بچه‌ها و چالش مهاجرت برای پدرها و مادرها

یکی از چالش‌های مهاجرت برای خیلی از ما بچه‌ها هستن، قبل مهاجرت من هم گاهی بهش فکر می‌کردم. آینده بچه‌ها چی می‌شه؟ گاهی حتی نگران می‌شدم، نگران از اینکه بعدها نکنه فکر کنن چرا ما به عنوان پدر و مادر مهاجرت کردیم و در نتیجه‌ی اون؛ اینجا ارتباط فامیلی‌مون قطع شده، ارتباط با بچه‌هایی که زبان اصلی و اولیشون انگلیسیه چطور می‌شه؟ بعدها می‌شه باهاشون راحت‌ ارتباط برقرار کرد؟ براشون شعر خوند، حرف دل زد؟ نکنه یه وقتی دوباره اونا فکر مهاجرت به جای دیگه بکنن؟ چه کنیم با دغدغه بچه‌هایی که جایی رشد می‌کنن که ما تجربه‌ی مشابهی از اون فضا نداریم؟

 

توی ایران موقع خداحافظی یکی از همکارها گفت واسه بچه‌هاتون خوب می‌شه؛ چیزی که خیلیا می‌گفتن. موقع رفتن از ایران بچه‌یی نبود اما این چیزی بود که هر کسی بهش به نوعی اشاره می‌کرد.
اون وقتها می‌گفتم در درجه اول برای خودمون مهاجرت می‌کنیم، ما هنوز هستیم؛ تموم نشدیم! دلمون نمی‌خواد بعدها تو ذهنمون باشه که کاش رفته بودیم و اگه…!

الان بعد این چند سال و با وجود بچه‌یی که حالا هست و عزیزترین توی زندگی ماست، همچنان خیلی از این دغدغه‌ها وجود داره، بعضیاش حتی پررنگ‌تر هم شده اما از طرفی فکر می‌کنم شاید اینجا جای بهتری برای بچه‌هامون باشه، شاید بتونن بیشتر به چیزایی که می‌خواهن برسن، شاید ما راحت‌تر بتونیم چیزایی رو که دوست داریم/ دوست دارن و آرزو داریم رو براشون فراهم کنیم.

 

خیلی سخته چیزهای این طوری رو از حالا پیش‌بینی کنم ولی به هر حال این همه بخشی از زندگی و چالش‌های مهاجرته، باید بپذیریم دنیا اون دنیای زمان بچگی ما نیست! بخاطر خیلی چیزایی که تو بخش فواید مهاجرت نوشتم فکر می‌کنم اینجا جای بهتری برای زندگی بچه‌هامون خواهد بود. یکی می‌گفت همچین گاهی می‌گی فضا، بابا الان حتی تو ایران هم مدرسه‌ها، دنیای بچه‌ها با چیزی که تو تجربه‌ش کردی متفاوته، دیگه هیچی اون دنیای قبلی نیست.

راستش تو لیست مزایای مهاجرت فکر می‌کنم اینا رو هم باید اضافه کنم که وقتی دغدغه مسائل اولیه زندگی رو ندارم، فرصت بیشتری دارم که با خانواده و بچه‌م بگذرونم؛ از طرفی دوست ندارم اینجا به محدودیت‌ها و چیزهایی که تو ایران باهاش مواجه هستیم فکر کنم.

بهتره که همین پست رو همینجا تموم کنم!

درآمد و پیدا کردن کار در استرالیا

از اون جایی که چند تا ایمیل مختلف در مورد کار پیدا کردن تو استرالیا، در مورد حقوق و درآمد گرفته بودم تصمیم گرفتم یک پست مستقل در موردش بنویسم. پیشنهاد می‌کنم مطلبی که در مورد هزینه‌های زندگی در استرالیا نوشتم رو اینجا بخونید. در این بخش هم در مورد محیط کار چیزهایی نوشتم!

.

الف- چقدر طول می‌کشه کار پیدا کنیم؟

پروسه کار پیدا کردن تو استرالیا تا جایی که می‌دونم خیلی متفاوت از ایرانه، در بیشتر مواقع شرکتها خیلی آروم و با حوصله پروسه استخدام رو دنبال می‌کنن. در نتیجه معمولا یک بازه سه ماه تا شش ماهه ممکنه دنبال کار باشید. معمولا شرکتها برای استخدام این مراحل رو اجرا می‌کنند:

  • – یه لیست از Job description آماده می‌کنن (ممکنه خودشون به صورت مخفف بهش بگن JD)
    – بر اساس این JD شغل جدید رو به رکروترها معرفی می‌کنند، بعضی شرکتها خودشون کار رکروتر رو انجام می‌دهن و بعضی هم اون رو به شرکتهای تخصصی واگذار می‌کنند.
    – شغل روی سایتهایی مثل seek.com.au آگهی می‌شه و بسته به نوع شغل یک بازه دو تا یکماهه باز می‌مونه تا آدمها اپلای کنن.
    – در این حین با افرادی که Apply کردن تلفنی و یا یک مصاحبه عمومی برگزار می‌کنن، گاهی ممکنه سوال و حتی تست‌های تخصصی هم داشته باشن و بعد به قول خودشون یک Short list آماده می‌کنن.
    – مرحله بعد این Short list تخصصی‌تر بررسی می‌شه تا نفر منتخب رو پیدا کنن و بهش رسما Offer بدهند.

.

ب- چه عواملی برای پیدا کردن کار موثره؟

من همیشه اعتقاد دارم یه مثلث زبان – مهارت تخصصی و شانس رو داریم.
زبان: هر چقدر هم که توی کار فنی خوب باشید وقتی نتونین یه مکالمه خوب برقرار کنید شانس بزرگی رو از دست خواهید داد! اینجا حرف زدن، پرزنت کردن خیلی تاثیر داره، برای همین همیشه توصیه می‌کنم زبان و مهارت تخصصی رو جدی بگیرید!
مهارت تخصصی: گاهی مصاحبه فنی شامل یکسری سوالهای کلی می‌شه که طرف متقاعد بشه کار رو بلدین اما متاسفانه گاهی فراتر از سوال و جوابه، کار به تست و امتحان می‌رسه. شرکتهای بزرگتر تست‌های آنلاین دارن که بدونن طرف مهارت لازم برای گرفتن کار رو داره!
شانس: این ضلع آخر هم که دست ما نیست اما به قول اینها فرد مناسب تو زمان و مکان مناسب! گاهی این اتفاق خیلی زود می‌افته و طرف دو ماهه کار می‌گیره برای بعضی هم این پروسه بیشتر از اینها طول می‌کشه.

.
ج- اگه هنوز نیومدید چی کار می‌شه کرد که بشه زودتر کار بگیریم؟

روی زبان خیلی خیلی کار کنید؛ داشتن مدرک آیلتس، دیدن فیلمهای زبان اصلی دلیل بر خوب بود زبان نیست.
سایتهای کاریابی مثل seek.com.au رو به صورت جدی و روزمره زیر و رو کنید، ببینید چه مهارتهایی لازمه و چی باید یاد بگیرید. یاد گرفتن تو ایران خیلی ارزونتره، ضمن اینکه اینجا در بدو ورود ممکنه شرایط مختلف روی آدم فشار بیاره! تا می‌تونید عمیق یادبگیرید.

اگر که شرایط گرفتن مدارک بین‌المللی رو دارید، تلاشتون رو بکنید دو تا مزیت بزرگ داره، اول اینکه کمک می‌کنه که واقعی و عمیق مطلب رو یاد بگیرید و دوم اینکه اینها زیاد آشنایی با دانشگاهها، شرکتهای ایران ندارن، در نتیجه داشتن این مدارک توی رزومه‌تون می‌تونه خیلی بولد بشه.

درست کردن رزومه استرالیا پسند! از اونجایی که درست کردن رزومه کمی با چیزی که تو ایران داشتیم متفاوته، برای رزومه درست کردن زمان بگذارید، این رزومه چیزیه که با یک نگاه ده ثانیه‌یی طرف فکر می‌کنه باید باهاتون تماس بگیره یا نه؟ پس پیشنهاد می‌کنم یک روزمه خوب و مرتب داشته باشید.

 

حقوق و درآمد در استرالیا

.

د- چقدر حقوق می‌دن حالا؟

خوشبختانه سیستم حقوق و پرداخت توی استرالیا خیلی خوب و شفافه، خیلی راحت می‌تونید بدونید که عنوان شغلی شما چقدر می‌تونه حقوق بگیره، پیشنهاد می‌کنم این فایل رو از این لینک دانلود کنید. برای بچه‌های IT مشخص می‌کنه که در کدوم ایالت چقدر می‌تونید بابت کار پرمننت یا کانترکت پول بگیرید. یه توضیح هم اینکه بخش زیادی از حقوق بابت مالیات و سوپر (معادل بازنشستگی خودمون) به صورت ماهیانه از حقوقتون کم می‌شه. پس مثلا اگه دیدین صدهزار تا در سال درآمد دارید معنیش صدهزار دلار توی جیب نیست! لینکهای مفید برای راهنمای دریافت حقوق در استرالیا رو هم از این لینک و این لینک ببینید.

مزایای زندگی در استرالیا |بخش یک

مدتهاست که می‌خوام در مورد مزایای زندگی اینجا بنویسم. راستش ماجرا از اونجا شروع شد که مدتها پیش آشنایی ازم پرسید اونجا چطوریه؟ اصلا چرا زندگی تو استرالیا رو دوست داری؟ چی به دست آوردی؟ قبلا در مورد سختی‌های مهاجرت نوشته بودم، از این نوشتم که چطوری ممکنه شما زندگی جای دیگه دنیا رو دوست داشته باشید یا بر عکس؛ به قول اینجایی‌ها برای شما کار نکنه!

اما چیزایی که من به صورت کلی دوست دارم رو پایین {و در پست دیگه‌یی که بعدا منتشر می‌کنم} لیست کردم. قبل اینکه بیشتر وارد جزئیات بشم باید بگم که قاعدتا مثل هر چیز دیگه‌یی تو وبلاگم اینها فقط دیدگاههای خودمه! تو خیلی موارد مثل هر جای دیگه دنیا می‌تونه مثالهای نقیض هم داشته باشه، یه نفر دیگه می‌تونه بگه من رفتم فلان جا و باهام برخورد خوبی نشد، من فقط در حالت کلی و بر اساس تجربه خودم می‌نویسم!

.

زندگی اینجا چه چیزهایی به من داد؟

احترام و اعتماد: منظور از بی‌احترامی لزوما این نیست که یکی بیاد و توی روی آدم به آدم توهین کنه، خیلی از برخوردها سنگین‌تر از هزار تا فحش و ناسزاست! متاسفانه توی ایران بر اساس تجربه و شرایط حس می‌کردم بیشتر آدمها پیش‌فرضشون رو روی بی‌اعتمادی گذاشته بودن. اینجا توی محل کار، بیرون توی جامعه (بر اساس اون چارچوب و مقرراتی که دارن احترام می‌ذارن)، تجربه‌ی من بر این بوده که بهت اعتماد می‌کنن مگر اینکه کار خلافی انجام بدی و باعث بشی که اون اعتماد رو خدشه‌دار کنی! شاید حرف خوبی نباشه اما من در بیشتر مواقع و در برخورد با آدمها بیشتر از هر وقتی توی عمرم احترام گذاشتن و اعتماد به آدمها رو اینجا و توی این کشور تجربه کردم. این احترام شامل خیلی چیزهاست، یکیش احترام به عقاید و وارد نشدن به حوزه‌های شخصی و خصوصی زندگی آدمها.

.

آرامش روانی: اوایل مهاجرت، شاید چندین ماه و چند سال اول، فشار زیادی روی آدمه، اینکه بتونیم توی جامعه جا بیفتیم. نگرانی از اینکه اون پول ناچیزی رو که از ایران آوردیم اینجا تموم نشه، اینکه بتونیم کار کنیم، اینکه بتونیم جا بیفتیم اما بعد از اینکه سر بالایی‌ها تموم می‌شه {واقعا تموم می‌شه؟} و به قولی اوضاع روی غلتک می‌افته آدم حس آرامش می‌کنه. مطمئنا بخشی از این آرامش به خاطر امنیت، وضعیت اقتصادی و هزار تا فاکتور دیگه‌ست.

توی ایران یه مدت زیادی دنبال کردن خبرها رو قطع کرده بودم، اینکه هر روز خبرهای سیاسی مختلف رو توی سایتها و ماهواره‌ها دنبال می‌کردم برای من به شکنجه روزانه تبدیل شده بود، وقتی هم دنبال کردن خبرها رو قطع کردم بعضی چیزهای توی جامعه بودن که دنبالم بودن و رهام نمی‌کردن. مثل وضعیت این روزهای دلار و گرونی… می‌شد نادیده گرفتش؟

اینجا خیلی بیشتر اون آرامش روانی رو دارم، اگرچه هنوز دل‌نگرانی‌هایی دارم اما شاید آینده خیلی بیشتر از قبل برام روشنه، فرصت کافی برای رسیدن به تفریح و کارهایی که دوست داشتم رو دارم و مجموع این چیزهاست که منجر به داشتن آرامش روانی می‌شه.

.

احترام به زمان آدمها: خیلی‌ها که من رو از قبل می‌شناسن می‌تونن اعتراف کنن که همیشه آدم خوش قولی بودم، به همین نسبت اینکه کسی به زمان و وقت من اهمیت نده یه طورایی حس می‌کنم بهم توهین شده! وقتی یه بار توی ایران برای مصاحبه کاری به دفتر شرکتی رفتم و دو ساعت توی نوبت نشستم مجبور شدم اعتراض کنم و وقتی که خارج از نوبت به اتاق مصاحبه رفتم، فرد مصاحبه شونده با لحن طلبکار به من گفت باید صبور باشید و این صبور بودن بخشی از مصاحبه‌ و آزمون امروز بود. مسلما که تا آخر مصاحبه نموندم و زدم بیرون!

.
وقتی می‌بینم اینجا برای چیزای کوچیک مثل اهدای خون، وقت گرفتن برای امتحان رانندگی و هزار تا چیز دیگه می‌تونیم آنلاین بوک کنیم و معمولا سر نوبت کارمون راه می‌افته حس خوبی می‌کنم!

چیزایی که دوست دارم

بعد از مهاجرت وقتی یه نفر از من پرسید به چه کاری علاقه داری؛ یه لحظه موندم که چی جواب بدم؟ راستش اون قدری سالهای آخر درگیر پروسه مهاجرت بودم که فرصت اینکه به این چیزها فکر کنم رو نداشتم، به چهار تا چیز مثل کتاب خوندن و موسیقی هم که علاقمند بودم کم‌کم فراموشم شده بود. نمی‌دونم شاید همه‌ی اینهایی که گفتم فقط توجیه کردن باشه. این سوالش مدتی فکرم رو مشغول کرده بود، حتی گاهی فکر می‌کردم این خوب نیست که چیزی تو لیست علاقمندی‌هات نباشه!

چه چیزایی رو دوست دارم؟

اما راستش حالا و بعد چند سال از اون گفتگو خیلی با جدیت می‌تونم بگم چه چیزایی تو لیست علاقمندی‌‌های من قرار داره، مسلما همه‌ی اینها بعد از وقت گذروندن با خانواده‌م هستن و به قولی فقط «چیزها» ست، بدون هیچ ترتیب خاصی.

 

  • کار کردن و داشتن گجت‌ها: این شامل چیزهای معمولی از تبلت و لپتاپه تا ساعت‌های هوشمند و کیندل و هزار تا ابزار کوچیک و بزرگ دیگه.از کارهایی که دوست دارم
  • گوش کردن به پادکست: هزار تا پادکست برای گوش کردن دارم و تقریبا هر روز مسیر رفت و برگشت تا خونه، زمان خوبی برای گوش کردن و از این شاخه به اون شاخه پریدن‌هاست.
    سفر: بیشتر از هر وقت دیگه‌یی تو زندگی سفر رفتن روی دوست دارم، منتظر فرصت هستم که بتونیم بریم جاهایی رو که دوست داریم ببینم!
    عکاسی: از اون کارهایی که دوست دارم یاد بگیرم، دوست دارم که زمان بذارم و چیزی بخونم و برای عکاسی کردن و یاد گرفتن زمان بذارم. هنوز هم مثل سالها قبل «عکس» برام قشنگتر و موندگارتر از فیلمه؛ عکسهایی رو که دوست دارم چاپ می‌کنم و می‌ذارم جایی جلوی چشم که بتونم ببینم و فراموشش نکنم!
    باغبونی و گلکاری: شاید خیلی کار «پیرمردی» به حساب بیاد، ولی وقتی سرم به باغبونی گرم می‌شه و شاهد رشد چیزایی هستم که کاشتم یه حس خیلی خوبی می‌گیرم. امسال برای اولین بار باغچه خونه رو آماده کردم و امیدوارم که توی چیزایی مثل سبزیجات و گوجه و خیار و بادمجون خودکفا بشیم! اگه که پروژه موفقیت‌آمیز بود عکسهاش رو اینجا هم می‌ذارم.

 

.

بر اساس تجربه‌ی خودم می‌گم سعی کنید برای خودتون علاقمندی توی زندگی داشته باشید. باعث می‌شه همیشه حس شادی داشته باشید. آدمایی که همه چیز رو مسخره می‌دونن زودتر پیر می‌شن و زندگی براشون کسالت‌ آوره!

نقش شرکتها در کمک به موسسات و افراد نیازمند

در ادامه‌ی یه سری برنامه‌هایی که قبلا اینجا در موردش نوشته بودم چند وقت پیش دیدم که جایی خواسته بود که شرکتها و افراد ثروتمند ایرانی هم کمی به سمت کمک به موسسات مردمی خیریه حرکت کنن، از اونجایی که خیلی کلمه «خیریه» رو دوست ندارم به جاش از همون Charity استفاده می‌کنم! خیریه برای من به شخصه بار منفی داره، دوست ندارم ذهنم درگیر کلمه‌ها بشه.

از چند ماه پیش شرکتمون ایمیل می‌زد که اگه دوست دارید توی برنامه Steptember رجیستر کنید، روی سایت با همکارهاتون تیم درست کنید و شرکت هزینه‌های مربوط به رجیستری رو پرداخت می‌کنه، حالا ماجرا چیه؟ این موسسه تلاش می‌کنه به کودکان و بزرگسالان که دچار فلج مغزی هستن کمک کنه، افراد و شرکتها می‌تونن رجیستر کنن (که این پول صرف کمک به افراد مبتلا به فلج مغزی می‌شه)؛ بعد از انجام این مراحل برامون یه ساعت قدم‌شمار و یکسری اطلاعات از طریق Steptember ارسال شد و حالا ما باید از چهارم سپتامبر تا آخر ماه حداقل روزی ده هزار قدم برداریم، تو بروشور نوشته بود که ما باید حداقل روزانه ده هزار قدم برداریم ولی با توجه به لایف‌استایل این روزها به صورت میانگین هر فرد بزرگسال فقط حدود سه هزار قدم در روز برمی‌داره، بگذریم!
قاعدتا اطلاعات مربوط به فعالیتهای روزانه رو از طریق اپلیکیشن و وب‌سایت ثبت می‌کنیم؛ صرفنظر از جو رقابتی که ایجاد می‌کنه شرکت هم بر اساس فرمولی و بر اساس قدم‌های افراد شرکت کننده به این موسسه کمک می‌کنه.

معمولا و به صورت مداوم ایمیل‌هایی از طریق Steptember می‌گیریم که بعضیاشون واقعا تاثیرگذاره، با دیدن ویدئوی زیر تصمیم گرفتم کمک کوچیکی بکنم، حتی تو فکرم از طریق وب‌سایتشون صفحه Foundation درست کنم و با بعضی از دوستان خیلی نزدیک به اشتراک بگذارم.

درباره steptember

 

یه پرانتز کوچیکی باز کنم، توی سایت خیلی شفاف توضیح داده که کمک‌ها چی می‌شه و اگه چقدر کمک کنید این مرکز چه کاری می‌تونه انجام بده.

بسته‌ای که برای شرکت کنندگان از طریق پست ارسال می‌شه:

 

What_Is_steptember

.

چراغی که به خانه رواست…

راستش خیلی ذهنم به این مشغول شده که چقدر باید به این موسسه کمک کنم؟ بحث انسانی قضیه خارج از بحث جغرافیاست اما از طرفی گاهی به «چراغی که به خانه رواست…» فکر می‌کنم به اینکه مخصوصا با وضعیت دلار همین کمک کوچیک شاید توی ایران خودمون بیشتر فایده داشته باشه!

نقش شرکتها در کمک به موسسات خیریه

چرا این پست رو نوشتم؟
این پست رو از دو بابت نوشتم اول اینکه ای کاش چنین برنامه‌هایی تو ایران هم همه‌گیر بشه، شرکتها و موسسات سعی کنن به نوبه خودشون مشارکت کنن و دوم اینکه داشتم به این فکر می‌کردم چقدر موسساتی مثل محک یا رعد هستن که مورد اعتماد مردم باشن و خیالمون راحت باشه که اینها می‌تونن پول رو به دست کسی که بهش نیاز داره برسونن.

نمی‌دونم بتونیم یا نه؛ ولی شخصا فکر می‌کنم کمکهای مستمر (هر چند به صورت خیلی کوچیک و کم) خیلی بهتر از یه پولیه که سالی یکبار یا هر وقتی که هوس کردیم به این Charity‌ها پرداخت کنیم.

در پایان پست اگه اینجا رو می‌خونید و ایده‌ای داشتید که بتونین باهام سهیم بشین لطفا به اشتراک بگذارید، خوشحال می‌شم که بیشتر در مورد این ماجرا و Charityها در ایران بدونم.

چهل سالگی برای مهاجرت دیر نیست؟

سن و سال برای مهاجرت چیزیه که هنوز هم فکر من رو به خودش مشغول می‌کنه خیلی وقتها آرزو کردم که کاشکی شرایطی بود که می‌تونستم ده سال زودتر مهاجرت کنم. از طرفی چیزی بوده که خیلیا ازم پرسیدن که برای یه آدم چهل ساله دیر نیست که بخواد دوباره از اول همه چی رو از اول شروع کنه؟

چیزی که باور دارم اینه که اصولا با سن کمتر شرایط خیلی بهتری در دنیا و زندگی جدید خواهیم داشت، قطعا آدم هجده ساله‌ای که اومده اینجا بیشتر از من که تو سن سی و دو سه سالگی مهاجرت کرده می‌تونه توی این جامعه قاطی بشه، چیز یاد بگیره، احتمالا می‌تونه همینجا درس بخونه و چیزهای بیشتری رو توی این جامعه تجربه کنه.
قدرت یادگیری آدمها رو هم نباید دست کم بگیریم. بچه‌های دو سه ساله که اومدن اینجا، در مدت خیلی کوتاهی به مراتب بهتر از پدر و مادرهاشون می‌تونن انگلیسی صحبت کنن و مشکل لهجه و خیلی چیزهایی که ما به عنوان مهاجر نسل اول رو داریم، نخواهند داشت.

.

اگه به امتیازهایی که برای ویزای تخصصی هم داده می‌شه توجه کنید بیشترین امتیاز بین ۲۵ تا ۳۲ ساله و بعد از ۴۵ سالگی دیگه امتیازی برای سن به افراد متقاضی داده نمی‌شه! که خب شاید طبیعی به نظر برسه.
پس اگه همه اینها رو کنار هم بچینیم باید بپذیریم که سن و سال برای زندگی جدید و مهاجرت فاکتور تاثیرگذاریه اما برسیم به نیمه پر لیوان…

.

نیمه پر لیوان…

با تمام این حرفها آدمها، توانایی‌ها و اولویت‌هاشون باهم متفاوته، من شخصا آدمهایی رو دیدم که تو همین بازه سنی اومدن و فکر کردن نمی‌تونن و نمی‌شه، به همین دلیل برگشتن. برعکس آدمهای بالای چهل سال رو هم اطرافم می‌بینم که از زندگی اینجا راضی هستن، دوست دارن و تلاش می‌کنن که تو این جامعه زندگی کنن. اینجا رو به عنوان وطنشون پذیرفتن، هونطور که خیلی جاهای وبلاگم نوشتم بستگی داره که چی از زندگی می‌خواهیم و چه شرایطی داریم!

عوامل درونی برای یک مهاجرت خوب

خیلی وقته به این فکر می‌کنم چه دلایلی هست که بعضی از آدمها از مهاجرت راضی هستن و بعضی نه؟ درسته که آدمها شرایط مختلفی دارن و مهاجرت هم مثل خیلی چیزای زندگی یه «نسخه» نیست که برای همه جواب بده، اما در کل فکر می‌کنم اگر که شرایط لازم برای مهاجرت رو داریم آیتمهای زیر می‌تونه در مورد اینکه مهاجرتمون خوب و موفق باشه یا نه، موثر باشه.

.

– وابستگی خانوادگی:

بعد از مهاجرت، به خصوص وقتی که به مقاصد دورتری مهاجرت کنید ، امکان دیدن خانواده خیلی کم می‌شه، برای اون افرادی که وابستگی جدی به خانواده دارن کار رو کمی سخت می‌کنه. به هر حال باید پذیرفت که گاهی در حالت خوشبینانه می‌تونیم دو سال یکبار و به صورت خیلی محدود خانواده رو ببینیم، برای درصد زیادی از مهاجرها دوری خانواده یکی از سخت‌ترین بخش‌هاست.

– ارتباط با دوستان نزدیک:

دوستان نزدیک هم مثل مورد قبل، اگه اهل دوست و رفیق باشید بعد از مدتی {بنا به تجربه‌ی من} حس می‌کنید آدمها دورتر و دور می‌شن. فاصله زمانی و مکانی باعث می‌شه که کمتر با دوستهای قبلی حرف مشترک داشته باشیم. حتی ممکنه بعد از چند سال همون رفقای قدیمی رو ببینیم ولی حس کنیم مشترکات قبلی کمتر و کمتر شده و حرف زیادی برای گفتن نیست. خیلی از افراد مهاجر ممکنه فکر کنن که بیرون از ایران دوستان و رفقاشون رو کم دارن! این هم بستگی به شما، ارتباطات و اینکه چقدر بتونید همه چیز رو کنترل کنید داره.

 

– باورهای مذهبی:

این هم به نظرم فاکتور مهمیه، باید بپذیریم که استرالیا و خیلی کشورهای دیگه باورهای مذهبی، خیلی توی جامعه‌شون جایی نداره، اگر چه ممکنه هیچ وقت از کسی نپرسن به چی اعتقاد داری؛ چرا فلان کار رو می‌کنی یا نمی‌کنی اما به اعتقاد من «باورهای مذهبی» می‌تونه در تعامل با آدمهای دیگه و حتی مهاجرها موثر باشه. باورهای سخت مذهبی می‌تونه شما رو از بخشی از جامعه دور کنه، پس به نظر من این هم جای تامل داره، اصولا مثل خیلی بخش‌های دیگه مهاجرت باید منعطف بود!

 

– وضعیت اقتصادی:

آشنایی داشتیم که با اینکه پشتیبانی قوی و مالی خانواده رو داشت، اروپا رو ول کرد و به ایران برگشت. وضعیت مالی خانواده در ایران طوری بود که خیلی چیزها و زندگی لاکچری که توی ایران داشت رو ترجیح می‌داد، برای همین شاید با وجود همه مشکلات ترجیح داد برگرده ایران، توی مهمونی‌ها شرکت کنه، برنامه اسکی آخر هفته رو داشته باشه. به هر حال اینکه وضعیت اقتصادی شما قبل و بعد از مهاجرت چطوره هم می‌تونه فاکتور مهمی باشه. بر عکس همین موضوع هم هست، خیلی از مهاجرها هستن که به خاطر وضعیت مالی فکر می‌کنن که دوست دارن همینجا و به دور از مملکت خودشون باشن.
از یک نگاه دیگه اینکه پول در آوردن هم عامل تعیین کننده‌ای برای مهاجرته، به قول یه دوستی می‌گفت ببین کجا پول خوبی در می‌آری! اگه بهترین جای دنیا هم نشه پول در آورد قطعا نمی‌شه راحت زندگی کرد.

– هدف از زندگی:

شاید کمی فلسفی باشه ولی باید دید هدف از زندگی چیه؟ از چی لذت می‌برین؟ برای خیلی از آدمها آزادی و داشتن رفاه در زندگی بالاتر از چیزهاییه که بالا نوشتم. بر عکس خیلی از آدمها احساس می‌کنن که در کشور خودشون به چیزهایی که می‌خوان رسیدن (و یا خواهند رسید)

 

 

.
در کل باید تلاش کنیم که توی زندگی شاد باشیم و تلاش کنیم، اگر که بنا به مهاجرت داریم باید بررسی کنیم کجای دنیا برامون جای بهتری برای زندگیه و سعی کنیم که مهاجرت آگاهانه انجام بدیم.

شاید برای اونایی که توی ایران زندگی می‌کنن این جمله خیلی خوشایند نباشه اما واقعیت اینه که مهاجرت برای هر آدمی بسته به شرایط می‌تونه خوب یا بد باشه!

بیرون سپاری پروژه از ایران تا استرالیا

یه چیزی در مورد کار که شاید متفاوت با ایران باشه برون‌سپاری کارها یا همون Out source کردنه، فکر می‌کنم این دو دلیل اصلی داره، ارزون بودن نیروی کار در ایران و شاید نبود قوانینی که کار با شرکتهای واسطه راحت باشه در نتیجه شرکتها ترجیح می‌دن همه چی در اختیار و کنترل خودشون باشه.

به عنوان نمونه توی ایران شرکت ما مدتها کارهای عکاسی رو به شرکت دیگه‌یی واگذار کرده بود، بعد مدتی با بالا رفتن هزینه‌ها فکر کردن چرا باید کارهای رو Out source کنن؟ مگه خرید تمام تجهیزات عکاسی و استخدام یک نیروی تمام وقت چقدر هزینه داره؟ ولی اینجا احتمالا فکر می‌کنن چه دلیلی داره یه عکاس داشته باشیم با فلان قدر هزینه که هر از گاهی کار عکاسی بکنه؟ و ضمن اینکه احتمالا یه شرکت خیلی بهتر بتونه این کار رو انجام بده!
به نظرم اینجا خیلی بیشتر ترجیح می‌دهن که با شرکتها طرف حساب باشن تا با اشخاص؛ شاید به دلیل تعهدات و مسائل قانونی.

.

شغل‌های باحالی که دیدم!

حالا می‌خوام چند از شغل‌های جالبی که اینجا دیدم رو بنویسم. فکر می‌کنید توی ایران حاضرن بابت چنین کارهایی پول پرداخت کنن؟

  • – یه آقایی که از طرف شرکت هفته‌ای یکبار می‌اومد به گلدونهای شرکت رسیدگی می‌کرد! درجه خاک (یا نمی‌دونم چی چی رو اندازه می‌گرفت) بهشون آب می‌داد و تمام!
    – یه شرکتی هست که ماهی یکبار می‌آد و کارش اینه که تلفن‌های روی میز رو تمیز می‌کنه؛ کار خیلی پیچیده‌ای هم نیست یه سری دستمال و اسپری دارن و بابت هر تلفن دو سه دقیقه وقت می‌ذارن!
    – یه سری سطل‌هایی توی شرکت هست که روش نوشته Secured document ؛ در سطل‌ها پیچ شدن و قابل باز شدن نیست، کاغذهای به اصطلاح محرمانه رو می‌ریزن توی این سطلها و یک شرکتی هفته‌ای یکبار سطل‌ها رو با سطل‌های جدید جایگزین می‌کنه!
    – این یکی شاید تا حدودی منطقی به نظر بیاد، تمام اطلاعات مهم بکاپ گرفته می‌شه و برای حوادث غیرمترقبه روی Tape به شرکت دیگه‌یی منتقل می‌شه، اسم اون آقایی که برای حمل و نقل Tapeها مراجعه می‌کنه هم Tape guy! یعنی اینجا دنبال هر چیزی می‌تونی یه Guy بگی و قضیه حله!
  •  

حالا شما با دید و کاری که توی ایران داشتیم، چند درصد شرکتها و اشخاص حاضرن برای چنین خدماتی پول پرداخت کنن؟

توصیه‌هایی در مورد یادگرفتن

یه مطلبی رو می‌خونم که با بیست نفر از آدمهای خفن در رشته کاری من صحبت کرده و از هر کدوم پرسیده مهمترین پیشنهاد شغلی و حرفه‌ای که برای افراد دیگه دارید چیه، یکی از اونا چیزای جالبی گفته؛ چون خیلی تخصصی نیست و صرفا در مورد یادگرفتنه برای همین هم اینجا {با کمی دخل و تصرف!} می‌نویسمش!

با خودتون خلوت کنید و هر از گاهی رو به این بگذرونید که توی مسیر درست شغلی قرار دارید یا نه؟ چیزی که من هم اینجا بهش پرداختم و توی برنامه‌های هفتگیم قرار دادم. نشون می‌ده که حداقل تو انتخاب مسیر و چیزی که با خودم به نتیجه رسیدم اشتباه فکر نکردم، هر چند که لازم دارم بیشتر روش کار بکنم!

همچنین توصیه کرده که همیشه دنبال یادگرفتن چیزای جدید باشید و سعی کنید که چیزای جدید در حوزه کاری خودتون رو یادبگیرید. نکته‌ی جالب اینکه این آدم مدعی شده برای تیمش روزانه پونزده تا سی دقیقه زمان در نظر گرفته تا افراد تیم، خودشون رو آپدیت کنن. حالا حرفی که دارم اگه مدیرمون هم چنین زمانی رو برامون در نظر نگرفته خودمون باید اون رو توی برنامه کاری‌مون بذاریم و اجازه ندهیم که روزهامون به روزمرگی بگذره!

مورد آخری که برام جالب بود گفته بود که وقتی خودش مطلب جدیدی رو از نظر تئوری یاد می‌گیره سعی می‌کنه اون رو توی محیط واقعی تست کنه و به قولی باهاش کلنجار بره و وقتی که یادش گرفت در موردش مطلبی توی وبلاگش بنویسه، به این ترتیب هم به آدمهای دیگه کمک کرده و یه طوری برای بقیه ریفرنس شده و هم اینکه باعث می‌شه خودش بیشتر اون مطلب توی خاطرش بمونه! اگر چه خودمم جرات انجام این کار رو پیدا نکردم ولی داشتن وبلاگ تخصصی، ایده‌ی خوبی برای یادگرفتن بیشتر و ارتباط برقرار کردن با آدمهای دیگه‌ست!



از اسنپ تا اوبر و سرویس تاکسی در استرالیا

نمی‌دونم همچنان «اسنپ» و «تپسی» و درگیری که با تاکسیرانی داشتن بحث داغه یا نه؛ به هر حال پروژه‌های موفقی توی ایران بودن ولی در عین حال قصه‌ی پیچیده‌ای هم دارن. البته خیلی کشورهای دیگه دنیا هم یه طورایی باهاش درگیر هستن، چند تا چیز جالب و به نوعی مرتبط در مورد استفاده از تاکسی و Uber هست که نمی‌دونم چطوری بهم مربوطش کنم!

 

اینجا از چند سال پیش Uber مجوز گرفت که توی فرودگاه برای خودش جایگاه ویژه‌ای داشته باشه؛ چندباری هم که ما لازم بود بریم فرودگاه از همین سرویس استفاده کردیم، وقتی خیلی راحت با موبایل می‌تونی سرویس بگیری و از اون مهمتر وقتی ارزونتر می‌شه، چه دلیلی داره که از تاکسی به اون مفهوم سنتی استفاده کنیم؟

البته لازم نیست توضیح بدهم که داستان تاکسی توی ایران، مثل خیلی چیزای دیگه متفاوت از جاهای دیگه دنیاست. اینجا هزینه تاکسی (که همیشه با تاکسی‌متر محاسبه می‌شه) خیلی زیاده، مقرون به صرفه نیست که همیشه (حتی برای تردد روزانه به شرکت) از تاکسی استفاده کنیم؛ در نتیجه بیشتر مردم سرویس‌های حمل و نقل عمومی مثل قطار، اتوبوس و بعضی هم ماشین شخصی رو نرجیح می‌دهند.

توی استرالیا یه سرویسی هست به نام CAB Charge که معمولا توی شرکتها ازش استفاده می‌شه، وقتی تاکسی در استرالیا

قراره که ما به هر دلیلی روز تعطیل کار کنیم بهمون دو تا کارت کاغذی کوچیک می‌دن که می‌تونیم کرایه تاکسی رو به اصطلاح با همین CAB Charge پرداخت کنیم، در موردش اینجا بیشتر بخونید، یه چیزی تو مایه کردیت‌کارت محدوده که فقط می‌شه توی سرویس حمل و نقل ازش استفاده کرد.
داشتم این رو می‌گفتم که تو چنین حالتی که قراره از CAB Charge استفاده کنیم، چون لزوما تاکسی‌ها باید دستگاه پرداخت داشته باشن نمی‌شه از سرویس‌هایی مثل Uber استفاده کرد، ولی نکته جالب اینه که اینجا تاکسی‌ها هم مثل Uber یه اپلیکیشن‌های خودشون رو دارن که می‌شه از طریق اون ماشین بگیریم، سوابق سفر رو ببینیم، با Paypal یا کردیت کارت پرداختش کنیم؛ یعنی می‌بینید تاکسی‌ها و سیستم مجبور شده که به رقابت سرویس‌های آنلاینی مثل اوبر بره!

 

 

 

 

پ.ن: این سیستم CAB Charge از سال ۱۹۷۶ کار می‌کنه+ ، چرا چنین سیستمی تو ایران نداریم؟! الان یادم افتاد که این داستان پرداخت کرایه آژانس توی ایران (حداقل در شرکت ما و بر اساس تجربه‌ی من) برای خودش ماجرایی داشت! اینجا خیلی راحت اون CAB Charge رو می‌گیریم و بعدش ته‌برگ و اون رسید تاکسی رو تحویل شرکت می‌دیم و تمام!