام رسان امن واسه خودشون نوشتن و سرورهاش رو گذاشتن وسط مملکت که امنیت اطلاعات رو تضمین کنن؟
به این فکر کردم که هزارها شغلی که از طریق همین تلگرام برای جوان‌های مملکت ایجاد شده از دست خواهد رفت. یکسری آدمی که فکر می‌کردن داره اوضاع بهتر می‌شه و تونستن یه شغلی با خلاقیت خودشون درست کنن صبح بیدار می‌شن و می‌بینن همه چی باد هوا! هیچی ندارن دیگه…. نه؟

.

از اون طرف می‌خوندم که مسئولان ارشد مملکتی چه تحلیل‌هایی در مورد بازار ارز دارن، فرقی نداره وزیر رئیس جمهور سابق اینا رو بگه یا معاون رئیس‌جمهور دولت اعتدال! خنده‌داره وقتی بگیم دلیلش اینه که «سفرهای خارجی در ایران بیش از حد معمول است» بیش از حد معمول یعنی چی؟ با کجا مقایسه شده؟ معیارش چیه؟ باید آدمها رو زودی نگه داشت که بمونید؟ عوارض خروج از کشور رو چندین و چند برابر کردن که بجای ترکیه برن شیراز؟

 

.

سیاسی نکنم داستان رو؛ اما خیلی چیزا درد داره! حتی از این گوشه‌ی دنیا هم درد داره!

سیدنی زیبا

اولش می‌خواستم با همین عکس توضیح اضافی ننویسم و به همین سیدنی زیبا قناعت کنم! ولی بعدا تصمیم گرفتم چند خطی در مورد زندگی در سیدنی بنویسم، اینکه چی خوبه چه بده؟ البته شاید بیشتر اینها مختص سیدنی نباشه و بشه به اکثر شهرهای بزرگ استرالیا هم بسطش داد.

سیدنی پل هاربر

.
مزایا:

طبیعت بسیار زیبا – در مورد طبیعت استرالیا؛ حرف زدن خیلی سخته یعنی نمی‌شه در قالب کلمه‌ها گفتش. یه چیز جالبی دیده بودم که اگر در استرالیا هر روز به سراغ یک ساحل جدید بروید ۲۷ سال طول می‌کشه که همه سواحل استرالیا رو ببینید! خیلی از چیزهای حیات وحش اینجا منحصرا مربوط به همین منطقه‌ست و شاید هیچ جای دیگه نشه تجربه‌ش کرد!

 

آب و هوای بسیار خوب – در اکثر مناطق شهری خصوصا در بخش شرقی استرالیا آب و هوای بسیار خوب و معتدلی وجود داره؛ از نظر شخصی من نمی‌شه تاثیر آب و هوای خوب رو در روحیه آدمها نادیده گرفت.

 

وضعیت اقتصادی نسبتا خوب – این خیلی بستگی به شغل و میزان مهارتتون داره، قطعا در مورد مشاغل مختلف می‌تونه اوضاع متفاوت باشه، ولی به نظر من وضعیت رفاه در استرالیا در میزان قابل قبولی قرار داره.

 

فرهنگ چند ملیتی – در شهرهای بزرگ می‌تونید اکثر ملیت‌ها رو ببینید، در خیلی از محیط های کاری می‌تونید آدمها از ملیت‌های مختلف ببینید. چهره‌های متفاوت، فرهنگ مختلف، رستوران‌ و غذاها، لهجه‌های متفاوت… اگر اهل تجربه کردن باشید این تفاوت‌ها می‌تونه در نوع خودش جالب باشه.

 

دید یکسان و تقریبا نبود تبعیض نژادی – این چیزیه که شاید دید شخصی من باشه، بر اساس تجربه‌ی شخصی من و حداقل در شهرهای بزرگ چیزی نبوده که شخصا باهاش مواجه شده باشم! به نظر من اگر در مورد کاری که انجام می‌دهیم مهارت کافی رو داشته باشیم و بتونیم قواعد بازی رو یاد بگیریم می‌تونیم پیشرفت خوبی توی کار و زندگی داشته باشیم. در خیلی بخش‌ها حتی مدیران بالا آدمهایی از ملیت‌های دیگه هستن، حتی بعضی‌ها که اکسنت خیلی مشخصی دارن.

.

معایب:

هزینه بالای زندگی – استرالیا به دلیل فاصله از کشورهای دیگه و بخشی هم به دلیل هزینه نیرو انسانی کشور خیلی گرونی به حساب می‌آد. قبلا در مورد هزینه‌های زندگی اینجا نوشته بودم؛ ولی مخصوصا وقتی اول قضیه از کشوری مثل ایران مهاجرت کردید هزینه اجاره ۲۰۰۰ دلاری در ماه و خیلی چیزای دیگه، مواردی هستن که کار رو سخت‌تر می‌کنه.

 

فاصله – استرالیا این گوشه‌ی گوشه دنیا قرار گرفته، فاصله حداقلی ۲۰ ساعت تا ایران باعث می‌شه که رفت و آمد خیلی ساده نباشه! برای مسافرت (اگر جزایر اطراف و نیوزلند رو نادیده بگیریم) باید هشت ساعت مسیر پرواز هوایی رو در نظر بگیریم.

تعامل با جامعه‌ی استرالیایی

مدتها بود می‌خواستم در مورد مهاجرها و اینکه چرا بعضی‌ها حاضر نیستن با اجتماع و بقیه همراه بشن بنویسم تا اینکه موردی پیش اومد که فکر کردم بد نیست از اینجا شروع کنم.

 

تو شرکت قرار بود برای یه برنامه تیمی بریم بیرون از یکی از همکارهای خاورمیانه‌یی پرسیدم برای برنامه امروز همراهمون می‌آی؟ گفت نه من با این سفیدها جایی نمی‌آم! مونده بودم که چی باید بگم! دلم نمی‌خواست به هزار تا دلیل این مکالمه رو ادامه بدم.زندگی در استرالیا بعدا پیش خودم فکر کردم حتی اگه از سر شوخی هم چنین حرفی زده، حرف و شوخی به جایی نبوده؛ لازم نیست که بگم اگه یه نفر دیگه همین جمله رو به ما ها بگه ما می‌خواهیم هوار هوار کنیم که racist هستن و هزار تا حرف دیگه. غافل از اینکه متاسفانه خیلی از ما که خودمون از جاهای دیگه وارد این مملکت شدیم تفکر بسته و اشتباهی داریم!

بعدها برام لینکی فرستاد که در مورد تئوری Orientalism بود+ ، برام واقعا سوال بود که اگه اینقدر باور دارید که نمی‌شه و نباید به این جامعه پیوست و قراره همون روش خودمون رو دنبال کنیم چرا مهاجرت می‌کنید؟ مهاجرت فقط گرفتن آیلتس و رفتن به یه مملکت دیگه نیست باید انعطاف داشت، باید تغییر کرد، باید با جامعه تعامل داشت، ممکنه خیلی هم آسون نباشه ولی باید انجامش داد.

این جمله رو شاید تا وقتی مهاجرت نکردید و تجربه‌ش نکرده باشید باورش نکنید ولی «ارتباط برقرار کردن با آدمهای دیگه {حتی اگه دلمون بخواد} خیلی زمان لازم داره، اگه بحث زبان و ارتباط برقرار کردن با آدمها رو هم کنار بذاریم زمان لازم داره که از نظر فرهنگی و هزار تا داستان دیگه بتونیم وارد بشیم ولی به جز همه‌ی اینها باید خودمون هم بخواهیم!» متاسفانه به نظر من خیلی از ما به عنوان جامعه ایرانی توی این بخش مشکل داریم.

 

انتظارمون چیه؟

انتظارمون چیه واقعا؟ اینکه یه خارجی بیاد بهمون بگه شما چه فرهنگ غنی و فلانی دارید، چه آدمهای خوب و نایسی هستید! {اگر چه ممکنه همه ما چنین تجربه‌هایی رو هم داشته باشیم} اما خب واقعیت ماجرا این طوری نیست، ما به عنوان مهاجر باید قدم پیش بذاریم و سعی کنیم با آدمها حرف بزنیم و باهاشون در ارتباط باشیم، باید بخواهیم و تلاش کنیم که تو این جامعه باشیم.

وقتی تلاشی نکنیم، وقتی فیلم‌های خودمون رو نگاه کنیم و خبری از برنامه‌های تلویویونی اینجا نداشته باشیم، وقتی خبرهای اینجا رو پیگیری نکنیم، وقتی که به جای موزیکی که اینجا گوش می‌کنن فقط رادیو جوان گوش کنیم، خب باید از چی صحبت کنیم؟ حرف مشترکمون قراره چی باشه؟