محیط کار ایران تا استرالیا

اول- قطارهای شهری NSW برای چند روزی اعتصاب کردن + {که اگر چه خوندنش جالبه که بدونیم آدمها حق اعتراض دارن و نمی‌شه با بزن و بگیر شرایط رو به اصطلاح آروم کرد!} اما بحثی که دارم چیز دیگه‌ست. مدیرمون هفته‌ی پیش ایمیل زده که با توجه به اینکه دوشنبه هم دوباره اعتصاب خواهد بود اونایی که با قطار می‌آن می‌تونن از تو خونه کار کنن و مشکلی نیست؛ لازم نیست توضیح اضافه بدیم، لازم نیست که ثابت کنیم کجا هستیم و از کجا با قطار می‌آیم.
صبح توی رادیو شنیدم خیلی شرکتهای بزرگ هم به کارمندهاشون آفر دادن که می‌تونن از توی خونه کار کنن.

 

سیستم حمل و نقل عمومی در سیدنی

دوم- بیشترین چیزی که سرکار و توی محیط کار روش تمرکز می‌کنن «کار کردن و ارتباط با آدمهاست» این اصلا به این معنی نیست که مشکل مدیریتی وجود نداره اما هیچ کاری به عقاید و باورها و مسائل شخصی ندارن. از نظر من که حداقل ده دوازده سالی هم تو ایران کار کردم می‌تونم ببینم کار کردن چقدر راحت و روونه، تنش بین آدمها کمتره و هزینه‌هایی که توی ایران برای کنترل و تشویش عقاید آدمها داشتیم خبری ازش نیست؛ برای من که خیلی سال پیش و تو اداره‌ی دولتی که کار می‌کردم و فقط برای شرکت نکردن تو زیارت عاشورا تا مرز اخراج هم پیش رفتم جالبه که می‌بینم محیط کار چقدر می‌تونه بدون تنش و حتی سالمتر باشه!

.

سوم- مدیر بزرگ شرکت ما {شاید یکی از پردرآمد‌ترین شرکتها در استرالیا} اکثر روزها می‌بینمش که رفته از کافه پایین برای خودش قهوه بخره یا چند باری دیدمش که لباسهاش رو از خشکشویی گرفته بود. آدم در همین اندازه توی ایران می‌شناختم که به جز گماشته، راننده هم شخصی داشت.
اینها رو مقایسه کنید با فرهنگ مدیریتی ما ایرانی‌ها که مدیر اداره‌های دولتی‌مون ظرف غذاشون رو با خودشون بالا نمی‌آرن و آبدارچی شرکت وسایل رو براشون بالا می‌آره و مدیرهای بخش خصوصی که اونها هم برای خودشون کلی آدم در خدمت دارن! از اینکه اینجا خیلی وقتها این آدمها رو می‌بینم که توی صف مایکروویو واستادن یا می‌رن برای خودشون کافی می‌خرن هنوزم خوشحالم!

 

 

.
اینایی که گفتم فقط بخشی از تفاوت کار کردن تو محیط کاری اینجا و ایرانه؛ معنیش این نیست که اشکالی نیست و فقط امیدوارم که بتونیم یه چیزایی رو هم تو مملکت خودمون اصلاح کنیم.

کجا هستیم و قراره به کجا برسیم

به دست آوردن موفقیت تصادفی نیست؛ نسخه خارجیش اینکه: «no pain no gain» توی سن و سال من {یه طوری مثل آدمهای بالای شصت سال گفتم اینو!} موفقیت معنی دقیق‌تری برام پیدا کرده بیشترش شاید به دلیل این باشه که به صورت دقیق‌تر و البته منطقی‌تر می‌دونم که از زندگی و به خصوص سال جدید چی می‌خوام. برای خودم یه لیست بر اساس چیزایی که هفته‌ی پیش خوندم آماده کردم و در پایین هر هدف کلی مشخص کردم که برای رسیدن بهش چه برنامه‌یی دارم و باید چی کار کنم.

چیزایی که در همین رابطه خوندم رو تیتروار اینجا می‌نویسم:

تعیین هدف:

همه‌ی افراد موفق در حوزه‌های مختلف از بیزینس تا ورزش و هر حرفه‌ای برای آینده بلند مدت خودشون اهداف مشخصی رو تعیین می‌کنن و تلاش می‌کنن در اون راستا حرکت کنن. تعیین هدف باعث می‌شه که روی هدف‌های بلند مدت تمرکز بیشتری داشته باشیم، از روزمرگی‌ها جلوگیری کنیم و از طرفی باعث می‌شه که بتونیم از منابع مختلف استفاده بیشتری ببریم.
یکی از نکات مهم در تعیین هدف اینه که بتونیم اون رو اندازه‌گیری کنیم، (یکی از دلایلی که من سعی می‌کنم این روند رو در قالب پروژه لاگ برای خودم ثبت کنم؛ اینجا توضیح دادم من چطوری کارهای هفتگیم رو ثبت می‌کنم +) بعد از یادداشت کارهایی که در راستای رسیدن به هدف انجام می‌دهیم می‌تونیم روند پیشرفت خودمون، قابلیت‌هایی رو که دوست داریم دقیق‌تر و به نحو درستی بسنجیم.

.

از کجا شروع کنیم؟

• مرحله اول اهداف رو که داریم در قالب یک تصویر بزرگ (Big picture) بنویسیم.
• مرحله دوم فکر کنیم با توجه به شرایط و منابع (زمان و امکانات) چه کارهایی می‌تونیم برای رسیدن به هدف بزرگ انجام بدهیم. باید بدونیم کجا هستیم و قراره به کجا برسیم.
• مرحله سوم تعیین برنامه زمان‌بندی دقیق هفتگی برای رسیدن به اهداف بزرگ.
• مرحله چهارم: حالا که پلن دقیق‌تری داریم شروع کنیم! یادمون نره که حتما مراحل پیشرفت کار رو در جایی که قابل اندازه‌گیری باشه ثبت کنیم.

برنامه هایی برای آینده در سال جدید

 

.

تو سال جدید قراره به چی برسیم:

من خودم از این لیست استفاده کردم و برای هر مورد یک یا چندین مورد مشخص کردم و در زیرمجموعه اونها اینکه برای رسیدن به اون هدف من قراره چی کار کنم رو یادداشت کردم. همون طور که گفتم بدون اینکه کاری کنیم و بدون برنامه بعیده بتونیم به هدف‌هامون برسیم.

شغلی: قراره از نظر شغلی به کجا برسم؟ برای رسیدن به هدف چه باید کرد؟ قطعا لازمه موارد مختلفی رو از موارد تخصصی و تکنیکال تا موارد دیگه مثل موارد رفتاری رو یاد بگیریم.
مالی: در سال آینده چقدر قراره پول در بیارم؟ این هدف قاعدتا خیلی به هدف قبلی نزدیک خواهد بود. ممکنه بخشی از این هدف در قالب کنترل هزینه‌های مختلف زندگی باشه.
آموزش: قراره با نگاه آینده چیز جدیدی یاد بگیریم؟ کتاب‌های بیشتری بخونیم؟ برای این منظور چند ساعت در ماه را صرف یادگرفتن و خواندن بکنیم؟
خانواده: قراره برای خانواده چی برنامه‌یی داشته باشیم؟ لازمه آموزش و اطلاعاتی بیشتری در مورد اینکه قراره در نقش‌های جدید یا قبلی بهتر باشیم رو ببینیم؟
هنری: برنامه‌یی برای یاد گرفتن و ورود به رشته‌های هنری داریم؟
شخصیتی: لازمه که بخشی از شخصیت و رفتارهامون رو اصلاح کنیم؟ اگه چنین هدفی داریم باید چیزی یادبگیریم؟ یا لازمه چیزی رو تمرین کنیم؟
فیزیکالی: تو نگاه بلند مدت برنامه‌یی برای سلامت خودمون داریم؟ چیزایی از قبیل ورزش کردن، رسیدن به وزن ایده‌ال، رژیم غذایی که با بالا رفتن سن نیاز به رعایت داریم، همه و همه در این بخش طبقه‌بندی خواهند شد.
برنامه‌های تفریحی: برای تفریح‌ چه برنامه‌یی داریم؟ از چی قراره لذت ببریم؟ مسافرت؟ مهمونی؟ برنامه‌یی برای دیدن دوستان، خرید وسایل کوچکی که از داشتنشون لذت می‌بریم؟
سرویس‌های عمومی: این یکی خیلی خارجکیه! ولی به نظرم جالبه که بدونیم به نوبه‌ی خودمون برای اینکه دنیا جای بهتری برای زندگی باشه چی کار می‌تونیم بکنیم؟ کمک به حفظ محیط زیست؛ کمک به انجمن‌های مختلف حمایت از حیوانات و …

.

من تا پایان هفته‌ی قبلی لیست خودم رو کامل کردم، برای رسیدن به چیزهایی که می‌خوام برنامه ریزی کردم و امیدوارم که بتونم تو پایان سال به هدف‌هایی که دارم برسم و شاید هم یه آپدیتی اینجا داشته باشم.

کریسمس گرم در استرالیا

سالِ نو اینجا حال و هوایی خوبی داره، درختهای کریسمسی که از هفته‌ها قبل هر گوشه و کناری گذاشتن، دکورهای مختلفی که به در و دیوار خونه‌ها آویزون می‌کنن و هزار تا جزئیات دیگه که از هرجایی می‌شه بوی سال نو رو احساس کرد.

خیلی چیزها شاید تکراری باشه، ممکنه خیلی‌ها هر سال یه سری دکورهایی رو که دارن از تو انباری‌ها بیرون بکشن؛ توی شاپینگ‌سنترها هر سال همون دکورهای قبلی رو سرجاش می‌ذارن و بابانوئل که روی صندلی می‌شینه تا بچه‌ها باهاش عکس بگیرن. هفته‌ی پیش فکر می‌کردم چند ساله که همین روتین تکرار می‌شه و چه جالب که هنوزم براشون جالبه و مث هر سال جدی برگزارش می‌کنن!

 

شاید تکراری… 

حرف تکراری که شاید از خیلیا که دور از ایران هستن شنیدید ولی منم باید تکرار کنم از وقتی که اینجام بیشتر درک می‌کنم که ما هم سنت‌های قشنگی مثل نوروز و شبِ‌یلدا و هزار تا سنت دیگه داریم و چه حیف که خیلی از اینا کمرنگ‌تر می‌شه، شاید دور بودن و دیدن و مقایسه کردن سنت‌های خودمون با اینجا من رو بیشتر به این نتیجه می‌رسونه که چقدر خیلی از سنت‌ها به نسبت بیست سال و سی‌سال (که حداقل من به خاطر دارم) توی ایران کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شه.

 

بابا نوئل - سانتا و حاجی فیروز!

یه نمونه‌ی کوچیک بگم، اینجا هنوزم کارت تبریک می‌خرن و سال نو رو بهم تبریک می‌گن؛ هر سال درست روز آخر سال یه کارت تبریک روی میز کارم بود که بعد سالها حس کردم بعضی وقتها همچین چیزهای کوچیکی چه حس خوبی برای آدمها می‌سازه؛ امسال خودمم چند تا کارت خریدم.
باید اعتراف کنم اگه معدود دفعاتی توی ایران چنین چیزی می‌دیدم فکر می‌کردم کارت تبریک برای کسی که هر روز می‌بینیش نیست و اصلا یعنی که چی؟ یادم نیست توی ایران آخرین بار کی کارت تبریک سال نو خریده بودم و به کسی داده بودم!

 

.

پ.ن: تو سال ۲۰۱۸ می‌خوام روزهای مهم و رسمی استرالیا و اینکه داستانش چیه رو تو یه کتگوری جدا معرفی کنم.

برنامه یادگیری روزانه من

یه پروژه جدی رو برای یادگرفتن خودم شروع کردم، قبلا هم چنین چیزی داشتم ولی راستش هیچ وقت به این سمت نرفته بودم که جایی پابلیشش کنم، یه مشکلی هم که مثل خیلی از آدمهای دیگه دارم اینه که بعضی وقتها از روی تنبلی برنامه رو اجرا نمی‌کنم و بعد مدت کوتاهی متوقف می‌کنم، حالا با این کار سعی می‌کنم خودم رو مقید کنم که یه چیزایی رو جزء برنامه‌های هر روزم بذارم و شاید بتونم اونها رو تبدیل به عادت کنم!

.

حالا چرا اصلا اینا رو لاگ می‌کنم؟ حالا چرا اصلا اینا رو لاگ می‌کنم؟ 

  • من جزء از اون آدمهایی هستم که نوشتن روی کاغذ (و البته با کیبورد!) و برنامه‌ریزی من رو مقید به انجام کارهام می‌کنه، تا همین چند سال پیش یه دفترچه داشتم که کارها و برنامه‌های روزانه‌م رو اونجا یادداشت می‌کردم. حالا همونها رو توی اپلیکیشن‌های مختلف و Calendar موبایلم می‌نویسم، خیلی خلاصه که نوشتن برنامه‌هام به زندگی من نظم می‌ده!
  • این سبک لاگ کردن به من کمک می‌کنه که بدونم توی روزها و هفته‌های اخیر چی کار کردم؟ از طرفی با ثبت اینکه توقعم از خودم چی بوده و چی کار کردم می‌تونم خودم رو با روزهای قبلی مقایسه کنم. {تو یه بخشی از اینجا هم بهش اشاره کرده بودم.+ }
  • برای خودم یه هدف کوچیک گذاشتم که سعی کنم سه ماه بدون وقفه این کارها رو ادامه بدم! 
  • مورد آخر هم: شاید این کار باعث بشه کسانی که اینجا رو می‌خونن تشویق بشن همچین کاری بکنن. همین طور که من با دیدن این پست تصمیمم برای این کار جدی شد! 

.

حالا قراره چی یاد بگیرم؟

راستش فقط جریان یادگرفتن نیست؛ این شامل هر چیزیه که دوست دارم جزء برنامه‌های زندگیم باشه. برای همین هم کتاب خوندن رو تو اولین ستون ثابت برنامه‌های روزانه‌م اضافه کردم. چیزهای دیگه مثل گوش کردن به پادکست، یادگرفتن لغتهای جدید هم که جزء برنامه‌های همیشگی من شده، یه طوری این کار رو دوست دارم و شاید بتونم بگم بهش عادت کردم.
برای کاری که می‌کنم (یعنی شغلم!) هم برنامه دارم؛ یه لیست دارم از چیزهایی که باید یادبگیرم، کتابهایی که باید بخونم. 

خیلی چیزای دیگه رو هم برای آینده شغلی باید بدونم، برای همین این لیست هم حالا حالاها ادامه داره.
به جز موارد تکنیکال و فنی؛ یه چیزایی هم هست که دوست دارم در موردش بخونم. می‌تونه هر چیزی باشه از مسائلی که بهش علاقمندم تا چیزای کوچیک بزرگی که فکر می‌کنم و گفتم به عنوان یک مهاجر باید بدونم! هفته‌یی یکی دو بار هم باید بتونم برای این کار زمان بذارم.

.

 

کی باید برای مطالعه و یادگرفتن و گوش کردن برنامه بذاریم؟

یه مدیری داشتیم که می‌گفت باید وقت رو برای خودت درست کنی؛ اولا من سعی کردم برنامه‌ام طوری باشه که بیشتر از چیزی که واقعا می‌تونم از خودم توقع نداشته باشم! ولی روزی نیم ساعت تا محل کار فرصت کتاب خوندن توی قطار رو دارم؛ خیلی بهتر از چک کردن شبکه‌های اجتماعی و نگاه کردن به در و دیواره + ! موقع برگشتن و پیاده روی و چنین زمان‌هایی سعی می‌کنم روزی نیم ساعت پادکست گوش کنم. {همچنان سعی می‌کنم لیست پادکست‌هایی که گوش می‌کنم اینجا آپدیت کنم}

از روی اینترنت کلی منابع خوب و ویدئو برای یادگرفتن جمع کردن، برنامه‌م اینه وقتی رسیدم خونه هم یک ساعت برای این کار وقت صرف کنم.

.

 

این کار رو قراره تا کجا ادامه بدهم؟

الان برنامه من اینه که این کار رو برای حداقل شش ماه ادامه بدم. روند کارهایی رو که می‌کنم گذاشتم اینجا و سعی می‌کنم هر ماه آپدیتش کنم، به عنوان نمونه تو ماه قبلی کارم خیلی خوب نبوده و حتی نسبت به برآورد خودم هم خیلی فاصله داشتم.
اول هر ماه بر اساس یک فایل Excel که دارم روزهای ماه و روزهای تعطیل رو محاسبه می‌کنم؛ Topicهایی که قراره روش کار کنم هم توی فایل اکسل هستش و بر اساس یک فرمولی و بر اساس تعداد روزهای غیر تعطیل یه برآورد کلی از کارهایی که باید بکنم رو برام آماده می‌کنم، از یه اپلیکیشن هم برای ثبت روزانه کارهام استفاده می کنم {اینجا در موردش نوشتم} که در پایان ماه برآورد و کاری رو که انجام دادم در کنار هم می‌ذارم تا خودم مقایسه کنم چقدر تونستم به چیزی که می‌خواستم برسم.
اگه شد یه نتیجه کلی هم به صورت سالانه برای خودم آماده می‌کنم که بدونم چی خوندم، چی کار کردم و چی یاد گرفتم. اگه دوست دارید پروژه لاگ من رو از این صفحه ببینید.

دیجی‌کالا و اندوه آبان و سود بیشتر!

دیروز دنبال چک کردن قیمت چیزی روی دیجی‌کالا بودم که به صفحه «اندوه آبان» رسیدم. صفحه‌یی که ظاهرا دیجی‌کالا برای کمک به زلزله‌زدگان اخیر راه اندازی کرده:

 

دیجی کالا و اندوه آبان یا سود بیشتر؟

 

علیرغم اینکه می‌دونم و قبلا هم گفتم جریان بیزینس و پول چیزی دیگه‌یی و شاید نمی‌تونیم خیلی انتظاری داشته باشیم که شرکتها بار اشکالاتی که توی سیستم و سازمانهای دولتی وجود داره به دوش بکشن، ولی به طور خیلی خلاصه من اسم این حرکت رو به هیچ وجه نمی‌تونم کمک یا همیاری بذارم! چون که به نظرم هیچ مشارکت بزرگی از طرف دیجی‌کالا وجود نداره؛ شما کالاها رو نقد بخرید و بنوسید «حمایت از زلزله‌زدگان کرمانشاه!» و اون وقت دیجی‌کالای مهربون! این کالاها رو به دست اونها برسونه! به نظرم زمانی این حرکت زیبا بود که دیجی‌کالا هم سهمی بر عهده داشت، یعنی مثلا درصدی از فروش همین کالاها رو خودش به صورت نقدی به این افراد کمک می‌کرد یا اینکه همین اجناس رو با تخفیف در اختیار مشتری‌ها می‌ذاشت که به نوعی خودش هم مشارکت می‌داشت.

 

قیمتهای اصلی دیجی‌کالا تقاوتی با کمپین نداره!

راستش اگه یه طور بدبینانه‌یی بخوام به قضیه نگاه کنم این مشارکت و «اندوه آبان» یه طوری سوء استفاده کردن از مردم در جهت فروش بیشتر و بالاتر بردن سود دیجی‌کالاست! من قیمت کالاهای این کمپین رو با قیمتهای اصلی سایت دیجی‌کالا چک کردم و هیچ تفاوتی نداره، این یعنی دیجی‌کالا حتی تو این کمپین حاضر نیست از سهم سود خودش چشم پوشی کنه. ای کاش که دیجی‌کالا هیچ وقت تصمیم به ایجاد چنین بستری نمی‌گرفت.

 

.
اگر چه تو بخشی از توضیحات ذکر شده «پس از ارسال اولین سری کمک‌های خود…» ولی به نظر من چنین جمله کوتاهی برای چنین حرکتی کافی نیست!

 

باز هم کمپین دیجی کالا

از زلزله تا روزمرگی

اول- دیروز یکی خبر زلزله کرمانشاه رو بهم گفت، یکی از سایتهای خبری رو باز کردم که ببینیم اوضاع از چه قراری بوده، یکسری حرف‌های تکراری؛ انگاری که فقط اسم کرمانشاه رو با «آذربایجان» – «کرمان» و خیلی جاهایی که قبلا این اتفاق افتاده بود عوض کردن. مسخره‌ست که حتی فکر کردم مثلا رئیس نهاد فلان، به رئیس دفترش گفته یه پیام مربوط به زلزله رو کپی کن، حواست باشه عنوانش برای کرمانشاه باشه!
این خیلی بده که به این باور رسیده باشی که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته، قرار نیست چیزی اصلاح بشه. قرار نیست کسی یادش باشه قبلا چه اتفاقاتی افتاده و چه کارهایی می‌شده انجام داد. ظاهرا قرار هم نیست تمهیداتی برای آینده در نظر گرفته بشه. به قول یه سری آدم بزرگهای زمان بچگی ما که بحث‌های خانوادگی رو با این جمله تموم می‌کردن. «بیچاره مردم!»

.

دوم- اینکه چرا این نوشته رو منتشر می‌کنم دلیل خیلی مشخصی برای خودم هم نداره، بذاریدش به حساب یک روزمرگی! تو بین همه‌ی چیزایی که از ذهنم می‌گذشت دیشب یاد فرهاد افتادم، بین خواننده‌های موسیقی پاپ، فرهاد برای من اسطوره بوده، اسطوره‌یی که دوستش داشتم. وسط هزار تا فکر مختلف یاد یه مطلبی افتادم 

فرهاد مهراد

که خیلی وقت پیش خونده بودم؛ اینکه یک سالهایی عکس فرهاد رو به عنوان کاور روی آلبومش نپذیرفته بودن و فرهاد عکس دیگه‌یی با یک یادداشت برای مسئول وزارت ارشاد می‌فرسته {اگه که دوست داشتید اصل نامه رو از روی سایت فرهاد بخونید} این تیکه از یادداشت فرهاد توی ذهنم مونده بود «به ناچار اگر بفرض محال تصوير خوشي و خرمي هم مخلص در اختيار داشت نماينده واقعي بيست و هشت و نه سال جنس كار من نبود»

.

سوم- قبلا خیلی در مورد این نوشته بودم که چرا اکانت‌هام رو تو اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی بسته‌م. راستش به هزار و یک دلیل از این کار رضایت دارم. یه اکانت کاری اینستاگرام دارم {مربوط به یه بیزینس یا علاقمندی که در ایران داشتم}؛ دیروز بعد دو سه ماه چکش کردم و حس کردم چقدر زیاد از اون فضا فاصله دارم. قطعا گذشت زمان و مهاجرت توی این نگاه بی‌تاثیر نبوده، وقتی عکس‌ها و علاقمندی‌ها و رنگهای مختلف رو نگاه می‌کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم چقدر فضای زندگی حالا از اون زمان دوره؛ انگار که خیلی فاصله دارم. توضیحش سخته، خیلی سخت.

 

.

زندگی اینجا، همچنان به صورت خیلی خوبی در جریانه…

مشکل کجاست؟

«بهترین زمان عمر شما زمانی است که به این باور برسید که مشکلات شما برای شماست! زمانی که خانواده، اقتصاد و حتی رئیس جمهورتان را برای مشکلات سرزنش نکنید و متوجه باشید که سرنوشت‌تان در اختیار خودتان است» – آلبرت الیس

 

.
می‌خوام این نوشته رو با همین جمله‌ی بالا شروع کنم، بخشی از این پست برای خودمه، من زیاد به مشکلات پیش‌رو فکر می‌کنم گاهی وقتها فکر می‌کنم نسبت این فکرها بیشتر از قبل شده فکرایی می‌آد توی سرم که مثلا برای فلان اشکال چه باید کرد؟ متوجه این موضوع شدم 

که خیلی از ما در مورد مشکلاتمون حرف می‌زنیم، یعنی گاهی شاید می‌دونیم مشکلی وجود داره {ممکنه هنوز باورش نکردیم!} و متاسفانه در بیشتر مواقع نمی‌دونیم که باید چطوری مشکل رو برطرف کرد.
به عنوان نمونه و چیزایی که این اواخر شنیدم: 

 

  • نگرانی و شاید نارضایتی از وضعیت شغلی 
  • نگرانی از اینکه نمی‌دونیم بچه‌مون داره تو مدرسه چی یاد می‌گیره.
  • ناراحتی از بابت اینکه به هزار و یک دلیل باید زبان انگلیسی‌مون رو تقویت کنیم.
  • یه ناراحتی ته‌ِ دل که یک سری کارهای ناتموم داریم، چیزایی که باید مطالعه کنیم، یاد بگیریم یا هزار تا کار نیمه تموم. 

 

چند وقت پیش مطلبی در همین رابطه خوندم که بخش‌های جالبی داشت، بعضی‌هاشون رو یادداشت کردم: 

.

اولین قدم وجود مشکل را بپذیریم!

حرف زدن در مورد مشکلات و حتی صرفا فکر کردن بهشون ممکنه کمک زیادی بهمون نکنه، همون طور که اول گفتم باید باور کنیم که فلان مشکل، مشکل ماست و باید براش کاری کنیم. از وضعیت شغلی ناراضی هستیم؟ خب شاید مجبور باشیم چند ماهی مهارتهامون رو تقویت کنیم، چیزهای جدیدی باید بگیریم و با یک رزومه قوی‌تر دنبال کار دیگه‌یی باشیم. پذیرش مشکل اولین قدم برای حل اونه!

.

هشتاد درصد زمان‌تون رو به پیدا کردن راه حل اختصاص بدهید. 

خیلی دوست دارم درباره قانون هشتاد بیست مطلب بیشتری بخونم و  شاید بتونم چیزهایی ازش همینجا بنویسم. ولی تو این مقاله پیشنهاد کرده هشتاد در صد زمان‌تون به به پیدا کردن راه حل و تهیه یک پلن برای اینکه چه باید کرد اختصاص بدهید. حرف زدن در مورد مشکل و ناله کردن کمکی بهمون نمی‌کنه! قراره مهارت جدیدی باید بگیرید؟ باید به این نتیجه برسیم چی یاد بگیریم، چطوری چیزی قراره یاد بگیریم و در اولین فرصت ممکن شروع به یادگرفتن کنیم! 

.

مشکل کجاست؟

مشکل را به بخش‌های کوچکتر تقسیم کنید. 

بیشتر مواقع وقتی به کل مشکل فکر می‌کنیم احتمالا خیلی بزرگ و حل کردنش سخت و غیر قابل باور به نظر می‌رسه! راه حلش اینه که مشکل بزرگ رو به بخش‌های کوچکتر تقسیم کنیم و بعدا به سراغش بریم. قرار بود چیزی در مورد یه تکنولوژی جدید مرتبط با کارم یاد بگیرم، خب در نگاه اول خیلی بزرگ و پردرد سر به نظر می‌رسید ولی هفته‌ی اول کارم رو با دیدن ویدئوهای با نگاه کلی شروع کردم و هفته‌های بعد سراغ بخش‌های دیگه و جزئیات کار رفتم؛ این خیلی راحت‌تر از اینه که یه دفعه سراغ اون تصویر کلی بریم. 

.

مثبت باشیم و از مواجه با مشکلات درس بگیریم.

وقتی با مشکلی مواجه شدیم از خودمون بپرسیم: 

نکات مثبت مواجه با این مشکل چیه؟

چه چیزهایی می‌تونم ازش یاد بگیرم؟

چه موقعیت‌های پنهانی در این مشکل وجود داره که شاید در نگاه اول دیده نشه؟

 

.

پ.ن: بر اساس چیزایی که گفتم برای خودم یه لیستی آماده کردم از چیزایی که باید یاد بگیرم {یا شاید مشکل کجاست!} چند روزی دنبال یک سری اپلیکیشن و وب‌سایت آنلاین بودم که بتونم فعالیت‌هام رو اونجا ثبت کنم و نهایتا Atracker رو انتخاب کردم. نسخه Free برای حدود پنج تا Task کافیه و می‌شه ازش گزارشهای مختلف بر اساس تاریخ تهیه کرد. Track کردن فعالیتها یه طوری جزء علایق شخصی من به حساب می‌آد و به جز اون یه انگیزه‌یی برای ادامه‌ی کار برام ایجاد می‌کنه. امیدوارم که تا یه ماه دیگه بتونم چیزای بیشتری از این کار رو منتشر کنم! 

دوری همیشه هم بد نیست

از گفتن چیزایی که می‌گم و انتشارش هنوز اطمینان ندارم.

قطعا بیشتر آدمهایی که تجربه‌ی مهاجرت رو دارن، «دوری» رو یکی از سختی‌های مهاجرت می‌دونن+، دور می‌شی، دور می‌شی، فاصله می‌گیری، آدمها دور می‌شن…
ولی می‌خوام همین رو تبدیل کنم به یکی از مزایای مهاجرت؛ قطعا همون طوری که قبلا گفتم این موضوع در مورد همه‌ی آدمها نیست، می‌تونه برای هر کی تجربه‌ی متفاوتی باشه! این هم خیلی ارتباط مستقیمی با آدمها، رابطه‌شون با آدمهای دیگه، اخلاق و نوع نگرششون به زندگی داره.

خونگرمی و دلسوزی با دخالت فرق داره!

ما ایرانی‌ها اعتقاد داریم که خونگرم هستیم ولی بعضی از ما گاهی فراموش می‌کنم دلیل نداره توی ابعاد زندگی شخصی آدمهای اطرافمون وارد بشیم، بعضی چیزها هست که اسمش «دلسوزی»، «خونگرمی» نیست، بیشتر دخالت تو زندگی آدمهاست.
لازم نیست ما همه چی رو بدونیم، لازم نیست همه چی رو متذکر بشیم. اگه که با کسی نزدیک بودیم و حس نزدیکی با یکی کردیم باز هم باید تو گفتن خیلی حرفها احتیاط کنیم؛ الان تو این سن و سالی که ایستادم فکر می‌کنم بد نیست گاهی از هم بپرسیم «اشکالی نداره در مورد فلان چیز صحبت کنم» یا با همچین جمله‌یی بعضی حرفها رو شروع کنیم!

.

همه‌ی اینها رو گفتم که بگم گاهی این دوری اون قدرها هم بد نیست، می‌تونه خیالت راحت باشه که آدمها توی همه حوزه‌های زندگی و اعتقادیت وارد نمی‌شن. می‌تونه خیالت راحت باشه بچه‌ت رو اون طوری که باور داری و اعتقاد داری تربیت می‌کنی. { توی پرانتر و شاید بی‌ربط: من همیشه از اینکه یه سری آدمها توی جمع به پدری و مادری بدیهی‌ترین مسائل رو در مورد بچه‌شون یادآوری می‌کردن حرص می‌خوردم! توی دلم آروم می‌گفتم حتما خود اونا هم می‌دونن، چرا اینا رو می‌گین خب؟}

خلاصه‌ی ماجرا و با اعتراف به اینکه دل من برای خیلی آدمها تنگ می‌شه ولی باید بگم گاهی می‌تونیم این رو یکی از مزایای مهاجرت در نظر بگیریم، اینکه دیگه کمتر کسی توی زندگیمون سرک می‌کشه و خبری از دایه‌های مهربانتر از مادر نیست!

کتاب The Hobbit

اصولا طرفدار فیلمهایی با ژانر تخیلی نیستم، یعنی میونه خوبی با جادو و فلان دستگاه تخیلی تو سال ۲۵۰۰ ندارم؛ چند وقت پیش تصمیم گرفتم فیلم «ارباب حلقه‌ها» رو ببینم. بله باید بگم با عرض پوزش تا حالا این فیلم رو کامل ندیدم.کتاب The Hobbit ولی بهم پیشنهاد شد قبل از دیدن فیلم ارباب حلقه‌ها کار رو با فیلم The Hobbit شروع کنم! تا اومدم اینو ببینم پیشنهاد رسید که اول کتابش رو بخون که بعدا دیدن فیلم بیشتر می‌چسبه و این طوری بود که رفتم سراغ کتاب The Hobbit .

 

با توجه به زمان محدود توی قطار و اینکه داشتم نسخه‌ی اصلی کتاب به زبان انگلیسی می‌خوندم، خوندن کتاب کمی بیشتر از زمانی که فکر می‌کردم طول کشید.

یه بخش خوبی که خوندن کتاب داشت حجم لغت‌هایی بود که هر روز به لغتهایی که باید یاد می‌گرفتم اضافه می‌شد.

 

در هر حال The Hobbit رو هم می‌ذارم تو لیست کتابهایی که امسال تمومش کردم.

 

شبکه های اجتماعی و سلامت روحی روانی

امروز در حال جستجوی مطلبی بودم که دیدم BBC یه مطلبی رو منتشر کرده، بد ندیدم که بخشهایی از اون رو اینجا منتشر کنم.

شبکه های اجتماعی و زمانی که از دست می دهیم

 

 

پژوهش اخیر توسط بهداشت عمومی بریتانیا نشان می دهد که ۲۶ درصد از زنان گروه سنی ۱۶ تا ۲۴ سال از عوارض نارسایی های روحی مثل اضطراب و افسردگی رنج می برند، آنها آسیب پذیرترین گروه برای ابتلا به بیماریهای روحی روانی هستند و به نسبت مردان سه برابر دچار چنین حالت هایی می شوند.
استیون باکلی از موسسه مایند، یک نهاد خیریه که در زمینه سلامت روح و روان فعالیت می کند می گوید مشکل در زمینه اعتماد به نفس می تواند گذرگاهی به سوی نارسایی های روانی باشد. مقایسه زندگی خود با زندگی دوستان ممکن است به خلق تصویر غلطی از زندگی خود و دیگران منجر شود. توصیه های او به این قرار است:

  • آگاه باشید که آنچه شما می خوانید و می بینید روی شما تاثیر خواهد داشت.
    اگر به عکس هایی روتوش شده مدلها نگاه می کنید متوجه باشید که این ظاهر واقعی آنها نیست.
    سعی کنید مدتی این کار را کنار بگذارید.
    اگر چیزی شما را کلافه می کند از آن فاصله بگیرید.
    شب ها تلفن موبایل خود را در اتاق خواب نگذارید تا بتوانید به خوبی و راحتی بخوابید.

من گهگاه روزهای بدی را سپری می کنم و در مورد اعتماد به نفس خود دچار مشکل می شوم به همین خاطر سعی می کنم برخوردم با شبکه های اجتماعی را کنترل کنم، تلاش می کنم نگذارم روحیه مرا خراب کند و در عوض از آن برای جنبه های مثبت استفاده کنم.
اینستاگرام و سایر شبکه های اجتماعی از بین نخواهند رفت و روشی که ما از آنها استفاده می کنیم بعید است به زودی تغییر کند. به نظرم آنچه که مهم است کنترل مدت زمانی است که ما از آنها استفاده می کنیم و تغییر دادن روش برخورد ما با آنهاست.
به نظرم این تجربه واقعا به من نشان داد که هر کدام از ما تا چه حد تلاش می کنیم تصویر نمایش مانندی از زندگی خود ارائه دهیم. به نظرم این ریشه اصلی مشکل نیست ولی احساس عدم اعتماد به نفس به خصوص در جوانان را تشدید می کند.
نوجوان بودن به خودی خود دوران دشواری است و امروزه عبور از این دوره همراه با شبکه های اجتماعی سبیار سخت تر است.