همیشه راه دیگه‌یی هم هست!

یه چیزی تو ذهنمه که نمی‌دونم چطوری بگم که بتونم منظورم رو برسونم؛ خیلی وقتها فکر می‌کنم برای هر مشکلی یه راه حل دیگه‌یی به جز چیزی که شاید همه فکر می‌کنن (منظورم اینه که خیلی عمومی‌تره، نه اینکه من علامه دهر باشم!) وجود داره.

 

یه وقتی همون اوایل که اومده بودیم می‌خواستم یه چیزی بگم که الان یادم نیست چی، به عنوان مثلا  خواستم بگم «فلان محل نزدیکه!» ولی تو ذهنم نمی‌اومد چی بگم دقیقا. یه همکاری داشتم که گفتش Not too far (یعنی چیزی که من میخواستم بگم رو به نوع دیگه مطرح کرد)؛ هدفم اضافه کردن چیز جدیدی در مورد مهارت حرف زدن و زبان انگیسی نبود. ولی از اون موقع بیشتر به این فکر می‌کنم همیشه یه راه دیگه‌یی هم هست که منظورمون رو بگیم. اگه مثلا در مورد کلمه‌یی به بن‌بست رسیدیم می‌شه یه طور دیگه‌یی گفت.

.

یه مورد دیگه که شاید یه کمی تکنیکال و حوصله‌سربر باشه؛ یه جدولی از یه دیتابیسی تو یه پروژه‌یی خراب شده بود، از اونجایی که حجمش زیاد بود و وقت پروژه محدود؛ سخت بود که کل دیتابیس رو بیاریم روی سرور. برای همین شروع کردیم فقط به بازیابی همون یه جدول؛ {جدول رو بریز تو به فایل و هزار تا داستان دنبالش!) خلاصه که کلی زمان گذاشتیم که این کار رو انجام بدیم {که حالا وارد حواشی کار نمی‌شم} ولی همین کار به اصطلاح کوچیک به مشکلات خیلی بزرگتری خورد که چند ساعتی درگیرش بودیم.

وقتی که سبک شدم و تونستم یه کمی فکر کنم یه مجموع دستوراتی یادم اومد که گوگل کردم و فهمیدم میشد اون اطلاعات خراب رو یه طورایی به شکلی که می‌خواستیم برگردوند. آخرش به خودم گفتم ببین! بازم راه دیگه‌یی بود، شاید به جای چهار ساعتی که روی اون کار زمان گذاشته بودی به این راه فکر می‌کردی خیلی زودتر به نتیجه می‌رسیدی!

 

خلاصه‌ی داستان همونطور که گفتم همیشه سعی می‌کنم فکر کنم راه بهتری هست، می‌شه از یه طور دیگه فکر کردن مسائل رو به شکل دیگه‌یی حل کرد!

از پیک موتوری تا صندوق‌ پست در استرالیا

من از این صندوق‌های قرمز پست گوشه و کنار محله‌های مختلف خوشم می‌آد! اینجا خبری از پیک‌موتوری که توی تهران هر روز و هر روز باهاش درگیر بودیم نیست، واقعا من روزی نبود که با پیک‌موتوری کاری نداشته باشم، چیزی لازمه برای کسی اون سر شهر بفرستیم؟ از دیجی‌کالا چیزی می‌خریدیم؟ خرید وسایل و قطعات برای شرکت؟ {که حتما اون رسید کاغذی لازم بود، سلام بر واحد مالی!}  پست در استرالیا

در عوض اینجا لازمه صندوق پست جلوی در خونه رو چک کنیم، معمولا یه سری صورتحساب و اطلاعیه‌های مهم بیمه و شهرداری و بانک، جریمه رانندگی و همه چی با پست برامون ارسال می‌کنن. با اینکه اکثر اینا خیلی خوشایند نیست و دنبالش باید یه پولی به جایی پرداخت کنیم ولی من چک کردن صندوق و باز کردن پاکتهای نامه رو دوست دارم!

 

داشتم می‌گفتم یکی از کارهای حاشیه‌یی ماهانه‌ای که سرکار دارم اینه که یه دیتابیس رو Mask کنم و اینو برای شرکت سازنده نرم‌افزار (همون third party) روی FTP کپی کنم، حالا جدای از اینکه اون شرکت توی اروپاست ولی فکر می‌کردم اگه ایران بود همین رو روی سی‌دی یا فلش کپی می‌کردم و با پیک موتوری می‌فرستادم برای شرکت مربوطه؛ لابد به پیک موتوری تاکید می‌کردیم حتما برو طبقه سوم پیش آقای فلانی!

.

عکس از اینجا

تصمیم‌هایی که می‌گیریم

ما آدما گاهی نمی‌تونیم قبول کنیم که تصمیمی که گرفتیم (مهاجرت، بچه‌دار شدن، انتخاب کار، خریدن خونه؛ بازم بگم؟ حالا هر چی!) با توجه به شرایط‌مون، باورهامون، شرایط زمان و هزار تا پارامتر دیگه فقط برای خودمون مناسب بوده، لزومی نداره که بخواهیم فکر کنیم فقط و فقط و فقط همین تصمیم درسته و بقیه هم باید دنبال رو ما باشن!
این سالها بیشتر از هر وقتی حس می‌کنم که گاهی خودخواهی می‌کنیم! روی چیزی که انجام دادیم تعصب بی‌جا داریم. تصمیم گرفتم که بیشتر از هر وقت دیگه‌یی مواظب حرف زدنم باشم و فراموش نکنم که تصمیم‌هایی که من می‌گیرم لزوما نسخه‌ی همه‌ی آدمها نیست. هر کسی می‌تونه نظر دیگه‌یی داشته باشه!

.

پ.ن: خیلی سال پیش این جلمه رو تو کتاب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم خوندم و جالبه که هر چی می‌گذره بیشتر فکر می‌کنم چقدر درست و واقعیه!
«نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن! هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها که عقیده‌ات را می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند، می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان، موافقت کنی . بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است….»

تهران

ترافیک،

حجم دود

و رانندگی آدمها.

اینها بیشترین تغییراتی بود که تو روزهای اول تهران به چشمم رسید.

 

تهران خاکستری

 

خوب نیست که از شهری که نزدیک سی و دو سال زندگیم رو اونجا گذروندم گریزون باشم اما….

پ. ن: متنفر بودم از آدمهایی که محل زندگی بقیه گلایه می‌کنن.

از سر در گمی سال اول تا …

سال اول همین موقع‌ها حسابی غافلگیر شدم، یعنی اصلا نمی‌دونستم که برای دو هفته Force shutdown دارم و باید برم خونه و منتظر اولین روز کاری ژانویه باشم!

امسال، تو آخرین روز کاری با یه سری همکارها برای ناهار رفتیم بیرون که به قول اینا کریسمس رو celebrate کنیم! بعداز ظهر سرحوصله یه ایمیل دیگه برای اعضای دیگه تیممون فرستادم که من دارم می‌رم برای مرخصی و فلان روز برمی‌گردم، به نظرم این طوری خیلی حرفه‌ای و پروفشنال به نظر می‌آد! ایمیل کاریم رو هم تنظیم کردم که تو مدتی که نیستم به کسانی که برام ایمیل می‌فرستن ریپلای کنه که فلانی نیست و فلان تاریخ برمی‌گرده؛ آخر وقت هم با یه همکار دیگه رفتیم نشستیم توی کافه پایین شرکت و نیم ساعتی گپ زدیم. آخرش که با هم خداحافظی کردیم و آرزوهای مرسوم حس خوبی داشتم! یه طورایی حس کردم یه چیزایی تو همه دنیا یه جوره؛ اینکه آرزوی روزهای خوب کنی، بگی سفر خوبی داشته باشه و مواظب خودت باش. شاید براتون عجیب باشه، ولی چیزی بود که تو مسیر برگشتن به خونه فکرم رو مشغول کرده بود، حس کردم که اوضاع بهتر از قبل شده و حداقل برای من نشانه‌ی خوبیه!

اینا رو فقط نوشتم که یادم باشه؛ همین.

مرغ همسایه غازه!

چند روز پیش اول وقت که رفتم سرکار دیدم روی میزم یه کارت تبریکه، متن توی کارت ساده بود از اینکه سال پیش اونجا بودم ازم تشکر کرده بود و گفته بود که تعطیلات خوبی ایران داشته باشم! در کنارش هم یه شکلات خیلی ارزون. همه اعضای تیم چنین کارتی داشتن با یه یادداشت از مدیرمون. من بیشتر از این خوشحال شدم که فهمیدم مدیرم می دونه از کجا اومدم و برنامه تعطیلات کریمسمس من چیه؛ مسخره به نظر می آد؟
.
حالا همین رو بگم خود من احتمالا اگه تو ایران یکی بهم کارت تبریک می داد فکر می کردم کارت برای اونایی که هم دیگه رو نمی بیننه! والا که چی رو میز نفری که جلوی چشمت نشسته کارت بذاری! همون که گفتم مرغ همسایه غازه! ولی خب خوب بود در کل.

برنامه هایی برای آینده

امروز دو تا کار هیجان انگیز انجام دادم، اولش اینکه از اینجا دو تا ایمیل برای آینده خودم فرستادم! به نظرم هیجان انگیزه که یه ایمیلی تو آینده از خودت بگیری! یکی از ایمیل‌ها برای سال دیگه، یکی هم واسه پنج سال دیگه‌ست، برای خودم نوشتم که الان کجام و چی کار می‌کنم و دوست دارم پنج سال دیگه کجای زندگی باشم.

تو همین حین فکر کردم که پنج سال دیگه دارم به چهل سالگی نزدیک می‌شم. گذشت زمان گاهی ترسناک به نظر می‌آد!

نامه برای آینده

.

یه اپلیکیشنی روی موبایلم نصب کردم که هر روز یه ویدئو کوچیک از خودم بگیرم، همه این فایلها رو می‌ذاره توی تایم لاین؛  تصمیم دارم اینو حداقل تا یکسال دیگه ادامه بدم، بعد یه مدتی می‌شه اینا رو بهم چسبوند. فکر کنید خیلی جالب و بامزه می‌شه که همه‌ی روزهای سال قبل رو در یک ویدئو کوتاه چند دقیقه‌یی ببینی! کسی چه می‌‌دونه، شاید بازم ادامه‌ش دادم!

برنامه روزانه من!

هر روز ساعت مشخصی از خونه می‌زنم بیرون و توی قطار دقیقا تو کابین مشخص و روی اولین صندلی می‌نشینم، تو مسیر کوتاه تا سوار شدن به قطار، به برنامه رادیویی مورد علاقه‌م که تا حدود زیادی برنامه فان و تقریبا بی‌محتواییه {بی‌محتوا و شاید از نظر بعضی آدمها کمی هم مبتذل!} گوش می‌کنم. با همه چیزایی که در موردش گفتم از شنیدنش لذت می‌برم، اگه برنامه‌شون باحال باشه و کسی من رو زیر نظر داشته باشه می‌فهمه که گاهی به صورت محسوسی می‌خندم!

توی قطار به یه سری فایلهایی که خودم دارم گوش می‌کنم، گاهی وقتها شدیدا توی فکر فرو می‌رم، الان مدتیه که فهمیدم دقیقا وقتی به ایستگاه مشخصی می‌رسم تبلت رو می‌ذارم توی کوله‌ام، کارت ورود شرکت رو در می‌آرم و آماده پیاده شدن می‌شم. همه چی خیلی مشخص و روتینه، جای همه چی معلومه.

حتی وقتی می‌رسم شرکت وسایلم رو به ترتیبی خاصی رو میز می‌ذارم و اونایی که نباید دم‌دست باشن می‌ذارم توی کشوی میز.

شاید اگه یکی من رو زیر نظر داشته باشه می‌دونه برنامه هر روزم چیه، اینا به طرز مشخص و روتینی هر روز تکرار می‌شن، حتی سرساعت مشخصی می‌زنم بیرون که قهوه بخرم. چند روز پیش وقتی برنامه و کارهام رو مرور می‌کردم فکر کردم خیلی هم چیز بدی نیست، نکته‌ی مثبتش شاید این باشه که زندگی کمی شکل روتین و مشخصش رو پیدا کرده!

 

راهنمای پیر نشدن

بی‌خودی دارم به پیر شدن فکر می‌کنم، بی‌خودی که نیست، کی بی‌خودی به چیزی فکر می‌کنه؟ ذهنم درگیر اینه که چرا بعضیا زودتر از چیزی که باید پیر می‌شن؟ چیزی که خودم بر اساس نگاهم به آدمهای اطراف بهش رسیدم این بود که اگه چیزی خوشحالتون نمی‌کنه احتمالا زودتر شروع به پیر شدن می‌کنید، برای همین برای هر آدم بزرگی! واجبه که بدونه چی دوست داره، چی توی زندگی خوشحالش می‌کنه.
شاید مخالف خیلی از باورها باشه، اما فکر می‌کنم (حداقل) بخشی از زندگی لازمه که از نظر مادی تو وضعیت مناسبی باشیم. من زیاد باور ندارم که با فقر و مشکلات اقتصادی امید به زندگی برای آدمها زیاد باشه.
یه بخش زیادی از پیرشدن هم (صرفنظر از جنبه فیزیکی بدن آدم) اثر روانی پیر یا جوان بودن آدمهاست. اینکه خودمون چی فکر می‌کنیم!

 

پیر شدن

.

تو چند هفته‌ی اخیر چند تا مطلب مختلف در مورد پیری خوندم که خب یه طورایی به سلامتی (تغذیه و زندگی سالم) گره خورده بود، حوصله‌ی اینکه بخوام ترجمه بکنم ندارم اما فقط یه جایی دیدم گفته بود این موارد دلایلی هستند که شما هنوز جوان هستید.

.
– عاشق باشید! عشق یک قرارداد نیست.
– شغل‌تون رو دوست داشته باشید، شغلتون رو فقط برای پول در آوردن دنبال نکنید.
– هر جایی که دوست دارید زندگی کنید!
– زمانی از روز رو با خودتون و زمانی رو با پارتنرتون صرف کنید.
– برای سفرهاتون برنامه‌ریزی کنید و هر جایی که دوست دارید سفر کنید.
– تجربه کنید! از تجربه کردن نترسید.

 

 

.

اگر دوست دارید این شعر پابلو نرودا را هم بخوانید +

عکس از اینجا