بسته شدن کارخانجات تولید خودرو در استرالیا

شرکتها و بیزینس‌ها در استرالیا بیشتر خصوصیه و چیزی که برای هر بیزینسی بیشتر از هر چیزی اهمیت داره اینه که بتونن پول بیشتری در بیارن؛ اگه که به هر دلیلی حضور آدمها و حتی کل بیزینس توجیه اقتصادی نداشته باشه خیلی زود تکلیفش رو معلوم می‌کنن! یه کمی قبل‌تر در مورد امنیت شغلی در استرالیا اینجا مطلبی نوشته بودم.

.

یه نمونه‌ی خیلی بزرگ کارخونه تویوتا بود که بعد از حدود ۵۰ سال برای همیشه در ملبورن تعطیل شد، چرا که تولید و هزینه تموم شده براشون توجیه نداشت. اتفاق مشابهی که برای هولدن و فورد در استرالیا افتاد.
این فقط منحصر به تویوتا و کارخونه‌های تولید خودرو نیست به نظرم بهای تمام شده با توجه به هزینه‌های مختلف و قیمت کارگر توی استرالیا خیلی بالاست، در بیشتر موارد واردات محصول و تولیدش تو کشورهای دیگه بیشتر توجیه اقتصادی داره.
تو ایران تو خیلی مواردی که حداقل می‌شناسیم کارخونه‌ها به نوعی وابسته به دولت هستن، به عنوان نمونه ایران‌خودرو که سالهاست بر اساس حمایت‌های مختلف دولت نگه‌ش داشتن و اگه خیلی مسائل نبود باید مدتها پیش تعطیل می‌شد! تو ایران خیلی از شرکتها و کارخونه‌هایی که می‌دونیم درست یا غلط داره به صورت کژدار و مریز به کار خودشون ادامه می‌دن.

کارخانه های خودروسازی در استرالیا

 

به هر حال هفته‌ی قبل تویوتا یه مهمونی برگزار کرد (عاشق اینم که کلا همه چی رو celebrate می‌کنن!) و حساب کنید چند هزار نفر به صورت مستقیم و غیر مستقیم کارشون رو از دست دادن. بعضی افرادی که سالها از دنبال کار گشتن، مصاحبه و داستانهای مربوط به دور بودن. اگه که دوست داشتید جزئیات بیشتر رو از این لینک ببینید.

 

اثر تبلیغات و قدرت مارکتینگ

چند وقت پیش یه موردی رو از یه پزشک متخصص سوال کردیم که خیلی راحت و بی‌پرده بهمون گفت «اگه دوست دارید استفاده کنید ولی این چیزها فقط بحث مارکتینگه و هیچ پشتوانه علمی و پزشکی نداره!» تو این مورد ما چند روز بعد فکر کردیم خب ضرر که نداره، بخریم!

می‌دونید چرا؟ من همون موقع با خودم فکر می‌کردم به خاطر اینکه احتمالا اون بخش مارکتینگ محصول و تبلیغاتش خیلی پررنگ و موثر عمل کرده، یه طوری تو ذهن مصرف‌کننده حک شده که باید استفاده کنه!

 

همه چی روی محور پول!

حالا گذشته از این مورد خاص خیلی چیزای دیگه هست، یعنی اگه بخوام درست‌تر بگم این طوری باید بگم که همه چیز دنیا امروز روی بحث پول می‌چرخه. قدرت – محصول – خدمت همه به همین پول ختم میشه! 

نمی‌دونم می‌تونم اینو به این مطلب بالا مرتبط کنم یا نه ولی: روزهای مختلفی که توی دنیا و از جمله استرالیا ساختن؛ بخش بزرگیش اینه که بیزینس‌های بزرگ احتیاج دارن که برای مناسبت‌های مختلف برای خودشون پول بسازن، مردم باید پول خرج کنن. روز پدر – روز مادر – فلان جشن و اگه خیلی از اینها رو نگاه کنید داستان چیزی نیست به جز پول در آوردن!

 

.

شاید بی‌ربط: بخواهیم باور کنیم یا نه؛ اون مثل قدیمی ایرانی که پول خوشبختی نمی‌آره شاید واسه همون روزها درست بوده، الان بهتره باور کنیم که شاید پول به خودی خود خوشبختی نمی‌آره اما بی‌پولی قطعا با خودش بدبختی می‌آره!

جزئیات کاری که می‌کنیم

اگه شما هم جزء اون دسته آدمهایی هستید که فکر می‌کنید چرا باید در مورد جزئیات کارهایی که می‌کنیم بیشتر بدونیم و تلاش کنیم که بدونیم اون پشت صحنه و بک‌گراند ماجرا چه خبره همین دو جمله‌ی پایین جواب سوال شماست.
از بین برنامه‌هایی که برای خوندن و مطالعه‌ی روزانه دارم، مشغول خوندن یه کتاب مایکروسافت هستم، جدای از موضوع و محتوا این بخش اول کتاب که تو همون صفحات اول اومده بود برام خیلی جالب اومد که به نظرم باید کلی بهش نگاه کرد و ارتباطی به کار فنی و این داستانها نداره، برای همین این پایین کپی کردمش:

.

 

If you understand the concept of logical query processing well, you will be able to explain many things about the way the language behaves—things that are very hard to explain otherwise

از دنیای مارکتینگ این روزها

خرید مایحتاج هفتگی –منظورم همون چیزایی که از سوپرمارکت می‌خریم- تو استرالیا مثل خیلی جاهای دیگه دنیا با ایران تفاوت‌های عمده‌یی داره؛ بزرگترین تفاوت اینه که فروشگاههای کوچیک لوکال خیلی کم هستن و مشتری‌های محدود و کمی هم دارن. منظورم از فروشگاههای لوکال اینه که خبری از عباس آقا و اکبر آقا نیست (توی محل ما تو تهران حسن‌آقا بود البته!) شاید دلیل اصلی اینه که از نظر ظرفیت فروشگاههای کوچیک قابلیت رقابت با فروشگاههای بزرگ و قدرتمند رو ندارن.
در عوض؛ اینجا باید از فروشگاههای بزرگ و زنجیره‌یی خرید کرد و رقابت اصلی بین چهار-پنج فروشگاه بزرگه، حالا هدفم از نوشتن این مطلب، این نبود که بگم خبری از فروشگاههای محلی نیست و حسن‌آقا نداریم، بیشتر بعضی از سیاستهای این فروشگاههای بزرگ و زنجیره‌یی برام جالب توجه بود که در موردش می‌نویسم.

.

از Loyalty کارت‌ها:

  • اکثر فروشگاهها از یه کارت Loyalty استفاده می‌کنند؛ کارت رو از فروشگاه (یا آنلاین) می‌گیرید و به ازای هر خرید امتیاز می‌گیرید، لازم نیست بگم که از طریق اپلیکیشن موبایل یا وب‌سایت فعالیتها و اطلاعات رو ترک می‌کنید. نهایتا می‌شه بابت امتیازها تخفیف گرفت، یا حتی اون رو تبدیل به انواع گیفت‌کارت و یکسری خدمات و محصولات دیگه کرد؛ فقط کافیه بعد هر خرید بارکد کارت رو اسکن کنید.
    شاید این ساده‌ترین چیزی باشه که می‌شه گفت اما در ادامه توجه کنید که چطوری همین فروشگاهها تلاش می‌کنن که به ما بگن چی بخرید، کی بخرید، از کجا، حتی کجا مسافرت برید و هزار تا قصه‌ی دیگه.
  • یکی از پلن‌های هفتگی این فروشگاهها اینه که به صاحبان Loyalty Cardها بگن این هفته چه چیزهایی تخفیف خورده و چی بخرید. نمونه‌های جالبی که برامون دیکته می‌‌کنن چی بگیری: مثلا می‌گن اگه فلان جنس رو برداری بهت ۱۰ تا پوینت بیشتر می‌دیم؛ یا فلان چیپس رو بردار سه برابر پوینت بگیر. هیجان بیشتر لازمه؟ دو هفته پی‌درپی فلان دلار (یا بیشتر) خرید کن و بعدش بهت فلان هزار تا پوینت می‌دیم.

فروشگاههای قدرتمند لعنتی!

  • همین فروشگاههای قدرتمند لعنتی! هزار تا شعبه و خدمات دیگه راه انداختن (یا با جاهای بزرگ دیگه شریک شدن) کارت اعتباری دارن – انواع خدمات بیمه از ماشین تا بیمه خصوصی و بیمه حیوانات – فروش بلیت هواپیما تا خیلی چیزهای دیگه. نتیجه؟ قراره بیمه ماشین رو تمدید کنی؟ بیا از ما سرویس بگیر در عوضش از این به بعد بهت دو برابر پوینت می‌دیم؛ بیا کارت اعتباری ما رو بگیر در عوضش امتیازهات این شکلی می‌شه؛ خودشون کلی پمپ‌بنزین دارن (که اینجا به صورت خصوصی اداره می‌شه) هر ماه بهتون آفر می‌دن از پمپ‌های ما بنزین بزنید اینقدر تخفیف بگیر یا فلان قدر پوینت بگیر؛ می‌تونید حدس بزنید دیگه که فقط اینها نیست هزار و یک سرویس و خدمات دیگه هست که همه به هم گره خوردن. همه برای اینکه بیشتر خرج کنید و چیزی رو که می‌خوان بهمون بفروشن.
  • با همین کارت‌های مشتریان وفادار (چنین اسمی فکر کنم معادل فارسیش باشه) اطلاعات بیشتری از طریق وب‌سایتشون از مشتری‌ها می‌گیرن؛ لایف استایل‌تون چطوریه؟ چند تا ماشین دارین؟ کی بیمه ماشین تموم می‌شه؟ حیوون خانگی دارید یا نه؟ تو کدوم سابرب هستید و کدوم فروشگاهها بهتون نزدیکه…. می‌بینید با همین اطلاعاتی که از تک‌تک مشتری‌ها داره می‌تونه چطوری و چه زمانی سرویسی رو که می‌خواد بهمون بفروشه؟

 

کارتهای مشتری مداری

.

و اما در ایران زیر ساخت یا توافق؟

دنبال فرصتی بودم که این چیزها رو در قالب یه پست جدا بنویسم، تا جایی که می‌دونم این کارها هنوز توی ایران جای کار داره، اگر چه خیلی مشکلات هم پیش رو هست از اینکه ساختار لازم بایستی فراهم بشه و شاید یکی از بزرگترین موارد، توافق دائمی بین شرکتها و فروشگاهها که توی ایران شاید سخت‌تر از اون زیر ساختی که ازش نوشتم باشه. خیلی دوست دارم بیشتر در مورد توافق و قرارداد و تفاوتش از ایران تا استرالیا بنویسم، خلاصه‌ی داستان استفاده از اطلاعات و داده‌ها خیلی جالب و گاهی خطرناکه!

کتاب قدرت عادت

خیلی وقت پیش مطلبی در مورد یه سری عادت‌ها و چیزایی که اینجا توی زندگی من روتین شده نوشته بودم + ؛ تا اینکه هفته‌ی پیش کتاب قدرت عادت رو خوندم. کتاب به زبان خیلی ساده توضیح می‌ده که این عادتها چقدر می‌تونه توی زندگی ما موثر باشه و مغز ما چطوری درباره عادت به مسائل مختلف تصمیم گیری می‌کنه. چطوری می‌تونیم عادتهامون رو به سمت و سویی که می‌خواهیم پیش ببریم.

.

از متن کتاب:

ویلیام جیمز در سال ۱۸۹۲ نوشت: «تمام زندگی ما، تا به الان که فرم مشخصی گرفته است، مجموع های از عادتهاست.» ممکن است اینطور به نظر برسد که بیشتر انتخابهایی که ما هر روز می‌کنیم، محصول تصمیم‌گیریهای ما که کاملا با دقت انجام شده هستند، ولی این واقعیت ندارد! آنها عادت هستند و اگر چه هر عادتی به خودی خود کوچک به نظر می‌رسد، در طی زمان غذاهایی که سفارش میدهیم، چیزی که هر شب به بچه هایمان می‌گوییم، اینکه پول خرج میکنیم یا پس انداز، هر چند وقت یک بار ورزش می‌کنیم، و چگونگی سازماندهی افکار و روتینهای کاری‌مان تاثیر شگرفی بر روی سلامتی، بهره‌وری، امنیت مالی و خوشحالی ما دارند. یک مقاله منتشر شده توسط محققان نشان داد که بیش از ۴۰ درصد کارهایی که افراد در طی یک روز انجام دادند، در واقع تصمیم نبود‌ه‌اند، بلکه عادت بوده‌اند.

 

دانشمندان می‌گویند عادتها به این دلیل به وجود می‌آیند که مغز مرتب به دنبال راههایی است تا سعی و تلاش را کم کرده و در انرژی مصرفی صرفه‌جویی کند. اگر تمام کارها به خود مغز واگذار شوند، مغز سعی می‌کند تقریبا هر کار روتین و معمولی را به شکل یک عادت در آورد، چون عادتها به ذهن ما اجازه می‌دهند اغلب اوقات تجزیه و تحلیلها را کاهش دهد.

 

در ادامه کتاب:

.

در ابتدا که یک عادت به دنبال چیزی مثل یک سرنخ می‌گردد تا نشان دهد از کدام الگو باید استفاده کند و در پایان این فعالیت، هنگامی که جایزه ظاهر می‌شود، مغز خودش را بیدار می‌کند و مطمئن می‌شود هر چیزی همانطور که انتظار می‌رفته پیش آمده است. این فرایند درون مغز ما یک چرخه سه مرحل های است. اول یک سرنخ وجود دارد، عاملی که به مغز شما می‌گوید در حالت خودکار قرار بگیرد و از کدام عادت استفاده کند، بعد از آن روتین است که می‌تواند فیزیکی، ذهنی یا احساسی باشد. در نهایت پاداشی قرار دارد که به مغزتان کمک می‌کند تا بفهمد آیا چرخه خاصی ارزش آن را دارد که برای آینده به خاطر سپرده شود یا خیر.

.
به مرور زمان این چرخه – سرنخ، روتین، پاداش، بیشتر خودکار می‌شود. سرنخ و پاداش با هم عجین می‌شوند تا اینکه یک حس قوی پیش‌بینی و تمایل به وجود می‌آید.

 

چرخه موفقیت | از سرنخ تا روتین و پاداش

 

عادتها سرنوشت ما نیستند عادتها می‌توانند نادیده گرفته شده، تغییر داده شده یا جایگزین شوند. ولی دلیل اینکه کشف چرخه عادت اینقدر مهم است، این است که این چرخه یک حقیقت اساسی را آشکار می‌کند: هنگامی که عادتی بروز می‌کند، مغز مشارکت کامل در تصمیم‌گیری را متوقف می‌کند و از کار و فعالیت شدید دست می‌کشد یا اینکه بر روی وظایف دیگری تمرکز می‌کند. بنابراین این الگو به طور خودکار آشکار می‌شود، مگر اینکه شما عمدا با عادت مبارزه کنید، مگر اینکه روتینهای جدیدی پیدا کنید.

 

عادت‌ها به اندازه حافظه و منطق، ریشه و اساس نحوه رفتار ما هستند. ممکن است ما تجاربی که عادتهای ما را به وجود می‌آورند را به خاطر نیاوریم، ولی زمانی که آنها در مغزمان ذخیره می‌شوند، اغلب بدون اینکه خودمان بفهمیم بر نحوه عملکرد ما تاثیر می‌گذارند.

 

 

نکته کلیدی:

دگرگون کردن یک عادت الزاما کار ساده یا سریعی نیست. هیچ وقت ساده نخواهد بود. ولی امکانپذیر است، پس سعی کنیم روی عادت‌هامون کار کنیم، عادتهای خوب رو جایگزین عادتهای بد بکنیم!

 

 

مشخصات کتاب:

قدرت عادت: چرایی کارهایی که انجام می‌دهیم؛ در زندگی و کسب و کار
نویسنده: چارلز داهیگ؛ مترجم: مصطفی طرسکی، معصومه ثابت‌قدم.
نسخه PDF را به صورت رایگان از سایت انتشارات دریافت کنید (و یا نسخه چاپی بخرید)
نسخه اصلی کتاب در آمازون | درباره کتاب در ویکی پدیا

قیمت نسخه چاپی: ۱۸۰۰۰ تومن

 

یادگیری زبان انگلیسی – بخش دوم

یکی دو هفته‌ی پیش یادگیری زبان انگلیسی رو منتشر کرده بودم، همون طور که اونجا توضیح دادم این مطلب رو بر اساس یکی از پادکست‌هایی که گوش کردم پیاده سازی کردم، چون به نظرم مطلب جالبی بود اون رو توی وبلاگم منتشر کردم. پیشنهاد می‌کنم قسمت اول این مطلب را از اینجا بخوانید.

.
حوصله ندارید؟ یک گام کوچک بردارید!

بعضی وقتها در روند یادگیری احساس خستگی و تنبلی می‌کنید. حوصله اینکه امروز چیز جدیدی بخونید و حتی حس اینکه چیزی گوش کنید نیست! بسیار خوب این ممکنه خیلی طبیعی باشه. سعی کنید اون روز یه کار کوچیک انجام بدهید، این خیلی بهتر از اونه که روند یادگیری رو کلا متوقف کنید. Baby step یعنی یه گام خیلی کوچیک بردارید! یادگرفتن زبان انگلیسی یک پروسه بسیار بسیار طولانیه، چیزی که شاید حتی سالها طول بکشه، برای همین طبیعیه که گاهی احساس خستگی کنید (و حتی انگیزه رو از دست بدهید!)؛ اووه من امروز باید این کار رو بکنم، باید فلان مطلب رو یادبگیرم در حالی که اصلا حوصله‌ش رو ندارم!

در عوضش به خودتون بگید امروز یه کار کوچیک می‌کنم مثلا فقط برای ده دقیقه یک مطلبی می‌خونم، یا فقط به یه پادکست کوچیک زبان گوش می‌کنم! به یک متن انگلیسی کوتاه گوش می‌کنم و لغتهایی رو که بلد نیستم به لیست لغتهام اضافه می‌کنم. (من قبلا مطلبی درباره یادگرفتن لغتهای جدید نوشته بودم+) فقط ۵ دقیقه روی لغتهایی که بلد نیستم تمرکز می‌کنم! ممکنه بعد از چند دقیقه دوباره احساس قبلی برگرده و به یادگیری‌تون ادامه بدهید. بعضی وقتها شروع کردن سخته! از طرفی انجام یک کار کوچیک بهتر از استاپ کردن و ادامه ندادن است!

 

.

استراحت و جایزه را دست‌کم نگیرید!

برای استراحت کردن پلن داشته باشید؛ و البته برای برگشتن به یادگیری هم برنامه داشته باشید! بعضی از افرادی که شروع به یادگرفتن زبان انگلیسی می‌کنند توقع خیلی زیادی از خودشون دارند، اونها فکر می‌کنند باید هر روز و هر ساعت مطالعه بکنن بدون اینکه به استراحت و brake فکر بکنن! البته که مطالعه و کار سخت رو پیشنهاد می‌کنم اما در نظر داشته باشید گاهی وقتها استراحت و حتی جایزه کوچیک می‌تونه بهمون انگیزه بیشتری برای یادگیری بده!

همه آدمها به استراحت احتیاج دارن! اگر که یک روز شلوغ و سخت کاری داشتید می‌تونید اون روز رو به خودتون استراحت بدهید، به شرطی که روز بعد به ادامه یادگیری ادامه بدهید. اگر به مسافرت چند روزه می‌روید و توی اون چند روز برنامه جدیدی برای یادگرفتن ندارید مشکلی نیست! از مسافرت لذت ببرید و تلاش کنید تا بعد از اون به یادگیری برگردید! درگیر بودن با کار و زندگی نباید وقفه چند هفته‌یی و چند ماهه روی یادگیری زبان انگلیسی بندازه! در برنامه‌یی که برای یادگیری خودتون آماده می‌کنید جای انعطاف بذارید! 

.

از یادگرفتن لذت ببرید!

لازم نیست برنامه یادگیری‌تون مثل مدرسه‌ها در یک ساعت مشخص هر روز باشه. ممکنه یک روز روی گرامر وقت بذارید، یک روز دیگه چند تا پادکست مفید گوش کنید و روی لیسنینگ کار کنید، یک روز دیگه هم لغتهای جدید یاد بگیرید، یک روز هم برای خودتون برنامه فان داشته باشید. مثلا یه TV show که دوست دارید رو نگاه کنید! همه این موارد تاثیر مثبتی روی روند یادگرفتن زبان انگلیسی برای شما داره، نکته مثبت اینه که باعث می‌شه شما از یادگرفتن خسته نشوید!

انگلیسی رو طوری یادبگیرید که خشک نباشه و براتون فان داشته باشه، مثلا در حوزه علاقمندی‌هاتون مطلب برای یادگرفتن آماده کنید. به فیلم علاقه دارید؟ بخشی از یادگیری‌تون رو صرف فیلم‌ها بکنید؛ به ورزش علاقه دارید؟ خبرهای انگلیسی ورزشی را پیگیری کنید. کتابهایی رو که دوست دارید بخونید! به سیاست، هنر یا تاریخ علاقه دارید؟ پادکست‌های همین موضوعات رو دنبال کنید. این طوری یادگرفتن رو راحت‌تر می‌کنید.

.

گروه و پارتنر برای یادگیری

برای یادگرفتن پارتنر پیدا کنید یا به صورت گروهی یاد بگیرید! یکی از راههای بالا بردن انگیزه اینه که خودمون رو بخشی از یک گروه قرار بدهیم. به گروهها و افرادی بپیوندیم که سطح و هدفی مثل خودمون دارن. می‌تونید به گروههای مختلف روی فیس‌بوک بپیوندید یا به صورت online افراد مختلفی رو پیدا کنید (به عنوان نمونه این سایت را ببینید!) که حاضر باشن باهاتون مکالمه داشته باشن. داشتن دوست با هدف یکسان همیشه کمک می‌کنه که بتونیم بهتر و راحت‌تر مطالب جدید یاد بگیریم.

 

.
هدف‌های کوتاه مدت

برای خودتون هدف‌های کوتاه مدت بذارید و وقتی به اون هدف رسیدید خودتون رو تشویق کنید، برای خودتون جایزه‌های کوچیک بخرید. گاهی وقتها وقتی برای یادگرفتن عضو گروهی نیستیم یا پارتنری نداریم کسی نیست که بهمون بگه آفرین به هدفی که داشتی رسیدی و بیا این رو جشن بگیریم! پس خودتون برای 

برای خودتون جایزه بخرید!

خودتون جایزه بگیرید! این باعث می‌شه که انگیزه داشته باشید، هیچ وقت استاپ نکنید و همیشه ادامه بدهید. اگرچه هدف نهایی یادگرفتن کامل انگلیسیه که بتونیم روان و کامل صحبت کنید، بخونیم اما هدفهای کوچک هستن که راه رو برای رسیدن به اون هدف بزرگتر باز می‌کنن!

به عنوان نمونه تموم کردن یک کتاب انگلیسی؛ یا یادگرفتن ده لغت جدید برای هر روز به مدت یک ماه؛ مهارت اینکه ۵ دقیقه به زبان انگلیسی بدون وقفه صحبت کنیم. یا یکی از هدفها می‌تونه این باشه که یک وبلاگ انگلیسی داشته باشید و برای یکسال به صورت هفتگی مطلبی توی وبلاگتون بنویسید.

برای خودتون هدف‌های کوچکی مشخص کنید که در عین حالی که سخت هستن، دست یافتنی هستند! به عنوان نمونه اگر که تازه به یادگرفتن زبان مشغول شده‌اید اینکه یک مکالمه طولانی مدت انگلیسی رو گوش کنید و همون بار اول بفهمید چی می‌گن ممکنه هدف بزرگ و تا حدودی دست نیافتنی برای شروع باشه! بعد از رسیدن به هدف‌های کوچیک این رو با همکلاسی‌ها،دوستانتون یا معلمتون به اشتراک بگذارید و به دنبال چلنج بعدی باشید!

همیشه راه دیگه‌یی هم هست!

یه چیزی تو ذهنمه که نمی‌دونم چطوری بگم که بتونم منظورم رو برسونم؛ خیلی وقتها فکر می‌کنم برای هر مشکلی یه راه حل دیگه‌یی به جز چیزی که شاید همه فکر می‌کنن (منظورم اینه که خیلی عمومی‌تره، نه اینکه من علامه دهر باشم!) وجود داره.

 

یه وقتی همون اوایل که اومده بودیم می‌خواستم یه چیزی بگم که الان یادم نیست چی، به عنوان مثلا  خواستم بگم «فلان محل نزدیکه!» ولی تو ذهنم نمی‌اومد چی بگم دقیقا. یه همکاری داشتم که گفتش Not too far (یعنی چیزی که من میخواستم بگم رو به نوع دیگه مطرح کرد)؛ هدفم اضافه کردن چیز جدیدی در مورد مهارت حرف زدن و زبان انگیسی نبود. ولی از اون موقع بیشتر به این فکر می‌کنم همیشه یه راه دیگه‌یی هم هست که منظورمون رو بگیم. اگه مثلا در مورد کلمه‌یی به بن‌بست رسیدیم می‌شه یه طور دیگه‌یی گفت.

.

یه مورد دیگه که شاید یه کمی تکنیکال و حوصله‌سربر باشه؛ یه جدولی از یه دیتابیسی تو یه پروژه‌یی خراب شده بود، از اونجایی که حجمش زیاد بود و وقت پروژه محدود؛ سخت بود که کل دیتابیس رو بیاریم روی سرور. برای همین شروع کردیم فقط به بازیابی همون یه جدول؛ {جدول رو بریز تو به فایل و هزار تا داستان دنبالش!) خلاصه که کلی زمان گذاشتیم که این کار رو انجام بدیم {که حالا وارد حواشی کار نمی‌شم} ولی همین کار به اصطلاح کوچیک به مشکلات خیلی بزرگتری خورد که چند ساعتی درگیرش بودیم.

وقتی که سبک شدم و تونستم یه کمی فکر کنم یه مجموع دستوراتی یادم اومد که گوگل کردم و فهمیدم میشد اون اطلاعات خراب رو یه طورایی به شکلی که می‌خواستیم برگردوند. آخرش به خودم گفتم ببین! بازم راه دیگه‌یی بود، شاید به جای چهار ساعتی که روی اون کار زمان گذاشته بودی به این راه فکر می‌کردی خیلی زودتر به نتیجه می‌رسیدی!

 

خلاصه‌ی داستان همونطور که گفتم همیشه سعی می‌کنم فکر کنم راه بهتری هست، می‌شه از یه طور دیگه فکر کردن مسائل رو به شکل دیگه‌یی حل کرد!

از دست شغل از ایران تا در مهاجرت!

ایران که بودم وقتی از دوستان بیرون ایران می‌پرسیدم اوضاع احوال چطوریه، خیلی‌ها می‌گفتن کار! یعنی می‌گفتن تا وقتی کار داری خوبه ولی وقتی کارت رو به هر دلیلی از دست بدی….. بعد تو ادامه‌ی حرفشون یه چیزایی رو لیست می‌کردن مثل اجاره، کردیت‌کارت، قسط ماشین، بیمه فلان و برو تا آخر!

من همون وقت‌ها فکر می‌کردم خب یعنی چی؟ هر جای دنیا {حداقل برای ما جماعت کارمند!} داستان همین طوریه، مگه نیست؟ مثلا من اگه همین وسط ایران کارم رو از دست بدم مگه نباید قبض آب و برق و قسط خونه و اجاره و مابقی هزینه‌ها رو پرداخت کنم؟ در مورد ما چی فکر می‌کنن این خارج نشین‌ها؟!!

یه جورایی تو همه‌ی جای دنیا یه داستان مشترکی هست، مگه چند درصد ما که تو ایران بودیم {یا هستیم} اگه کارمون رو از دست بدیم پشتوانه خیلی محکمی داشتیم که برای ماهها بتونیم همین طوری بچرخیم و آب از آب تکون نخوره؟ {میانگین حداقل هزینه زندگی چقدره الان؟ سه چهار میلیون حداقل؟ همین رو ضربدر شش ماه کنید می‌شه ۲۵-۲۴ میلیون؛ چنین پس‌انداز و پشتوانه‌ای هست؟}

.

تفاوت داستان کجاست؟

  • اصولا تو مملکت جدید و بعد مهاجرت، نه تنها برای ما که حتی برای خودشون یه کمی دنیای کار بی‌رحم‌تره. خیلی راحت‌تر ممکنه روزی که می‌ری سرکار عصرش کار نداشته باشی! {یکی از دوستان هفته‌ی پیش بهم می‌گفت الان ایران هم همینه، اصلا کجا این نیست؟ ثبات شغلی واسه قدیم‌ها بود} ولی چیزی که من تو ایران و بر اساس تجربه‌م خاطرمه خیلی جاها مراعات می‌کردن، می‌گفتن طرف بچه بزرگ داره، تازه بچه‌دار شده و از همین حرفها!
    توی ایران شاید دست و بالمون از نظر ارتباطات باز تر بود! دوست و آشنا و ارتباطاتی پیدا کرده بودیم که بعد از سالها می‌دونستیم می‌شه یه کاری دست و پا کرد و بی‌کار نبود. ولی کار کردن اینجا شکل و فرم دیگه‌یی داره…
    شاید یه دلیل بزرگ و اصلی، مساله روانی ماجرا باشه! وقتی ایران هستی و کارت رو از دست دادی، همونجا هستی! {یعنی آپشن دیگه‌یی نیست که!} ولی جای دیگه آدم یه کمی استرس می‌گیره، که حالا چی کار کنم؟ نکنه دیر کار پیدا کنم و از همین حرف‌ها.

خلاصه‌ امروز داشتم به چیزایی که قبلا شنیده بودم فکر می‌کردم و بر اساس تجربه‌یی که پیدا کردم به این سوال جواب می‌دادم که اگر چه بخشی از دنیای کارمندی همه‌ی جا کلیت یکسانی داره، ولی اگه یکی بیرون از ایران بهتون گفت چرا کار کردن مهمه و الباقی ماجرا؛ قصه چیه!

 

مهاجرت و کار - از دست دادن شغل

 

 

از دنیای کارمندی: یه دوست داشتم که در مورد کارمندی می‌گفت ما عملا داریم زمین مردم رو بیل می‌زنیم، حالا فرقی نداره اگه که پشت کامپیوتر نشستیم یا خودکار و مداد دستمون، اصل قضیه همینه و بس!

 

.

عکس از اینجا

کیسه‌های پلاستیکی

فکر می‌کنم استرالیا در مورد جمع کردن کیسه‌های خرید از خیلی جاهای دنیا عقب بوده؛ منظورم همین کیسه‌هایی که وقتی خرید می‌کنم وسایلی که خریدیم رو توش می‌ذاریم و چرخه‌ی بازگشت اون به محیط زیست با مشکلات جدی مواجه است.

البته ظاهرا در ایالت‌های غربی استرالیا این کار قبلا انجام شده، چند هفته‌ی پیش اعلام کردن که دو فروشگاه بزرگ استرالیا یعنی Coles و Woolworth از سال دیگه این کیسه‌های پلاستیکی رو به صورت مجانی در اختیار مشتریانشون قرار نخواهند داد+ ؛ برای هر کیسه باید حداقل ۱۵ سنت پرداخت بشه و همین مجانی نبودن اینجا تو این مملکت معنیش اینه که خب از کیسه‌های غیر یکبار مصرف خودمون استفاده می‌کنیم!

قبل از مهاجرت در مورد تفکیک زباله و سطل‌های رنگی مختلف زبان در استرالیا توی وبلاگ‌های مختلف خونده بودم، به نظرم می‌رسید مشکلاتی که در ماههای اول مهاجرت باهاش مواجه هستیم خیلی بزرگتر از اینه که قرار باشه در مورد این چیزا بنویسم ولی حالا که تو این پست در مورد محیط زیست و کیسه‌های زباله نوشتم می‌خوام این رو اضافه کنم که اینجا بایستی زباله‌های رو تفکیک کنیم. زباله‌های تر / زباله‌های خشک و کاغذ / زباله‌های سبز مربوط به طبیعت و در بعضی مناطق بطری‌های پلاستیکی هم به صورت جداگانه بایستی تفکیک بشن.

من خودم خیلی شفاف بودن این اطلاعات رو دوست دارم، اینکه سالی یکبار از Council منطقه نامه‌یی ارسال می‌کنن که چند در صد زباله‌های منطقه تفکیک می‌شه و راهنمای مختصری که منظور از تفکیک زباله چیه و باید چی کار کنیم. برام جالب بود که دیدم حتی تفکیک باتری و لامپ به صورت مستقل و در مراکز مختلفی انجام می‌شه و یک نکته کلیدی: بدون اینکه عملا زحمت و مشکلی برای شهروندها ایجاد بشه.

تفکیک زباله در استرالیا

 

چی می‌شه اگه زباله‌هامون رو اینجا تفکیک نکنیم؟

ظاهرا پیدا کردن این مورد اگه خیلی زیاد و مشخص باشه در مورد Houseها کار خیلی سختی نیست و می‌تونه منجر به جریمه شدن بشه؛ اما برای آپارتمانها عملا پیدا کردن اینکه کی تفکیک نکرده خیلی امکان‌پذیر نیست.
من خیلی بیشتر از قبل به این تفکیک اهمیت می‌دم. وقتی می‌بینم سیستم داره تلاشش رو می‌کنه و این کار برای من هیچ سختی و هزینه‌ای نداره (خیلی سخته زباله خشک رو توی سطل جداگانه بریزیم؟) خب چرا این کار رو نکنم؟
شاید جالب باشه اگه بگم با اینکه خیلی مرتبط نیست اما حتی تعداد و چیزایی که پرینت می‌گیرم هم کمتر از قبل شده، قبل اینکه پرینت بگیرم فکر می‌کنم اگه لزومی نداره و قراره این کاغذ رو قاطی خیلی چیزا آرشیو کنم، چرا باید پرینت بگیرمش؟

.

اگر که دوست دارید و علاقمند هستید به عنوان نمونه سایت Council منطقه ما رو اینجا ببینید، به نظرم خیلی خوبه که در مورد همه چی اطلاعات کافی و لازم رو در اختیارمون قرار می‌دهن و می‌دونیم داستان چیه.

از ســـانسور اطلاعات

اولش بگم اینکه این نوشته رو اصلا نوشته سیاسی در نظر نگیرید؛ یعنی لال بشم اگه بخوام اینجا سیاسی حرف بزنم!

همه‌مون می‌دونیم که ســـانسور چقدر بده! ولی نمی‌دونم انگار باید مدتی دور شد، فاصله گرفت، چیزای دیگه رو دید تا به عمق ماجرا پی برد.
از طرفی می‌خوام بگم حداقل و بر اساس چیزایی که دیدم وقتی که این لعنتی نیست اتفاقات خیلی عجیبی هم پیش نمی‌آد. به نظرم هزینه‌های مختلف این کار خیلی بالاتر از چیزیه که احتمالا تصور می‌کنیم.

.

اولش می‌خواستم فقط خیلی کوتاه بنویسم که فقط در نظر بگیرید همین ســـانسور در ابعاد مختلف از کتاب تا اینترنت و موسیقی و سینما و خبر و همه چی! (حتی به نوعی زندگی اجتماعی) چه هزینه‌ی سنگینی برای کشور داره، این همه دستگاه عریض و طویل و تلاش برای اینکه چی رو بشنویم، چی رو ببینیم؛ چی رو نه!

 

یکی از مزایای ســـانسور نکردن و شفاف بودن اطلاعات اینه که می‌شه به عنوان شهروند از خیلی چیزایی که به هر حال داره از جیب ما خرج می‌شه اطلاع داشته باشیم.

بگذریم!