محیط کار ایران تا استرالیا

اول- قطارهای شهری NSW برای چند روزی اعتصاب کردن + {که اگر چه خوندنش جالبه که بدونیم آدمها حق اعتراض دارن و نمی‌شه با بزن و بگیر شرایط رو به اصطلاح آروم کرد!} اما بحثی که دارم چیز دیگه‌ست. مدیرمون هفته‌ی پیش ایمیل زده که با توجه به اینکه دوشنبه هم دوباره اعتصاب خواهد بود اونایی که با قطار می‌آن می‌تونن از تو خونه کار کنن و مشکلی نیست؛ لازم نیست توضیح اضافه بدیم، لازم نیست که ثابت کنیم کجا هستیم و از کجا با قطار می‌آیم.
صبح توی رادیو شنیدم خیلی شرکتهای بزرگ هم به کارمندهاشون آفر دادن که می‌تونن از توی خونه کار کنن.

 

سیستم حمل و نقل عمومی در سیدنی

دوم- بیشترین چیزی که سرکار و توی محیط کار روش تمرکز می‌کنن «کار کردن و ارتباط با آدمهاست» این اصلا به این معنی نیست که مشکل مدیریتی وجود نداره اما هیچ کاری به عقاید و باورها و مسائل شخصی ندارن. از نظر من که حداقل ده دوازده سالی هم تو ایران کار کردم می‌تونم ببینم کار کردن چقدر راحت و روونه، تنش بین آدمها کمتره و هزینه‌هایی که توی ایران برای کنترل و تشویش عقاید آدمها داشتیم خبری ازش نیست؛ برای من که خیلی سال پیش و تو اداره‌ی دولتی که کار می‌کردم و فقط برای شرکت نکردن تو زیارت عاشورا تا مرز اخراج هم پیش رفتم جالبه که می‌بینم محیط کار چقدر می‌تونه بدون تنش و حتی سالمتر باشه!

.

سوم- مدیر بزرگ شرکت ما {شاید یکی از پردرآمد‌ترین شرکتها در استرالیا} اکثر روزها می‌بینمش که رفته از کافه پایین برای خودش قهوه بخره یا چند باری دیدمش که لباسهاش رو از خشکشویی گرفته بود. آدم در همین اندازه توی ایران می‌شناختم که به جز گماشته، راننده هم شخصی داشت.
اینها رو مقایسه کنید با فرهنگ مدیریتی ما ایرانی‌ها که مدیر اداره‌های دولتی‌مون ظرف غذاشون رو با خودشون بالا نمی‌آرن و آبدارچی شرکت وسایل رو براشون بالا می‌آره و مدیرهای بخش خصوصی که اونها هم برای خودشون کلی آدم در خدمت دارن! از اینکه اینجا خیلی وقتها این آدمها رو می‌بینم که توی صف مایکروویو واستادن یا می‌رن برای خودشون کافی می‌خرن هنوزم خوشحالم!

 

 

.
اینایی که گفتم فقط بخشی از تفاوت کار کردن تو محیط کاری اینجا و ایرانه؛ معنیش این نیست که اشکالی نیست و فقط امیدوارم که بتونیم یه چیزایی رو هم تو مملکت خودمون اصلاح کنیم.

کریسمس گرم در استرالیا

سالِ نو اینجا حال و هوایی خوبی داره، درختهای کریسمسی که از هفته‌ها قبل هر گوشه و کناری گذاشتن، دکورهای مختلفی که به در و دیوار خونه‌ها آویزون می‌کنن و هزار تا جزئیات دیگه که از هرجایی می‌شه بوی سال نو رو احساس کرد.

خیلی چیزها شاید تکراری باشه، ممکنه خیلی‌ها هر سال یه سری دکورهایی رو که دارن از تو انباری‌ها بیرون بکشن؛ توی شاپینگ‌سنترها هر سال همون دکورهای قبلی رو سرجاش می‌ذارن و بابانوئل که روی صندلی می‌شینه تا بچه‌ها باهاش عکس بگیرن. هفته‌ی پیش فکر می‌کردم چند ساله که همین روتین تکرار می‌شه و چه جالب که هنوزم براشون جالبه و مث هر سال جدی برگزارش می‌کنن!

 

شاید تکراری… 

حرف تکراری که شاید از خیلیا که دور از ایران هستن شنیدید ولی منم باید تکرار کنم از وقتی که اینجام بیشتر درک می‌کنم که ما هم سنت‌های قشنگی مثل نوروز و شبِ‌یلدا و هزار تا سنت دیگه داریم و چه حیف که خیلی از اینا کمرنگ‌تر می‌شه، شاید دور بودن و دیدن و مقایسه کردن سنت‌های خودمون با اینجا من رو بیشتر به این نتیجه می‌رسونه که چقدر خیلی از سنت‌ها به نسبت بیست سال و سی‌سال (که حداقل من به خاطر دارم) توی ایران کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شه.

 

بابا نوئل - سانتا و حاجی فیروز!

یه نمونه‌ی کوچیک بگم، اینجا هنوزم کارت تبریک می‌خرن و سال نو رو بهم تبریک می‌گن؛ هر سال درست روز آخر سال یه کارت تبریک روی میز کارم بود که بعد سالها حس کردم بعضی وقتها همچین چیزهای کوچیکی چه حس خوبی برای آدمها می‌سازه؛ امسال خودمم چند تا کارت خریدم.
باید اعتراف کنم اگه معدود دفعاتی توی ایران چنین چیزی می‌دیدم فکر می‌کردم کارت تبریک برای کسی که هر روز می‌بینیش نیست و اصلا یعنی که چی؟ یادم نیست توی ایران آخرین بار کی کارت تبریک سال نو خریده بودم و به کسی داده بودم!

 

.

پ.ن: تو سال ۲۰۱۸ می‌خوام روزهای مهم و رسمی استرالیا و اینکه داستانش چیه رو تو یه کتگوری جدا معرفی کنم.

از زلزله تا روزمرگی

اول- دیروز یکی خبر زلزله کرمانشاه رو بهم گفت، یکی از سایتهای خبری رو باز کردم که ببینیم اوضاع از چه قراری بوده، یکسری حرف‌های تکراری؛ انگاری که فقط اسم کرمانشاه رو با «آذربایجان» – «کرمان» و خیلی جاهایی که قبلا این اتفاق افتاده بود عوض کردن. مسخره‌ست که حتی فکر کردم مثلا رئیس نهاد فلان، به رئیس دفترش گفته یه پیام مربوط به زلزله رو کپی کن، حواست باشه عنوانش برای کرمانشاه باشه!
این خیلی بده که به این باور رسیده باشی که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته، قرار نیست چیزی اصلاح بشه. قرار نیست کسی یادش باشه قبلا چه اتفاقاتی افتاده و چه کارهایی می‌شده انجام داد. ظاهرا قرار هم نیست تمهیداتی برای آینده در نظر گرفته بشه. به قول یه سری آدم بزرگهای زمان بچگی ما که بحث‌های خانوادگی رو با این جمله تموم می‌کردن. «بیچاره مردم!»

.

دوم- اینکه چرا این نوشته رو منتشر می‌کنم دلیل خیلی مشخصی برای خودم هم نداره، بذاریدش به حساب یک روزمرگی! تو بین همه‌ی چیزایی که از ذهنم می‌گذشت دیشب یاد فرهاد افتادم، بین خواننده‌های موسیقی پاپ، فرهاد برای من اسطوره بوده، اسطوره‌یی که دوستش داشتم. وسط هزار تا فکر مختلف یاد یه مطلبی افتادم 

فرهاد مهراد

که خیلی وقت پیش خونده بودم؛ اینکه یک سالهایی عکس فرهاد رو به عنوان کاور روی آلبومش نپذیرفته بودن و فرهاد عکس دیگه‌یی با یک یادداشت برای مسئول وزارت ارشاد می‌فرسته {اگه که دوست داشتید اصل نامه رو از روی سایت فرهاد بخونید} این تیکه از یادداشت فرهاد توی ذهنم مونده بود «به ناچار اگر بفرض محال تصوير خوشي و خرمي هم مخلص در اختيار داشت نماينده واقعي بيست و هشت و نه سال جنس كار من نبود»

.

سوم- قبلا خیلی در مورد این نوشته بودم که چرا اکانت‌هام رو تو اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی بسته‌م. راستش به هزار و یک دلیل از این کار رضایت دارم. یه اکانت کاری اینستاگرام دارم {مربوط به یه بیزینس یا علاقمندی که در ایران داشتم}؛ دیروز بعد دو سه ماه چکش کردم و حس کردم چقدر زیاد از اون فضا فاصله دارم. قطعا گذشت زمان و مهاجرت توی این نگاه بی‌تاثیر نبوده، وقتی عکس‌ها و علاقمندی‌ها و رنگهای مختلف رو نگاه می‌کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم چقدر فضای زندگی حالا از اون زمان دوره؛ انگار که خیلی فاصله دارم. توضیحش سخته، خیلی سخت.

 

.

زندگی اینجا، همچنان به صورت خیلی خوبی در جریانه…

از ســـانسور اطلاعات

اولش بگم اینکه این نوشته رو اصلا نوشته سیاسی در نظر نگیرید؛ یعنی لال بشم اگه بخوام اینجا سیاسی حرف بزنم!

همه‌مون می‌دونیم که ســـانسور چقدر بده! ولی نمی‌دونم انگار باید مدتی دور شد، فاصله گرفت، چیزای دیگه رو دید تا به عمق ماجرا پی برد.
از طرفی می‌خوام بگم حداقل و بر اساس چیزایی که دیدم وقتی که این لعنتی نیست اتفاقات خیلی عجیبی هم پیش نمی‌آد. به نظرم هزینه‌های مختلف این کار خیلی بالاتر از چیزیه که احتمالا تصور می‌کنیم.

.

اولش می‌خواستم فقط خیلی کوتاه بنویسم که فقط در نظر بگیرید همین ســـانسور در ابعاد مختلف از کتاب تا اینترنت و موسیقی و سینما و خبر و همه چی! (حتی به نوعی زندگی اجتماعی) چه هزینه‌ی سنگینی برای کشور داره، این همه دستگاه عریض و طویل و تلاش برای اینکه چی رو بشنویم، چی رو ببینیم؛ چی رو نه!

 

یکی از مزایای ســـانسور نکردن و شفاف بودن اطلاعات اینه که می‌شه به عنوان شهروند از خیلی چیزایی که به هر حال داره از جیب ما خرج می‌شه اطلاع داشته باشیم.

بگذریم!

استارتاپ‌ها در ایران

این مطلب رو خیلی وقت بود می‌خواستم بنویسم ولی در موردش مردد بودم که بنویسم یا نه؛ چطوری شروع کنم؟

تو ایران مدتهاست که بازار استارتاپ‌ها داغه؛ متاسفانه خیلی از چیزایی که می‌بینیم و اسمشون رو شنیدیم اسمشون اصلا استارتاپ نیست و شاید در بهترین حالت می‌شه به عنوان یک کسب و کار اینترنتی ازشون اسم برد. از طرفی یه سری شرکت‌ها و گروههایی هم توی ایران برنامه‌های مختلفی برای استارتاپ‌ها دارن از سخنرانی و همایش تا چطور موفق باشیم و چطوری سرمایه‌گذار بگیریم، تبلیغات مختلف از روی اپلیکیشن تا روی وب‌سایتهای مختلف و مربی (که این آخری رو می‌گن mentor که احتمالا با کلاس‌تر هم به نظر برسه!) و الباقی ماجرا!
نمی‌دونم درسته این طوری بگم یا نه؛ اما ظاهرا یکسری افراد و شرکتها خیلی بیشتر از استارتاپ‌ها از صاحبان ایده (و بعضا آدمهایی که قراره زود پولدار بشن) پول در می‌آرن!

توی خیلی از سایتهای این گروه‌ها و شرکتها که نگاه کردم مثالهایی در مورد اسنپ، دیجی‌کالا، زودفود و چند تا مورد مشخص دیگه هست. چیزی که می‌خوام اضافه کنم صاحبان همه‌ی این بیزینس‌ها خیلی روی کارشون زحمت کشیدن، هزینه کردن، در موردش فکر کردن و هزار تا مورد دیگه؛ ولی یه اما بزرگی این وسط هست؛ این که بیشتر اینها کپی بیزینس‌های دیگه هستن که قبلا تو بقیه جاهای دنیا پیاده سازی شدن که بر اساس شرایطی که تو ایران حاکم بوده اینها بیزینس خودشون رو توی ایران راه انداختن و کار هم گرفته؛ اگر امثال آمازون توی ایران فعالیت می‌کرد چند درصد امکان موفقیت دیجی‌کالا وجود داشت؟ اگر Uber به ایران هم می‌رسید جایی برای اسنپ بود؟ {در مورد این خیلی حرف و حدیث هست که واقعا می‌شه بهشون گفت استارتاپ یا نه؟}

اینها رو به کنار بذاریم؛ همون طور که گفتم قطعا صاحبان این بیزینس‌ها آدمهای زرنگ و خلاقی بودن که اومدن و یک چیزی رو الگو قرار دادن، اون رو بر اساس شرایط فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی ایران تغییر دادن و حالا یک بیزینس موفقی رو راه انداختن.

اما وقتی به لیست به اصلاح mentorهای یکی از همین سایتها نگاه می‌کردم آقا یا خانوم مربی خودش سابقه خیلی مشخص و پررنگی نداره، چرا باید فکر کنیم که یک نفر که بر فرض اینکه حتی تونسته یه کاسبی خوبی برای خودش درست کنه لزوما می‌تونه مربی خوبی باشه و نظر کارشناسی داشته باشه؟ تازه اینکه خود فرد دستی توی آتیش داشته باشه نمونه خوبیه! خیلی از افراد همین سابقه رو هم توی کارنامه‌شون ندارن.

 

مربی با تجربه عملی ناموفق

یک نمونه دیگه؛ یه همکاری خیلی سال پیش به واحد فروش شرکتی که من کار می‌کردم اومد، بر اساس تجربه و شرایط اون زمان همین آقا در قامت مدیر فروش اصلا موفق نبود و در نهایت هم از مجموعه بیرون رفت. حالا یکی از کارهایی که ایشون می‌کنه ظاهرا تدریس و تالیف و کمک به بیزینس‌های مختلفه؛ جالب اینکه همون برندی که مدیرفروشش بود و موفق زیادی رو هم نداشت توی سوابق کاری موفق و جاهایی که باهاشون کار کردن گذاشتن! نمی‌دونم چطوریه درست یا غلط بعضی از افراد می‌تونن حرفای خوبی بزنن، در بهترین حالت سخنران خوبی باشن ولی وقتی فرمون رو دست خودشون بدین نتیجه خوبی هم به دست نمی‌آد!

.

مربی های استارتاپ تجربه واقعی

 

این من رو یاد یه سری سخنرانی‌هایی که زمانی تو ایران باب بود می‌اندازه، سخنرانی تحت عنوان چیزایی مثل «چطور در زندگی پولدار باشیم؟» همین همیشه وقتی پوستر چنین سخنرانی‌ها و همایش‌هایی رو می‌دیدم فکر می‌کردم چرا یه نفر باید بیاد فریاد بزنه چطوری پولدار باشیم؟ خب برادر من اگه تو می‌تونستی خودت پولدار می‌شدی!

.

خلاصه اینکه اگه تو فکر یاد گرفتن و مربی و استارتاپ هستید، کمی به بک‌گراند واقعی افراد توجه کنید. لزوما پول دادن و پرداخت کردن دلیل اینکه می‌تونید یاد بگیرید نیستید!

.

عکس از اینجا

سیستم بانکی آنلاین

نیروی کار تو استرالیا خیلی گرونه؛ در نتیجه برای شرکتها، بانکها و موسسات مقرون به صرفه‌تره که خیلی کارها با تعداد نیروی انسانی کمتری انجام بشه، به عنوان نمونه و مقایسه حتی شعبه‌های معمولی بانکها توی ایران برای خودشون حسابی تشریفات و عظمتی داشتن! از مدیر و معاون تا یکی که متصدی تمیز کردن شیشه و در و دیوار بود و آبدارچی بانک و بساط صبحونه اول وقت و …!
اینجا خیلی به ندرت لازمه مراجعه حضوری به بانک داشته باشیم؛ مدتی پیش هم رفتم سراغ یکی از شعبه‌های بانکی که حساب دارم شاید به جرات بگم که حدود ۴ یا ۵ نفر کارمند داشت! با اون نگاهِ ما یه طوری محقر بود!

خود بانک‌ها، بیمه‌ها و موسسات مالی تمایل دارن که مشتری‌ها کارهاشون رو به صورت آنلاین از روی وب‌سایت و اپلیکیشن‌های موبایل انجام بدهن، به عنوان نمونه اکثر بیمه‌ها پروموشنی دارن که اگه آنلاین پروسه مربوطه رو انجام بدیم حدود ۱۰% تخفیف می‌گیریم؛ یا انواع درخواستها از گرفتن وام و درخواستهای مختلف هم آنلاین انجام می‌شه. اگه اهل سیستم بانکی هستید و دوست دارید یه نگاهی به وب‌سایت Common wealth بکنید؛ تو پرانتز این رو هم اضافه کنم که بانک به ما به چشم یک مشتری نگاه می‌کنه که داره بهش وام و هزار جور سرویس دیگه می‌فروشه، پس باید بتونه سیاست درستی داشته باشه. حالا شاید در مورد اینکه چه سود کلانی می‌کنه بعدا چیز جداگانه‌ای نوشتم.

مقایسه بانکداری آنلاین با بانکهای ایرانی

.

تو خیلی موارد هم کارها با ایمیل خیلی راحت و روان انجام می‌شه، همون اوایل ورود لازم بود که کارت بانکیم عوض بشه؛ خیلی راحت درخواست ابطال کارت قبلی رو با ایمیل به شعبه ارسال کردیم و تموم! یعنی حتی مراجعه‌ی دومی هم به بانک نداشتیم، کارت دوم با پست برامون ارسال شد و بعد از ایمیل بهمون گفتن خودتون کارتهای قبلی رو منهدم کنید!

.

بانک ملت عزیز!

حالا همه‌‌ی اینها رو گفتم که اینو بگم آقای بانک ملت عزیز! حالا یکسری تنظیمات پیشرفته و به تفکیک برای حسابهای مشتری تعریف کردی یعنی که چی برای آپدیت کردنش باید حضوری بیایم شعبه بانک؟ خب من اینترنت بانک دارم یعنی نباید بتونم سقف پرداخت‌ها و این تاریخ‌ها رو آپدیت کنم؟ این بخش آخر رو به حساب این نذارین که خارجکی شدی و انتظاری داری! من همیشه تو ایران از سرویس‌های بانک ملت استفاده می‌کردم و راضی بودم، ولی واقعا نمی‌دونم اگه که دارن به سمت اینترنتی شدن و آنلاین بودن پیش می‌رن چرا باید این طوری نصف و نیمه باشه؟ واقعا از نظر تکنیکال کار غریبی هم نیست.
خلاصه‌ی داستان که این‌ور دنیا یه حساب بانک ملت داریم که می‌تونیم موجودی رو ببینیم و عملا نمی‌شه پولی به حساب دیگه ریخت!

 

محدودیت اینترنت بانک ملت

 

خبرهای فارسی

چرا سایتهای خبری اطلاعات درست و درمونی ندارن؟ خوب یا بد مدت زیادیه که خبرهای سایتهای فارسی رو دنبال نمی‌کنم. اصلی‌ترین دلیلش اینه جذابیتی برام نداره و دلم نمی‌خواد درگیر جزئیات و بخش بخش خبرهای داخلی باشم. خبرهای مهم و پررنگ‌ هم که حسابش جداست، با خبرم و تا حدودی هم تلاش می‌کنم بی‌تفاوت نباشم +

همه‌ی اینا رو گفتم که بگم چند روز پیش بر خلاف این رویه سایت فرارو رو باز کردم و نگاهی به تیتر خبرها کردم، دو سه تا خبر رو باز کردم ولی با خوندن کامل خبر اطلاعات بیشتری از اون تیتر جنجالی دستگیرم نشد! مثلا توضیح داده بود رئیس‌جمهور فلان کار رو می‌کنه، توی متن خبر یه صفحه چیز نوشته بود اما همون تیتر رو به اشکال مختلف تکرار کرده بود و یکسری گمانه‌ها رو هم بهش اضافه کرده بود.

بعد از خوندنش فکر کردم خب که چی؟

.

شاید در همین رابطه: «مجموع تیراژ روزنامه‌های ایران ۹۰۰ هزار نسخه است. یعنی هر ۸۸ نفر یک نسخه. در ژاپن، هر ۲ نفر یک نسخه….» +

رای دادن و مشارکت

تو فضای این روزهای مملکت، که بخش زیادی از اون به اینترنت و فضاهای مجازی هم کشیده شده سخته که چیزی از سیاست نگفت و پیگیریش نکرد، شخصا همیشه و تو شرایط مختلف با مشارکت مردم موافق بودم. باور دارم که از طریق مشارکت کردن ممکنه مشکلات حل بشه اما هیچ چی با حرفایی از جنس تحریم انتخابات حل نمی‌شه، بر اساس تجربه‌یی که یکبار من هم توی اون سهیم بودم تحریم انتخابات فقط منجر به روی کار اومدن افراد تندرویی می‌شه که شرایط رو بدتر و بدتر از قبل می‌کنن.

انتخابات همه برای ایران

.
خواستم به موردی که بی‌ربط به موضوع نیست هم اشاره کنم، رای دادن و مشارکت توی استرالیا برای شهروندان (و طبعا افرادی که سیتزین اینجا رو دارن) اجباریه، یعنی اگر تو انتخابات شرکت نکنند مشمول جریمه نقدی خواهند شد! + دلیل هم به نظرم خیلی منطقیه شهروندان باید به اندازه سهم خودشون تو مسائل سیاسی مشارکت داشته باشن…
.
در هر حال امیدوارم شرایط ایران بهتر از قبل باشه و بشه به مرور زمان و اعتدال، شرایط ایده‌آلی ایجاد بشه، به نظرم حرکت گام به گام به جلو خیلی بهتر از عقب نشینی و برگشت به گذشته‌ست!

رئیس

چقدر تو ایران می‌شنوید که کسی با صراحت بگه این رو باید با رئیسم یا سوپروایزرم چک کنم؟ این چیزی بود که من زیاد نمی‌شنیدم. نمی‌دونم ناشی از چی بود؟

دوست نداشتیم بگیم رئیس و مدیری داریم، خودمون می‌دونستیم باید چی کار کنیم و مدیر لازم نداشتیم؟ شایدم می‌گفتیم و این فقط بر اساس تجربه و نگاه من به جامعه بوده!

.

در هر حال خواستم بگم من اینجا زیاد تو محاوره کاری می‌شنوم که طرف صریح می‌گه این رو باید با مدیرم هماهنگ کنم، باید از سوپروایزرم بپرسم، یا جمله‌هایی از همین دست!

از سانسور یوتیوب تا امکانات جدید آپارات

چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم فــیلترینگ یوتیوب تو ایرانه، اینکه سایتی که شامل این همه محتوای آموزشی و مفید و به دردبخوره به بهونه چند درصد از ویدئو‌های غیراخلاقی و سیاسی کلا باید سانسور بشه، با هیچ منطقی سازگار نیست. از اون طرف سایتی مثل آپارات بیاد بالا که تلاش بکنه جای یوتیوب تو ایران رو بگیره! چند روز پیش می‌خواستم یه بخش کوچیکی از کنسرت Adele رو بذارم روی آپارات که دوستان داخل ایران ببنندش، {شاید بدونید که آپارات یه گزینه‌یی اضافه کرده که می‌تونید ویدئو رو مستقیما از نشانی یوتیوب بارگذاری کنید. تا حدودی مسخره به نظر می‌رسه که شما نشانی یوتیوب یه ویدئو رو دارید و به هر حال بهش دسترسی از سانسور یوتیوب تا امکانات آپاراتدارید، بعد سعی کنید همین رو توی سایت دیگه بارگذاری کنید، خب یعنی که چی؟!} و حالا مسخره‌تر از توضیحی که دادم این بود که آپارات فقط چند ثانیه بعد از بارگذاری فایل، به صورت اتوماتیک و به دلیل مغایرت با قوانین کشور ویدئو را حذف کرد! یک سانسور هوشمندانه به نظر می‌رسه که بیشتر آدم رو عصبانی می‌کنه و از طرفی به خنده می‌اندازه!

با سانسور اطلاعات مخالفم! اصلا چرا باید این همه هزینه و این همه نیروی انسانی و سازمان‌های عریض و طویل درگیر این باشن که چه اطلاعاتی رو مردم مجاز هستن ببینن و هر چیزی که داخل اون چارچوب کوچیک نیست از تیغ سانسور بگذره؟ اگه از این مورد هم چشم پوشی کنیم کاش راهی بود که حداقل همون درصد ویدئوهای به اصطلاح غیراخلاقی فیلتر می‌شدن نه کل سایت و محتوای یوتیوب.