چیزایی که دوست دارم

بعد از مهاجرت وقتی یه نفر از من پرسید به چه کاری علاقه داری؛ یه لحظه موندم که چی جواب بدم؟ راستش اون قدری سالهای آخر درگیر پروسه مهاجرت بودم که فرصت اینکه به این چیزها فکر کنم رو نداشتم، به چهار تا چیز مثل کتاب خوندن و موسیقی هم که علاقمند بودم کم‌کم فراموشم شده بود. نمی‌دونم شاید همه‌ی اینهایی که گفتم فقط توجیه کردن باشه. این سوالش مدتی فکرم رو مشغول کرده بود، حتی گاهی فکر می‌کردم این خوب نیست که چیزی تو لیست علاقمندی‌هات نباشه!

چه چیزایی رو دوست دارم؟

اما راستش حالا و بعد چند سال از اون گفتگو خیلی با جدیت می‌تونم بگم چه چیزایی تو لیست علاقمندی‌‌های من قرار داره، مسلما همه‌ی اینها بعد از وقت گذروندن با خانواده‌م هستن و به قولی فقط «چیزها» ست، بدون هیچ ترتیب خاصی.

 

  • کار کردن و داشتن گجت‌ها: این شامل چیزهای معمولی از تبلت و لپتاپه تا ساعت‌های هوشمند و کیندل و هزار تا ابزار کوچیک و بزرگ دیگه.از کارهایی که دوست دارم
  • گوش کردن به پادکست: هزار تا پادکست برای گوش کردن دارم و تقریبا هر روز مسیر رفت و برگشت تا خونه، زمان خوبی برای گوش کردن و از این شاخه به اون شاخه پریدن‌هاست.
    سفر: بیشتر از هر وقت دیگه‌یی تو زندگی سفر رفتن روی دوست دارم، منتظر فرصت هستم که بتونیم بریم جاهایی رو که دوست داریم ببینم!
    عکاسی: از اون کارهایی که دوست دارم یاد بگیرم، دوست دارم که زمان بذارم و چیزی بخونم و برای عکاسی کردن و یاد گرفتن زمان بذارم. هنوز هم مثل سالها قبل «عکس» برام قشنگتر و موندگارتر از فیلمه؛ عکسهایی رو که دوست دارم چاپ می‌کنم و می‌ذارم جایی جلوی چشم که بتونم ببینم و فراموشش نکنم!
    باغبونی و گلکاری: شاید خیلی کار «پیرمردی» به حساب بیاد، ولی وقتی سرم به باغبونی گرم می‌شه و شاهد رشد چیزایی هستم که کاشتم یه حس خیلی خوبی می‌گیرم. امسال برای اولین بار باغچه خونه رو آماده کردم و امیدوارم که توی چیزایی مثل سبزیجات و گوجه و خیار و بادمجون خودکفا بشیم! اگه که پروژه موفقیت‌آمیز بود عکسهاش رو اینجا هم می‌ذارم.

 

.

بر اساس تجربه‌ی خودم می‌گم سعی کنید برای خودتون علاقمندی توی زندگی داشته باشید. باعث می‌شه همیشه حس شادی داشته باشید. آدمایی که همه چیز رو مسخره می‌دونن زودتر پیر می‌شن و زندگی براشون کسالت‌ آوره!

از زلزله تا روزمرگی

اول- دیروز یکی خبر زلزله کرمانشاه رو بهم گفت، یکی از سایتهای خبری رو باز کردم که ببینیم اوضاع از چه قراری بوده، یکسری حرف‌های تکراری؛ انگاری که فقط اسم کرمانشاه رو با «آذربایجان» – «کرمان» و خیلی جاهایی که قبلا این اتفاق افتاده بود عوض کردن. مسخره‌ست که حتی فکر کردم مثلا رئیس نهاد فلان، به رئیس دفترش گفته یه پیام مربوط به زلزله رو کپی کن، حواست باشه عنوانش برای کرمانشاه باشه!
این خیلی بده که به این باور رسیده باشی که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته، قرار نیست چیزی اصلاح بشه. قرار نیست کسی یادش باشه قبلا چه اتفاقاتی افتاده و چه کارهایی می‌شده انجام داد. ظاهرا قرار هم نیست تمهیداتی برای آینده در نظر گرفته بشه. به قول یه سری آدم بزرگهای زمان بچگی ما که بحث‌های خانوادگی رو با این جمله تموم می‌کردن. «بیچاره مردم!»

.

دوم- اینکه چرا این نوشته رو منتشر می‌کنم دلیل خیلی مشخصی برای خودم هم نداره، بذاریدش به حساب یک روزمرگی! تو بین همه‌ی چیزایی که از ذهنم می‌گذشت دیشب یاد فرهاد افتادم، بین خواننده‌های موسیقی پاپ، فرهاد برای من اسطوره بوده، اسطوره‌یی که دوستش داشتم. وسط هزار تا فکر مختلف یاد یه مطلبی افتادم 

فرهاد مهراد

که خیلی وقت پیش خونده بودم؛ اینکه یک سالهایی عکس فرهاد رو به عنوان کاور روی آلبومش نپذیرفته بودن و فرهاد عکس دیگه‌یی با یک یادداشت برای مسئول وزارت ارشاد می‌فرسته {اگه که دوست داشتید اصل نامه رو از روی سایت فرهاد بخونید} این تیکه از یادداشت فرهاد توی ذهنم مونده بود «به ناچار اگر بفرض محال تصوير خوشي و خرمي هم مخلص در اختيار داشت نماينده واقعي بيست و هشت و نه سال جنس كار من نبود»

.

سوم- قبلا خیلی در مورد این نوشته بودم که چرا اکانت‌هام رو تو اینستاگرام و شبکه‌های اجتماعی بسته‌م. راستش به هزار و یک دلیل از این کار رضایت دارم. یه اکانت کاری اینستاگرام دارم {مربوط به یه بیزینس یا علاقمندی که در ایران داشتم}؛ دیروز بعد دو سه ماه چکش کردم و حس کردم چقدر زیاد از اون فضا فاصله دارم. قطعا گذشت زمان و مهاجرت توی این نگاه بی‌تاثیر نبوده، وقتی عکس‌ها و علاقمندی‌ها و رنگهای مختلف رو نگاه می‌کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم چقدر فضای زندگی حالا از اون زمان دوره؛ انگار که خیلی فاصله دارم. توضیحش سخته، خیلی سخت.

 

.

زندگی اینجا، همچنان به صورت خیلی خوبی در جریانه…

دوری همیشه هم بد نیست

از گفتن چیزایی که می‌گم و انتشارش هنوز اطمینان ندارم.

قطعا بیشتر آدمهایی که تجربه‌ی مهاجرت رو دارن، «دوری» رو یکی از سختی‌های مهاجرت می‌دونن+، دور می‌شی، دور می‌شی، فاصله می‌گیری، آدمها دور می‌شن…
ولی می‌خوام همین رو تبدیل کنم به یکی از مزایای مهاجرت؛ قطعا همون طوری که قبلا گفتم این موضوع در مورد همه‌ی آدمها نیست، می‌تونه برای هر کی تجربه‌ی متفاوتی باشه! این هم خیلی ارتباط مستقیمی با آدمها، رابطه‌شون با آدمهای دیگه، اخلاق و نوع نگرششون به زندگی داره.

خونگرمی و دلسوزی با دخالت فرق داره!

ما ایرانی‌ها اعتقاد داریم که خونگرم هستیم ولی بعضی از ما گاهی فراموش می‌کنم دلیل نداره توی ابعاد زندگی شخصی آدمهای اطرافمون وارد بشیم، بعضی چیزها هست که اسمش «دلسوزی»، «خونگرمی» نیست، بیشتر دخالت تو زندگی آدمهاست.
لازم نیست ما همه چی رو بدونیم، لازم نیست همه چی رو متذکر بشیم. اگه که با کسی نزدیک بودیم و حس نزدیکی با یکی کردیم باز هم باید تو گفتن خیلی حرفها احتیاط کنیم؛ الان تو این سن و سالی که ایستادم فکر می‌کنم بد نیست گاهی از هم بپرسیم «اشکالی نداره در مورد فلان چیز صحبت کنم» یا با همچین جمله‌یی بعضی حرفها رو شروع کنیم!

.

همه‌ی اینها رو گفتم که بگم گاهی این دوری اون قدرها هم بد نیست، می‌تونه خیالت راحت باشه که آدمها توی همه حوزه‌های زندگی و اعتقادیت وارد نمی‌شن. می‌تونه خیالت راحت باشه بچه‌ت رو اون طوری که باور داری و اعتقاد داری تربیت می‌کنی. { توی پرانتر و شاید بی‌ربط: من همیشه از اینکه یه سری آدمها توی جمع به پدری و مادری بدیهی‌ترین مسائل رو در مورد بچه‌شون یادآوری می‌کردن حرص می‌خوردم! توی دلم آروم می‌گفتم حتما خود اونا هم می‌دونن، چرا اینا رو می‌گین خب؟}

خلاصه‌ی ماجرا و با اعتراف به اینکه دل من برای خیلی آدمها تنگ می‌شه ولی باید بگم گاهی می‌تونیم این رو یکی از مزایای مهاجرت در نظر بگیریم، اینکه دیگه کمتر کسی توی زندگیمون سرک می‌کشه و خبری از دایه‌های مهربانتر از مادر نیست!

اونایی که می‌نویسن

به نظر من یکی از خصوصیت آدمایی که می‌نویسن اینه که شجاع‌تر از بقیه هستن. همین که نظرات و چیزایی که بهش فکر می‌کنی و اعتقاد داری در معرض نگاه آدمهای دیگه قرار می‌دی شجاعت می‌خواد. در مورد هنرمندها هم همین قضیه وجود داره؛ یادمه یکی از دوستام خیلی سال پیش «مخملباف» رو نقد می‌کرد که مثلا این آدم دهه شصت چی بوده و به چی رسیده. من در مورد شخص این آدم کاری ندارم اما همون موقع به این دوستم گفتم خود ما اگه به ده سال و پونزده سال پیش برگردیم همون آدم قبل هستیم؟

هنوزم به همه اون حرفها و تفکرات و عقایدمون باور داریم؟ حالا فرقش اینه یکی مثل من و تو هیچ وقت نیومدیم چیزی بسازیم یا اثری تولید کنیم که یکی بیست سال بعد بیاد و بگه این چی فکر می‌کرده و حالا چی شده! اگه قراره به چیزی نقد وارد کنیم یکی از چیزایی که لازمه اینه که بدونیم اون نوشته – یا اثر- تو چه بازه زمانی و تحت چه شرایطی تولید شده!

 

بگذریم که من اعتقاد دارم اساسا چرخیدن و فکر کردن و تغییر یکی از خصوصیات آدمهایی که رو به جلو فکر می‌کنن، ساکن بودن و تغییر نکردن همون حالت مردابه که می‌گنده!

همیشه راه دیگه‌یی هم هست!

یه چیزی تو ذهنمه که نمی‌دونم چطوری بگم که بتونم منظورم رو برسونم؛ خیلی وقتها فکر می‌کنم برای هر مشکلی یه راه حل دیگه‌یی به جز چیزی که شاید همه فکر می‌کنن (منظورم اینه که خیلی عمومی‌تره، نه اینکه من علامه دهر باشم!) وجود داره.

 

یه وقتی همون اوایل که اومده بودیم می‌خواستم یه چیزی بگم که الان یادم نیست چی، به عنوان مثلا  خواستم بگم «فلان محل نزدیکه!» ولی تو ذهنم نمی‌اومد چی بگم دقیقا. یه همکاری داشتم که گفتش Not too far (یعنی چیزی که من میخواستم بگم رو به نوع دیگه مطرح کرد)؛ هدفم اضافه کردن چیز جدیدی در مورد مهارت حرف زدن و زبان انگیسی نبود. ولی از اون موقع بیشتر به این فکر می‌کنم همیشه یه راه دیگه‌یی هم هست که منظورمون رو بگیم. اگه مثلا در مورد کلمه‌یی به بن‌بست رسیدیم می‌شه یه طور دیگه‌یی گفت.

.

یه مورد دیگه که شاید یه کمی تکنیکال و حوصله‌سربر باشه؛ یه جدولی از یه دیتابیسی تو یه پروژه‌یی خراب شده بود، از اونجایی که حجمش زیاد بود و وقت پروژه محدود؛ سخت بود که کل دیتابیس رو بیاریم روی سرور. برای همین شروع کردیم فقط به بازیابی همون یه جدول؛ {جدول رو بریز تو به فایل و هزار تا داستان دنبالش!) خلاصه که کلی زمان گذاشتیم که این کار رو انجام بدیم {که حالا وارد حواشی کار نمی‌شم} ولی همین کار به اصطلاح کوچیک به مشکلات خیلی بزرگتری خورد که چند ساعتی درگیرش بودیم.

وقتی که سبک شدم و تونستم یه کمی فکر کنم یه مجموع دستوراتی یادم اومد که گوگل کردم و فهمیدم میشد اون اطلاعات خراب رو یه طورایی به شکلی که می‌خواستیم برگردوند. آخرش به خودم گفتم ببین! بازم راه دیگه‌یی بود، شاید به جای چهار ساعتی که روی اون کار زمان گذاشته بودی به این راه فکر می‌کردی خیلی زودتر به نتیجه می‌رسیدی!

 

خلاصه‌ی داستان همونطور که گفتم همیشه سعی می‌کنم فکر کنم راه بهتری هست، می‌شه از یه طور دیگه فکر کردن مسائل رو به شکل دیگه‌یی حل کرد!

از رک بودن تا آداب اجتماعی ارتباط با آدما

اینکه هر جایی مراقب حرف زدنمون باشیم تا آدمهای اطرافمون رو نرنجونیم چیز کم اهمیتی نیست. چه لزومی داره که آدمهای اطراف چنین برخوردی رو تحمل کنن؟ اگه این طور رفتار کردیم و باهامون برخورد کنن یا حتی کنار بذارنمون حق طبیعی آدمهاست.

رک بودن یا نادیده گرفتن آداب اجتماعی!

نمی‌دونم چرا و از کی خیلی برخوردها با رک‌بودن قاطی شد! خیلی آدمها یادشون رفت که باید مراقب حرف زدن و برخوردشون باشن، بدونن که یکی از ساده‌ترین اصول ارتباطی اینه که طوری حرف بزنن که آدمهای اطراف رو نرنجونن؛ در عوضش این طوری شد که فکر کنن خیلی آدمهای با حال و رکی هستن. تازه خیلی مواقع طلبکار رفتارهاشون هم شدن!

آداب اجتماعی!

یکی از آخرین برخوردهایی که دیده بودم واسه خیلی سال پیش بود. یه همکاری توی جمعی شروع کرد از یه شغلی – حالا مثلا راننده‌ی تاکسی!- بد گفتن که فلانن و بهمان! هنوز روی منبر بود که یکی از افراد توی جمع گفت که پدرش راننده تاکسیه؛ اون آدم دو برابر حرفی که اول زده بود شروع کرد به ماله کشیدن حرفای قبلی!

 

 

نتیجه‌ی اخلاقی که حداقل قبل از هر چیزی در مورد بک‌گراند آدمها، اینکه از کجا می‌آن و کجا زندگی می‌کنن اطلاعاتی داشته باشید بعدش شروع کنید به مواضع تند گرفتن و شوخی کردن!

زندگی برای زنان

چند روز پیش این مطلب رو خوندم؛ چیزی که برای ما که تو ایران زندگی کردیم (فارغ از جنسیت) چیز غریبی نیست. می‌دونیم، دیدیم، شنیدیم.
خیلی وقت‌ها پیش خودم فکر می‌کنم اینجا کشور خوبی مخصوصا برای زن‌هاست، یکی از مزایای بزرگش حس امنیته، این به معنی نیست که این رفتارها و خشنونت بر علیه زنان و تجاوز و … صفره و مدینه‌ی فاضله‌ست! بپذیریم که همه‌ی دنیا چنین مسائلی هست.
خیلی روزها با خودم فکر می‌کنم که رازش چیه؟ قانون؟ اینکه همه چی برای آدمها طبیعیه و شاید باهاش بزرگ شدن؟ به خودشون حق نمی‌دن که بخوان دخالتی بکنن؟ یا چی؟
تا چند وقت پیش حرف جالبی شنیدم که می‌گفت تو هر جامعه‌یی برای ثباتش باید یه چیزی حکفرما باشه، گاهی مذهب و دین و تو خیلی جوامع آزاد که خبری از دین نیست قانون و اخلاق. اگه تو جامعه‌یی هیچ کدوم از اینا (قانون، اخلاق، دین) حاکم نباشه همه چی رو به قهقرا پیش می‌ره!

خشنونت

 

.

پ.ن: گاهی تو یه کتگوری تو این وبلاگ چیزایی می‌نوشتم که خیلی شخصی یا کوتاه یا گاهی وقتا از دید یک خواننده بی‌معنا بود؛ همه‌ی اونا رو جمعش کردم و تو این ستون سمت چپ نمایش داده می‌شه؛ نوشتنش برای خودم لازم بود!

دنبال آهو دویدن فایده نداره!

تو یه سن و سالی هنوز به اینکه یه چیزایی تغییر می‌کنه و اینکه راز موفقیت فلان آدم موفق {و اینکه چطور پله‌های ترقی رو طی کرده} رو می‌خونیم و احتمالا رویا پردازی می‌کنیم، شاید حتی یکی دو تا حرکت و تلاش هم برای رسیدن بهش بکنیم؛ شرکتی تاسیس کنیم، سایتی و یا به قول این روزی‌ها استارتاپی!

.
اما کمی که می‌گذره و شاید بعد سی و چهار پنج سالگی؛ انگار اون بخش منطقی مغز یه جوابی می‌ده که آقاجان اگه اتفاقی تا حالا نیفتاده دیگه منتظرش نباش، ادامه‌ی زندگی چیزی که تا حالا ساختیه و بس. بیشتر فکر کنم بخش منطق مغز پررنگ‌تر از قبل می‌شه شاید هم مسائل مهمتر زندگی مجالی برای ریسک کردن و فکرهای جدید باقی نمی‌ذاره؛ می‌دونم که الان هزار تا داستان خوندیم که طرف تو چهل سالگی و شصت سالگی استارت یه کار موفق رو زده؛ ولی یه طوری همون بخش مغز می‌گه بشینیم ماست‌مون رو بخوریم و حداکثر سعی کنیم برای آینده برنامه‌ریزی کنیم و زندگی شادتری داشته باشیم، شایدم همون طور که قبلا گفته بودم چیزی داشته باشیم که بهش افتخار کنیم!

باورها و عادت‌ها

پرسیدم چرا موقعی رفتن سرکار موزیک گوش نمی‌کنی؟ گفت که دوست ندارم صبح اول صبح یه چیزی توی گوشم وز وز کنه؛ دوست دارم که اطرافم رو نگاه کنم!
اولش فکر کردم بعضی وقتا آدما باورها و عادتهای عجیبی دارن!

.
بعدش دقیقا امروز به این فکر می‌کردم که من همیشه سعی می‌کنم از خروجی اول ایستگاه قطار محل کارم برم بالا، همونی که پله‌ی برقی داره، جالبه که دلیلش برای من فقط این نیست که پله برقی راحت‌تره و لازم نیست زیاد تلاش بدنی خاصی بکنم! گفته بودم که آدمها باورها و عادتهای عجیبی دارن…

روابط سیاسی و اجتماعی

مطمئن نیستم که تا جه اندازه روابط آدمها باهم چقدر شبیه روابط سیاسی کشورهاست، شنیده بودم زندگی هم یه طور سیاسته و خیلی بی‌ربط به این داستان نیست.
در حالی که باید با خیلی آدمها روابط نزدیکی داشته باشیم اما گاهی سطح روابط دو طرفه به شدت کاهش پیدا می‌کنه، سفارت‌ها رو تعطیل می‌کنیم و حتی روابط در حد دفتر حفظ منافع به پایین‌ترین سطح خودش می‌رسه!