از قوانین و باید و نبایدها محل کار

معمولا شرکت‌های بزرگ به جز Policy های مختلف که تهیه کردن و جایی برای کارمندهاشون Share کردن، دوره‌های کوتاه آنلاینی دارن که باید به صورت دوره‌ای اونها رو ببینیم و پاس کنیم. جاهای کوچیک‌تر احتمالا چنین دوره‌هایی رو ندارن و سعی می‌کنن حداکثر با داکیومنت‌ها و Policyها سر و ته قضیه رو هم بیارن.

قوانین محل کار

چند هفته پیش باید یکی دو تا از Trainingها رو می‌دیدم و پاس می‌کردم؛ خیلی چیز پیچیده‌ای نیست لاگین می‌کنیم یکسری متن هست که می‌خونیم بعضی وقتها هم به جای متن صدا داره و در پایان هر بخش هم چند تا تست که مطمئن باشن فقط روی کلید بعدی کلیک نکردیم!

دفعه‌ی پیش چند تا از همین دوره‌ها بود که از نظر محتوایی برای من خیلی جالب بود؛ چیزهایی که یاد می‌داد اگر تو محیط کار بر اساس هر چیزی از رنگ پوست، باورها، جنسیت و … تبعیض قائل شدن چه کاری باید کرد و پرسنل چه حقی دارن؟ اصلا چه چیزهایی به قول خارجی‌ها جزء Sexual harassment یا Bullying حساب می‌آد و چه چیزهایی نه.

 

شاید به نظر ساده بیاد، اما به نظر من، اینکه روی این به عنوان فرهنگ کار می‌کنن و حتی تلاش می‌کنن که یادآوری کنن چه حقوقی نسبت به هم داریم خیلی جالب و قابل تحسینه!

 

باز هم هیچ جایی بهشت نیست!

لازمه یه چیزی رو یادآوری کنم، این به این معنی نیست که تو سطح کشوری مثل استرالیا یا هر جای دیگه دنیا این داستانها توی محیط کار اصلا نیست حتما مشکلات اساسی هم هست. خیلی از افراد بدبین هم هستن که اعتقاد دارن اینا بیشتر ادا و اطواره! بیشتر چیزی که کمپانی‌ها و جوامع می‌خوان نشون بدن که ببینید ما کارمون رو کردیم!
ولی من فکر می‌کنم حتی اگر در همین حد هم باشه چیز بدی نیست، همون طوری که گفتم خیلی چیزها باید کم‌کم و از جایی شروع بشه.

 

من تا اینجای کار خودم واقعا چیزی از تبعیض نژادی تو استرالیا ندیدم و حداقل من تجربه‌ش نکردم؛ خیلی دوست دارم که بعدها چیزهای بیشتری در مورد این رفتارها بنویسم.

برخورد با مشتری

رفتیم داروخانه و چند تا آیتمی که لازم داشتیم خریدیم، وقتی رسیدیم خونه متوجه شدیم که یکی از آیتمها رو باهامون حساب کرده ولی تو کیسه خرید نیست. روز بعدی دوباره رفتیم و توضیح دادیم که داستان این بوده، ما رو فرستادن پیش نفر دیگه، گفت چند دقیقه صبر کنید و بعد از مدتی همون آیتم رو از تو قفسه‌ها برداشت و داد به من؛ معذرت خواهی کرد که این اتفاق پیش اومده، حتی با اینکه اینجا اصلا مرسوم نیست که چیزی رو که خریدیم چک کنیم ولی ازمون نپرسید خب چرا خودتون کیسه خرید رو چک نکردید {واقعا اینجا مرسوم نیست}؛ راستش توی ذهنم داشتم خودم رو آماده می‌کردم اگه هر دلیلی آورد بگم می‌تونم با سوپروایزرت صحبت کنم؟ ولی مثل اکثر مواقع دیگه ساده‌تر از چیزی که فکر می‌کردم حل شد.

آیتم اون قدری چیز گرون قیمتی نبود که بگم اووه دوباره باید دوازده سیزده دلار پول بدم اما همین رفتار و برخوردشون با مشتری باعث می‌شه که به عنوان مشتری حس خوبی پیدا کنیم، همون موقع چند تا چیز دیگه‌یی که فراموش کرده بودیم رو هم خریدیم و اومدیم بیرون.

.

یه چیزی رو اضافه کنم، اینجا داروخانه‌ها خیلی بزرگ و متفاوت با ایران هستن، معمولا بیشتر اقلام و داروها در دسترس هستند، خودت می‌تونی از توی قفسه برشون داری، موارد دارویی که احتیاج به نسخه پزشک داره، یا فقط بعضی اقلام خاص هستن که در دسترس نیستن و باید ازشون بخوای که تحویل بدن.

 

دوری همیشه هم بد نیست

از گفتن چیزایی که می‌گم و انتشارش هنوز اطمینان ندارم.

قطعا بیشتر آدمهایی که تجربه‌ی مهاجرت رو دارن، «دوری» رو یکی از سختی‌های مهاجرت می‌دونن+، دور می‌شی، دور می‌شی، فاصله می‌گیری، آدمها دور می‌شن…
ولی می‌خوام همین رو تبدیل کنم به یکی از مزایای مهاجرت؛ قطعا همون طوری که قبلا گفتم این موضوع در مورد همه‌ی آدمها نیست، می‌تونه برای هر کی تجربه‌ی متفاوتی باشه! این هم خیلی ارتباط مستقیمی با آدمها، رابطه‌شون با آدمهای دیگه، اخلاق و نوع نگرششون به زندگی داره.

خونگرمی و دلسوزی با دخالت فرق داره!

ما ایرانی‌ها اعتقاد داریم که خونگرم هستیم ولی بعضی از ما گاهی فراموش می‌کنم دلیل نداره توی ابعاد زندگی شخصی آدمهای اطرافمون وارد بشیم، بعضی چیزها هست که اسمش «دلسوزی»، «خونگرمی» نیست، بیشتر دخالت تو زندگی آدمهاست.
لازم نیست ما همه چی رو بدونیم، لازم نیست همه چی رو متذکر بشیم. اگه که با کسی نزدیک بودیم و حس نزدیکی با یکی کردیم باز هم باید تو گفتن خیلی حرفها احتیاط کنیم؛ الان تو این سن و سالی که ایستادم فکر می‌کنم بد نیست گاهی از هم بپرسیم «اشکالی نداره در مورد فلان چیز صحبت کنم» یا با همچین جمله‌یی بعضی حرفها رو شروع کنیم!

.

همه‌ی اینها رو گفتم که بگم گاهی این دوری اون قدرها هم بد نیست، می‌تونه خیالت راحت باشه که آدمها توی همه حوزه‌های زندگی و اعتقادیت وارد نمی‌شن. می‌تونه خیالت راحت باشه بچه‌ت رو اون طوری که باور داری و اعتقاد داری تربیت می‌کنی. { توی پرانتر و شاید بی‌ربط: من همیشه از اینکه یه سری آدمها توی جمع به پدری و مادری بدیهی‌ترین مسائل رو در مورد بچه‌شون یادآوری می‌کردن حرص می‌خوردم! توی دلم آروم می‌گفتم حتما خود اونا هم می‌دونن، چرا اینا رو می‌گین خب؟}

خلاصه‌ی ماجرا و با اعتراف به اینکه دل من برای خیلی آدمها تنگ می‌شه ولی باید بگم گاهی می‌تونیم این رو یکی از مزایای مهاجرت در نظر بگیریم، اینکه دیگه کمتر کسی توی زندگیمون سرک می‌کشه و خبری از دایه‌های مهربانتر از مادر نیست!

ارزش اجتماعی انسان‌ها

ما بر اساس فرهنگ و تربیت خودمون تو خیلی موارد فکر می‌کنیم «زشت نباشه»؛ «یه وقتی بد نشه!». چنین مفاهیمی که گاهی وقتها (و البته نه همیشه) باعث می‌شه که خودمون رو توی معذوریت قرار بدیم. ولی اصولا خیلی از فرهنگ‌ها چنین چیزی رو ندارن، نمی‌دونم تا چه اندازه می‌شه اسم خودخواهی روش گذاشت، اما به هر حال خودشون توی اولویت هستن و تعارف ندارن با کسی.
گاهی وقتها خصوصا اوایل مهاجرت و اگر تجربه‌ی زندگی و کار کردن باهاشون رو نداشته باشیم ممکنه ناراحتمون کنه ولی خب ماجرا غیر این نیست که به چیزی مثل تعارف اعتقادی ندارن.

تعارف کردن و بفرمایید‌های محل کار

ممکنه غذاشون رو بهتون تعارف نکن – البته خیلی وقتها هم اگه واقعا احساس نزدیکی و صمیمت کنن بهت می‌گن Try it! ولی اصولا فقط یه بار! {بفرما و جون مادرت ندارن}

جلوی در آسانسور و درب‌ورودی اول شما و این داستانها نیست! ممکنه گاهی و در شرایط فقط برای یکبار بگن After you!
اگه که شما چیزی تعارف کنین ممکنه بردارن، ممکنم هست بگن نه؛ نه یعنی نه! من اوایل بیسکویت یا شکلات تعارف می‌کردم و وقتی طرف گفت I am fine ؛ می‌گفتم Are you sure  بعد طرف یه طوری نیگام کرد که رفتم نشستم پشت میزم!

 

همون هفته‌های اول مدیر مدیرم {یعنی از لحاظ سازمانی حداقل دو درجه بالاتر از من و رئیس اصلی دپارتمان} اومد جلوی میز من؛ با اینکه می‌دونستم نباید از روی صندلیم بلند بشم و لزومی نداره معذب بودم، ته ذهنم فکر می‌کردم زشت نباشه! اینجا چیز غریبی نیست تو اکثر موارد ممکنه مدیر یا حتی افرادی که از نظر سازمانی خیلی بالاتر از ما هستن بیان جلوی میزمون سوالی بپرسن یا چیزی بخوان؛ کمتر پیش می‌آد که بگن فلانی بیا اینجا ببینم! در صورتی اینو می‌گن که واقعا چیزی باشه که مثلا باید روی لپتاپش نشون بدن یا واقعا لازم باشه.

.

خانم وزیر در برنامه تلویزیونی

تو همین مورد یه چیز جالبی که دیدم تو یه برنامه Morning show رفته بودن محل کار وزیر امور خارجه استرالیا؛ خب توی ذهن ما آقای وزیر – آقای وزیر همچین بولده! (خانم وزیر که نداریم تو کابینه؛ داریم؟) ولی دیدم حتی خانم وزیر می‌رفت بالای میز افراد وزارتخونه و می‌گفت فلانی کارش اینه و الان داریم فلان کار رو می‌کنیم. اگه دوست دارید بخشی از همین ویدئو رو از لینک پایین ببینید.
حیف که قسمت آخر ویدئو که خانم وزیر توی مسابقه شرکت می‌کنه توی این ویدئو نیست. واقعا این فرهنگ و اینکه آدمها ارزش انسانی یکسانی دارن رو خیلی توی این جامعه دوست دارم! کاش که می‌شد بخش‌هایی از دیگر فرهنگهایی که خوب و انسانی هستن می‌بریدیم و به فرهنگ خودمون وصله می‌زدیم!

 

استرالیا کشور خانواده و بچه‌ها

بر خلاف بعضی باورهای رایج بر اساس تجربه شخصی من و چیزایی که دیدم استرالیا رو خیلی کشور خانواده می‌دونم، شاید خیلی بیشتر از چیزی که ما توی ایران فکر می‌کنیم خانواده دوست هستیم! مسلما مثل هر چیز دیگه‌یی هزار تا مورد نقض هم ممکنه وجود داشته باشه و شاید خیلی نشه طبقه‌بندی کرد.

اما اینجا اصولا آدمها خانواده (شاید پارتنر و بچه‌هاشون) براشون بیشتر از هر چیز دیگه‌یی اولویت داره و روزهای ویکند و تعطیلات باهم هستن. از رفتن به اماکن تفریحی تا مهمونی‌های خانوادگی و تولدهایی که اکثر بچه‌دارها درگیرش هستن. نمی‌دونم چرا من به این شدت توی ایران نمی‌دیدم، شاید دلیلش مشغله پدر و مادرها (به خصوص پدرها) بود.

به عنوان نمونه تو یه جلسه کاری توی شرکت قرار بود که کاری آخر هفته انجام بشه و چون به دلایلی نتونسته بودن توی زمان مقرر اجراش کنن قرار بود آخر هفته این برنامه پیش بره؛ یکی از همکارهای اوزی خیلی محکم گفت من برای ویکند با خانواده‌م برنامه ناهار دارم و نمی‌تونم کنسلش کنم. وقتی یکی دو نفر سر میز جلسه خندیدن؛ خیلی محکم گفت یادتون باشه که من از قبل برنامه داشتم و این شما هستید که دارید برنامه رو تغییر می‌دین نهایت کار هم مدیر پروژه عذرخواهی کرد و پذیرفت مشکل روی برنامه‌ریزی و منابع پروژه بوده!

 

استرالیا کشور خانواده و بچه ها

امنیتی که تو جاهای مختلف شهر {البته منظور مناطق مناسب شهر نه اینکه هر گوشه و کنار} درباره زن‌ها و حضورشون توی جامعه دیدم رو هیچ وقت توی ایران به این شکل تجربه نکردم؛ باز هم اضافه می‌کنم که دارم خیلی کلی صحبت می‌کنم و قطعا همه جا هر جور آدمی پیدا می‌شه!

از نظر من استرالیا واقعا کشور خانواده و مخصوصا کشور بچه‌هاست.

.

عکس هم از اینجا

تجربه دندانپزشکی بیرون از ایران

متاسفانه من از حدود شش هفت سالگی با مفهومی به نام دندانپزشکی آشنا شدم! بیشتر هم مطب دکتر به نامی که حوالی محل زندگی دوران طفولیت بود می‌رفتم تا این اواخر به خاطر دوری، ترافیک، زمان محدود به کلینیک دیگه‌یی مراجعه کردم. همیشه‌ی خدا صدای این دستگاهها و اون چراغ بالا سری برام جزء بدترین تجربه‌های زندگیه و بهم استرس وارد میکنه!

این بخش رو از این بابت گفتم که توضیح بدهم قدمت حضور من در مطب دندونپزشکی به حدود سی سال قبل می‌رسه! اصولا داستان توی مطب‌ها این طوری بود که عکس از فک و دندان‌ها رو می‌گرفتن. اما اصولا جناب اطبا توضیح خاص و شاید بتونم بگم خیلی دقیق و با جزئیاتی در مورد عکس و اتفاقهایی که قرار بود انجام بشه نمی‌دادن!

در مورد تجربه‌ی من حتی هزینه ترمیم دندان‌ها هم خیلی دقیق و شفاف مشخص نبود، کلینیک آخری اگه اشتباه نکنم یه حدودی می‌گفت که بسته به نوع کار کمی بالا و پایین بود.

 

گذشت تا گذر ما در استرالیا هم به کلنیک دندان‌پزشکی رسید چند تا نکته‌ی جالب از نظر:

اول- تو مرحله اول و بعد از داستان عکس و توضیحات چند دقیقه‌یی دکتر روی عکس؛ یک پرینتی دادن که معلوم بود لیست دندون‌های خراب من کدومه (خودم گوگل کردم و دیدم شماره دندون‌ها چیه، کدوم برای من تو اولویت هستن) ؛ متاسفانه همچین آدمی هستم که هر بار با یک لیست از دندانهای مساله دار مواجه می‌شم! تو این پرینت که بهش Treatment plan می‌گن به تفکیک مشخص شده که هزینه ترمیم هر دندون چقدره و بر اساس بیمه‌ی خصوصی می‌تونیم Quote بگیریم که چقدر از وجه رو باید خودمون پرداخت کنیم. خیلی دوست دارم که بعدا و یه تفصیل از بیمه خصوصی و دولتی استرالیا بنویسم.

شمارش دندانها چگونه است؟ | دندانپزشکی

ب- «زمان» یا همون وقت ملاقات که برای من توی ایران کلافه کننده بود. حساب کنید من بی‌طاقت باید چندین و چند ساعت توی نوبت می‌نشستم. چندین بار هم اعتراض و دعوا کردم که چرا وقت من به اندازه وقت جناب دکتر محترم نیست؟ چرا نمی‌شه درست زمان رو تنظیم کنید که هر مریض چقدر زمان لازم داره؟ – بله متاسفانه حداقل من تجربه‌ی خوبی در این مورد نداشتم-

اینجا ساعت ۳٫۳۰ وقت گرفتم، به روال معمول اینجا چند روز قبل sms گرفتم که فلان تاریخ و فلان ساعت وقت داری؛ کانفرم یا اگه نمی‌تونی بیای فلان کار رو بکن. طبق چیزی که انتظار داشتم راس ساعت رفتم داخل مطب و کارها طبق روال شروع و انجام شد. اینکه بدونی چقدر باید هر کار زمان بذاری و روش برنامه‌ریزی کنی چیزیه که خیلی دوست دارم، من بدقولی آدمها رو یه طوری بی‌احترامی به خودم می‌بینم، برای همین سخته که ازش بگذرم و بگم بی‌خیال!

.

بله همین شفافیت ماجرا و احترام به زمان برای من خیلی تجربه‌ی خوشایندی بود. صرفنظر از اینکه ظاهرا دندونپزشکی جزء موارد خیلی هزینه‌بر در همه‌ی دنیاست و اگه که قصد مهاجرت دارید قبلش کارهای لازم رو تو ایران بکنید، اما برای من (با احتساب پرداخت بیمه‌ی خصوصی) تقریبا معادل مبلغی بود که توی ایران باید پرداخت می‌کردم.

سیستم بانکی آنلاین

نیروی کار تو استرالیا خیلی گرونه؛ در نتیجه برای شرکتها، بانکها و موسسات مقرون به صرفه‌تره که خیلی کارها با تعداد نیروی انسانی کمتری انجام بشه، به عنوان نمونه و مقایسه حتی شعبه‌های معمولی بانکها توی ایران برای خودشون حسابی تشریفات و عظمتی داشتن! از مدیر و معاون تا یکی که متصدی تمیز کردن شیشه و در و دیوار بود و آبدارچی بانک و بساط صبحونه اول وقت و …!
اینجا خیلی به ندرت لازمه مراجعه حضوری به بانک داشته باشیم؛ مدتی پیش هم رفتم سراغ یکی از شعبه‌های بانکی که حساب دارم شاید به جرات بگم که حدود ۴ یا ۵ نفر کارمند داشت! با اون نگاهِ ما یه طوری محقر بود!

خود بانک‌ها، بیمه‌ها و موسسات مالی تمایل دارن که مشتری‌ها کارهاشون رو به صورت آنلاین از روی وب‌سایت و اپلیکیشن‌های موبایل انجام بدهن، به عنوان نمونه اکثر بیمه‌ها پروموشنی دارن که اگه آنلاین پروسه مربوطه رو انجام بدیم حدود ۱۰% تخفیف می‌گیریم؛ یا انواع درخواستها از گرفتن وام و درخواستهای مختلف هم آنلاین انجام می‌شه. اگه اهل سیستم بانکی هستید و دوست دارید یه نگاهی به وب‌سایت Common wealth بکنید؛ تو پرانتز این رو هم اضافه کنم که بانک به ما به چشم یک مشتری نگاه می‌کنه که داره بهش وام و هزار جور سرویس دیگه می‌فروشه، پس باید بتونه سیاست درستی داشته باشه. حالا شاید در مورد اینکه چه سود کلانی می‌کنه بعدا چیز جداگانه‌ای نوشتم.

مقایسه بانکداری آنلاین با بانکهای ایرانی

.

تو خیلی موارد هم کارها با ایمیل خیلی راحت و روان انجام می‌شه، همون اوایل ورود لازم بود که کارت بانکیم عوض بشه؛ خیلی راحت درخواست ابطال کارت قبلی رو با ایمیل به شعبه ارسال کردیم و تموم! یعنی حتی مراجعه‌ی دومی هم به بانک نداشتیم، کارت دوم با پست برامون ارسال شد و بعد از ایمیل بهمون گفتن خودتون کارتهای قبلی رو منهدم کنید!

.

بانک ملت عزیز!

حالا همه‌‌ی اینها رو گفتم که اینو بگم آقای بانک ملت عزیز! حالا یکسری تنظیمات پیشرفته و به تفکیک برای حسابهای مشتری تعریف کردی یعنی که چی برای آپدیت کردنش باید حضوری بیایم شعبه بانک؟ خب من اینترنت بانک دارم یعنی نباید بتونم سقف پرداخت‌ها و این تاریخ‌ها رو آپدیت کنم؟ این بخش آخر رو به حساب این نذارین که خارجکی شدی و انتظاری داری! من همیشه تو ایران از سرویس‌های بانک ملت استفاده می‌کردم و راضی بودم، ولی واقعا نمی‌دونم اگه که دارن به سمت اینترنتی شدن و آنلاین بودن پیش می‌رن چرا باید این طوری نصف و نیمه باشه؟ واقعا از نظر تکنیکال کار غریبی هم نیست.
خلاصه‌ی داستان که این‌ور دنیا یه حساب بانک ملت داریم که می‌تونیم موجودی رو ببینیم و عملا نمی‌شه پولی به حساب دیگه ریخت!

 

محدودیت اینترنت بانک ملت

 

زندگی برای زنان

چند روز پیش این مطلب رو خوندم؛ چیزی که برای ما که تو ایران زندگی کردیم (فارغ از جنسیت) چیز غریبی نیست. می‌دونیم، دیدیم، شنیدیم.
خیلی وقت‌ها پیش خودم فکر می‌کنم اینجا کشور خوبی مخصوصا برای زن‌هاست، یکی از مزایای بزرگش حس امنیته، این به معنی نیست که این رفتارها و خشنونت بر علیه زنان و تجاوز و … صفره و مدینه‌ی فاضله‌ست! بپذیریم که همه‌ی دنیا چنین مسائلی هست.
خیلی روزها با خودم فکر می‌کنم که رازش چیه؟ قانون؟ اینکه همه چی برای آدمها طبیعیه و شاید باهاش بزرگ شدن؟ به خودشون حق نمی‌دن که بخوان دخالتی بکنن؟ یا چی؟
تا چند وقت پیش حرف جالبی شنیدم که می‌گفت تو هر جامعه‌یی برای ثباتش باید یه چیزی حکفرما باشه، گاهی مذهب و دین و تو خیلی جوامع آزاد که خبری از دین نیست قانون و اخلاق. اگه تو جامعه‌یی هیچ کدوم از اینا (قانون، اخلاق، دین) حاکم نباشه همه چی رو به قهقرا پیش می‌ره!

خشنونت

 

.

پ.ن: گاهی تو یه کتگوری تو این وبلاگ چیزایی می‌نوشتم که خیلی شخصی یا کوتاه یا گاهی وقتا از دید یک خواننده بی‌معنا بود؛ همه‌ی اونا رو جمعش کردم و تو این ستون سمت چپ نمایش داده می‌شه؛ نوشتنش برای خودم لازم بود!

هنوز عادت نکردم!

هیچ وقت تو ایران ماشین صفر نداشتم که تجربه‌یی در مورد بازدیدهای دوره‌یی ماشین داشته باشم، معمولا از اونجایی که خیلی علاقه‌یی به این کارها هم نداشتم و یه طورایی از برخورد با ماجراهای مختلف عاجز بودم، همه‌ی کارهای سرویس و معاینه‌ فنی و … رو هم اطرافیان انجام می‌دادن. اینجا نحوه‌ی سرویس‌دهی، برخورد با مشتری و مثل خیلی کارهای دیگه روتین شده، برای حداقل من که شاید هیچ وقت برخوردهای این چنینی و احترام به وقتم رو ندیده بودم خیلی خوشایند و هیجان انگیز بود. خیلی سال پیش وقتی تو ایران درگیر پروسه مهاجرت بودم دوستی توی وبلاگش نوشته بود اینجا به وقت و شخصیتتون احترام می‌گذارن.

مثل خیلی کارهای دیگه لازم نیست مراجعه حضوری و حتی تماسی داشته باشید، خیلی ساده و از توی وب‌سایت لاگین کردم و بر اساس زمان خودم تصمیم گرفتم جمعه اول وقت ماشین رو بذارم برای سرویس و برای حدود ساعت پنج عصر برای تحویلش برگردم.
اگه بخوام از اول ماجرا بگم اینکه بلافاصله که با ماشین رفتم داخل بخش سرویس مثل دفعات قبلی منتظر من بودن یعنی کامل می‌دونستن که برای سرویس چندم اومدم و یک صفحه‌ی پرینت شده از سوابق من دست فرد مربوطه بود، (می‌بینید کلیت ماجرا خیلی پیچیده و پرهزینه نیست) بهم توضیح داد که تو سرویس چه کاری انجام می‌شه و حتی سیستم کامپیوتری ماشین و GPS هم آپدیت می‌شه، در جواب من که سوال کردم این مورد آخر شامل هزینه بیشتر هستش یا جزء سرویس مزدا؛ گفتن که پول اضافه‌یی لازم نیست پرداخت کنید و این جزء همون سرویس دوره‌یی خواهد بود. (به طرز عجیبی و حداقل طی برخوردهای من، انگار اینجا کسی تلاش نمی‌کنه که کلاه آدم رو برداره، شاید اگه همین آدم می‌گفت باید ۵۰ دلار بیشتر پرداخت کنی قاعدتا من ایده‌یی نداشتم و می‌گفتم اوکی انجامش بدین یا نه نمی‌خوام، ولی جالبه که روی سایت شرکت تا بازدید دوره‌ی شانزدهم هم معلومه قرار دقیقا چه سرویسهایی انجام بشه و چقدر از مشتری پول بگیرن. خب این شفافیت و این برخورد باعث می‌شه که حس اعتماد ایجاد بشه و من نگران این نباشم که نکنه کلاهم رو بردارم)

وقتی تو ساعت مشخص شده رفتم ماشین رو تحویل بگیرم، گفتن که صورت کارهای انجام شده و دفترچه گارانتی رو آپدیت کردن و می‌تونم از توی داشبورد ماشین بردارم. فردی که توی دفتر نشسته بود تا جلوی در ماشین من رو همراهی کرد و آرزو کرد آخر هفته‌ی خوبی داشته باشم و از سرویس ماشین راضی باشم. – خودم یاد طنزهای زمان بچگی می‌افتادم که به شوخی و به سبک خارج! می‌گفتن آخر هفته خوبی داشته باشی و برنامه آخر هفته‌ت چیه!-  می‌بینید خیلی کارها لزوما کار سخت و پیچیده‌یی نیست که مشتری حس خوبی داشته باشه. شاید این مورد به نظرتون خیلی بزرگنمایی بیاد، ولی برای من همیشه خیلی مهم بوده که بابت پولی که پرداخت می‌کنم سرویس خوبی بگیرم.
توی راه وقتی داشتم می‌اومدم به سمت خونه حس کردم چه خوبه که لازم نیست نگران چیزی باشم، لازم نیست حتی نگران وسایل شخصی که مثل عینک آفتابی، فلش و … که توی ماشین دارم باشم.

.
بخش زیادی از این کارها و این روتین برای این انجام می‌شه که آدمهای اون شرکت یادگرفتن و آموزش داده شدن؛ قطعا من به عنوان مشتری اگه قرار باشه چند سال دیگه ماشین دیگه‌یی بخرم فکر می‌کنم خب اگه از ماشین و خدماتی که بهم دادن راضی هستم، چرا باید به شرکت و برند دیگه‌یی فکر کنم؟

افراد معلول هم جزئی از جامعه هستند

هر روز تعداد زیادی افراد مسن و معلول را توی خیابون و قطار در تردد می‌بینم و اگر اغراق نکنم هر بار فکرم رو مشغول می‌کنه، مدتی پیش فرد معلولی رو روی ویلچیر توی مک‌دونالد دیدم، حتی نمی‌تونست صحبت کنه اما تنهایی اومده بود و داشت سفارش غذا می‌داد. یکی دو نفر از پرسنل از پشت کانتر اومدن جلوش و مجبور شدن آیتمها رو براش بگن تا اون فقط با حرکت سر بگه می‌خواد یا نه؟ تو تمام این مدت من از فاصله‌یی نظاره‌گر ماجرا بودم. در آخر از توی کیفی که به گردنش آویزون بود پول یا کارت بانکی رو برداشتن و مبلغ سفارش رو باهاش حساب کردن و تمام.
من تو همون لحظه و حتی تا ساعتهای بعد فکر می‌کردم سیستم و امکانات شهری چه خوبه، نگاه جامعه چقدر درسته که این آدم می‌تونه تنهایی توی شهر تردد کنه و تا جایی که امکانش هستش به کارهای روزمره خودش برسه {خودم خوب می‌دونم که نباید به دیده تاسف و حتی با نگاه طولانی به این افراد نگاه کرد ولی یکی از دلایلی که این مساله این قدر از نگاه من پررنگه اینه که سالهای سال تجربه زندگی با فرد معلولی را توی خانواده داشتم و شاهد همه مشکلات خانواده‌ام و نبودن کمترین امکانات شهری اون هم توی پایتخت کشورمون بودم}

معلولیت | جامعه و قانون

اینجا به جز امکانات مالی و رفاهی که دولت در اختیار افراد معلول قرار می‌ده (چیزهایی مثل Medicare و خدمات پزشکی مختلف، کارت رایگان برای حمل نقل عمومی و …) چیزهای دیگه‌ای هست که شاید راه‌اندازی و توجه بهش اون قدرها هم سخت و ناشدنی نباشن. شاید کمی توجه و قانون لازمه!

بعضی امکانات و تسهیلاتی که برای افراد معلول در نظر گرفته شده: 
  • – تقریبا اکثر (یا همه؟) معابر، ورودی ساختمان‌ها، مراکز خرید محل مخصوصی برای افراد معلول و صاحبان ویلچیر دارن، یعنی موقع ساختن هر چیزی فکر کردن که تردد افراد معلول چی؟
    – در اکثر محل‌های عمومی که دیدم سرویس بهداشتی جدا و ویژه افراد معلول وجود داره.
    – شاید بتونم بگم در همه خیابونها و پارکینگ‌هایی که دیدم جای فضای ویژه ای برای پارک ماشین افراد معلول در نظر گرفته شده و آدمهای سالم هم مراعات می‌کنند و اون محل‌ها را برای همین افراد خالی نگه می‌دارن.
    – توی قطار، اتوبوس افرادی که از ویلچیر استفاده می‌کنند قبل از رسیدن به استیشن مورد نظرشون دکمه‌ای رو فشار می‌دهند که پرسنل مربوطه موظف هستند که ویلچیر را از داخل کابین خارج کنند. بارها دیدم توی اتوبوس راننده اتوبوس پیاده شده، ویلچیر رو داخل آورده و هیچ کس هم اعتراضی در مورد اینکه سریعتر، یا حتی نگاه تاسف‌بار و … نداشته!

اینا چیزایی هستن که در عین حالی که شاید مسائل ساده‌ و پیش پا افتاده‌ای تو این مملکت باشن، هر بار من رو به فکر فرو برده و یه دنیا حسرت که چرا نباید چنین امکاناتی با توجه به جامعه معلول کشور توی ایران وجود داشته باشه؟

.
پ.ن: این تنها بر اساس نگاه من هستش، مطمئنا اشکالات و موانعی هم هست، شاید خیلی از آدمها نگاه درستی به این افراد نداشته باشن به هر حال همیشه و در همه جا استثنا هم هستش.

.

بعدتر از نوشت:

این سایت رو بعد از نوشتن این نوشته پیدا کردن، ظاهرا ۱۱% افراد ایران دارای معلولیت هستند، چه خوب نوشته که «شهر ما به آنها چیزی بدهکار است»

.

عکس از اینجا