که از دل برود هر آنکه از دیده رود

یکی از سختی‌های مهاجرت اونجاست که دوست‌ها و آدمهای اطراف اون روزها، دور و کمرنگ‌تر می‌شن. شاید طبیعی هم باشه ما داریم جای دیگه دنیا زندگی می‌کنیم، ممکنه بعد مدتی دیگه حرفها، دردها، خاطره‌های مشترک با آدمهایی که بهشون نزدیک بودیم کمتر بشه. گاهی کنار کشیدن آدمها رو حس می‌کنیم، گاهی هم متوجه می‌شیم که با آدمهایی که زمانی نزدیک بودیم حرف مشترک کمتری داریم.

شاید این در مورد بعضی آدمهای دیگه متفاوت باشه، ولی تو تجربه‌ی من که چنین چیزی بوده، جای شکایت هم نیست؛ شاید همون اندازه‌یی که ما اینجا درگیر زندگی و روزمرگی‌های خودمون هستیم، آدمهایی که روزی بهشون نزدیک بودیم – اون سمت دنیا- گرفتاری‌ها و دلمشغولی‌های خودشون رو دارن!

.

نمی‌دونم، گاهی وقتها ممکنه که خوب و خوشایند هم نباشه، اما واقعیت و اون قسمت منطقی ماجرا واسه‌ی من اینه که ده سال دیگه با چه تعدادی از دوست و آشناهای اونجا در ارتباطیم؟ همین حالا اسم‌های خیلی زیادی توی Contact موبایلم هستن که دیگه فقط اسمن، مدتهاست خبری ازشون ندارم! در مواردی بوده که بهشون تکست دادم، گاهی چند جمله‌یی هم رد و بدل شده و حتی مواردی هم داشتم که ترجیح دادن بنا به هر دلیلی، جواب ندن. در هر حال این هم شاید بخشی از زندگی و بخشی از مهاجرت باشه.

زندگی یا مهاجرت؟

مدتی پیش به این فکر می‌کردم چقدر این ماجرا مربوط به مهاجرت و دور بودنه؟ پیش خودم فکر کردم ممکنه خیلی از اون جمع دوستانه‌یی که باهم رفت و آمد داشتیم الان بین خودشون هم اون رفت و آمد قبلی رو ندارن. کی می‌دونه؟

دیگه چه خبر؟

سهم پدر و مادرها از مهاجرت بچه‌هاشون می‌شه پیغامهای کوتاه تلگرام، یا شاید چند هفته‌یی یکبار تماس تصویری از راه دور با اپلیکیشن‌های موبایل که از هم بپرسن «دیگه چه خبر؟»

.
توی مهاجرت، باید احساسات رو گذاشت توی صندوق و درش رو بست. فقط باید با منطق دید و تصمیم گرفت.

آنچه به عنوان یک مهاجر باید بدانیم

تو خیلی از وبلاگ‌ها که می‌چرخیم در مورد خرید، بعضی رفتارها و تجربه‌هایی که مهاجران داشتن مطالب مختلفی می‌‌دیدم. از نظر من بعد از settlement (یا به قولی اسکان اولیه) یه چیزی که ممکنه احساس خلاء کنیم اینه از خیلی چیزای اینجا بی‌اطلاع هستیم؛ شاید این به نوعی مرحله چندم مشکلاتی باشه که توی مملکت جدید خواهیم داشت. دلیل اصلی این داستان به خاطر اینکه اینجا نبودیم که ببینیم و تجربه‌ش کنیم. این می‌تونه از اتفاق‌های اجتماعی معمول تا انتخابات و نخست‌وزیر و حتی برنامه‌های تلویزیونی باشه.

 

از محمد خاتمی تا باب!

به عنوان نمونه تو ایران اگه یکی از محمد خاتمی چیزی می‌گفت، یه نفر تو سن و سال من هزار تا داستان و ماجرا داشت که تعریف کنه، اینجا مدتی پیش خبری منتشر شد که Bob Hawke عکسش روی آبجو اومده و خبرهایی حول این ماجرا +. حالا حساب کنید من فکر می‌کردم این آقای Bob کی هست اصلا؟ وقتی گوگل کردم دیدم تو سال ۱۹۲۹ نخست‌وزیر استرالیا بوده! {شاید اینو با سیاستمداران خودمون مقایسه کنید و بگید نخست‌وزیر، آبجو؟ بله اینجا آبجو یکی از فرهنگ‌های اصلی و جزء ارکان اصلی اوزی‌هاست. من خودم جرات مقایسه ندارم که بگم مگه می‌شه تو ایران فلانی فلان کار رو بکنه؟} از بحث منحرف نشم.

نخست وزیر اسبق استرالیا 87 ساله!

 

یا مورد دیگه چند وقت پیش با یه همکاری در مورد ملکه صحبت می‌کردم. اینجا بخش زیادی از خبرها در مورد ملکه انگلیس و خانواده سلطنتیه {شاید یکی از دلایلش دنباله‌رو بودن استرالیا از انگلستان و اینکه واقعا خبر خاصی تو این مملکت نیست و رسانه‌ها باید چیزی داشته باشن که روش مانور بدهن!} خلاصه‌ی داستان این همکارمون تعریف کرد که سال ۱۹۹۹ یک انتخاباتی توی استرالیا برگزار شده و مردم تصمیم گرفتن با همین سیستم ادامه‌ بدهن و Queen همچنان به عنوان ملکه در استرلیا هم شناخته بشه + نتیجه انتخابات خیلی جالب و نزدیک به همه. ولی خب فکر کنید ممکنه به عنوان یک مهاجر از چنین رخدادی بی‌خبر باشیم!

.

چرا باید به عنوان مهاجر بیشتر بدانیم؟

من خودم دوست ندارم تو جامعه‌یی باشم که ازش بی‌خبر باشم، دلم نمی‌خواد فکر کنم چه فرقی می‌کنه؟ و فکر کنم برم سرکار و برگردم و مشغول زندگی خودم باشم. خوبی ماجرا اینه که توی این دوره زمونه پیدا کردن این اطلاعات و فهمیدنش کار خیلی سخت و ناشدنی نیست. هر از گاهی سایتهای خبری و چیزایی که در موردش سوال دارم رو گوگل می‌کنم.
اینکه در مورد فرهنگ و پیشینه استرالیا {یا هر کشوری که توش زندگی می‌کنیم} اطلاعات داشته باشیم مساله کم اهمیتی نیست. توی پرانتز این رو هم توضیح بدم که بخش خیلی کلی از این موارد تو اون آزمون سیتیزنشیپی هم هست اینکه به قول خودشون Aussie values هستش و براشون هم اهمیت داره که در مورد کلیت ماجرا اطلاع داشته باشیم!

 

یک مطلب دیگه از ملکه که شاید بی‌ربط به موضوع بالا باشه:

این در دسترس بودن اطلاعات و اینکه رسانه‌ها خیلی تحت فشار سانسور نباشن خیلی جالبه! با همون همکارمون که حرف می‌زدم می‌گفت که Queen person نیستم، برای همین هم راحت می‌شد ازش یه سری چیزا رو سوال کنم و شاید حتی شوخی هم بکنیم!
شخصا همیشه با قدرت دائمی از هر جنسی که انتخاب مردم نباشه مشکل داشتم. اینجا هم هزار تا از این داستان هر روز توی رسانه‌ها هست؛ اینکه ملکه چی کار کرد، چی می‌خوره؟ پرنس اومد استرالیا و فلان استقبال ازش شده، خب چرا؟ صرفا به دلیل اینکه توی خانواده سلطنتی به دنیا اومده و حتی خودش برای به دست آوردن این چیزها هیچ تلاشی نکرده؟

از سانسور نشدن اخبار و اطلاعات می‌گفتم، اینکه علیرغم همه‌ی این حرفها و قدرت رسانه‌ها امروز خوندم که Prince Philip بعد از هزار سال! بازنشسته شده تو این مقاله برخی از سوتی‌های مختلفی که طی پنجاه سال مرتکب شده رو نوشته، مثلا یه سالی توی استرالیا به ساکنین اصلی استرالیا (همون aboriginalها گفته شما هنوزم بهم نیزه پرتاب می‌کنید؟+) خب آخه پدر من بعد هشتاد سال سن و به عنوان همسر ملکه کنترل نداری چی می‌گی؟

ساکنین اولیه استرالیا

 

جالبه اینکه می‌بینیم و می‌خونیم یک نفر در راس قدرت می‌تونه نقد بشه و خوبه بدونیم که با چشم بسته نباید کسی رو تحت هر عنوان و هر لقبی بت بکنیم و چشم بسته به‌به و تمجید کنیم. نقطه پایان ماجرا!

اندر مشکلات زبان دوم برای مهاجرها

یکی از همکارهام صبح توی آسانسور پرسید کار چطوره سرت شلوغه؟ گفتم:

…That’s ok now but last week was so busy

شروع کرد با طعنه که چه خبره مگه و خبری نیست، خوشبختانه به طبقه خودمون رسیدیم و زدیم بیرون.

می‌دونید به عنوان کسی که مدت طولانی نیست مهاجرت کرده و زبان اولش هم انگلیسی نیست خیلی سخته {حداقل برای سالهای اولیه} با یه انگلیسی زبان وارد بحث بشم و به قول خودمون کل‌کل کنم! اگه زبان خودمون بود می‌تونستم خیلی سریع بهش بگم اگه فکر می‌کنی خبری نیست جاها عوض!؟ یا مثلا بگم برادر من تو که بیشتر هفته رو از تو خونه کار کردی و ساعت سه بعد از ظهر می‌زنی بیرون این حرفا رو نزن! و هزار تا حرف دیگه…
می‌دونید با زبان مادری خودمون حتما دست و بالمون خیلی بازتره! زبونمون هم درازه! ولی با زبان دیگه {و حتی فرهنگ دیگه} مجبوریم که دست به عصا راه بریم!

 

تو همین مورد یک نمونه –

هفته‌ی پیش همکاری از یکی دیگه که مدتها غایب بود پرسید خیلی وقته نیستی و فلان کار رو من انجام دادم و از این داستانها {مشخصا داستان احوالپرسی نبود و داشت در مورد غیبت طولانیش سوال می‌کرد} طرف مخاطب هم خیلی راحت جواب داد چرا از رئیسم نپرسیدی و دو تایی شروع کردن خندیدن. خندیدنی که یعنی پایان بحث!

قبلا اینجا در مورد لهجه اوزی‌ها نوشته بودم، اگه دوست دارید و فرصتش هست فیلم زیر رو در مورد لهجه‌های مختلف انگلیسی ببینید!

 

 

دوری عزیزان

شاید بتونم به جرات بگم سخت‌ترین بخش مهاجرت یه نگرانی دائمی که از وضعیت عزیزانت تو ایران داری، اینکه تو اکثر موارد هم بخاطر مسافت عملا کاری از دستت بر نمی‌آد. تو این حین چیزی بدتر از تماس‌های ناگهانی نیست!

.
آرزویی که دارم اینه که امیدوارم که برای همه اوضاع همیشه رو‌به‌راه باشه!

امنیت شغلی؟

بعضی هفته‌ها هم این طوری شروع می‌شه که صبح اول وقت اولین روز هفته، به یه همکار نزدیک می‌گن قراره تیمتون restructure بشه و بر اساس قرارداد تا دو هفته‌ی دیگه اینجا هستی. به همین سادگی!

.

به عنوان کسی که همین دور و اطراف بودم، کوچکترین حدسی نمی‌زدم که هدف جلسه‌ چنین چیزی می‌تونست باشه؛ یعنی گاهی وقتا این طوری نیست که فکر کنی شامه قوی کار می‌کنه، پیش می‌آد که درست کار نکنه! هنوز نمی‌دونم می‌شه گفت که این برخورد به دور از انصاف و یه طرفه‌ست یا باید گفت همه چی خیلی منطقی و بر اساس خواستن یا نخواستن بیزینس و شرکتهاست؟

زبان

در مورد یادگرفتن زبان خیلی بستگی داره که منظورمون از خوب چیه؟ خوب یعنی یه فیلم رو نگاه کنی و بفهمی؟ بتونی با یک نفر دیگه صحبت کنی و کاری از پیش ببری؟ باهاش صحبت کنی، بیزینس کنی، ایمیل بزنی؛ یا اینکه بخوای یه جایی بین آدمهای دیگه زندگی کنی، باهاشون صحبت کنی و توی جامعه‌شون باشی.

این مورد آخر چیزیه که حتما باید تجربه‌ی مهاجرت و زندگی بیرون از کشور رو داشته باشید تا متوجه سختی‌هاش باشید.

از آدمها

به این نتیجه رسیدم که اینجا بیشتر از هر جا و هر وقت دیگه باید قوی بود. توی محیط کار واسم پیش اومده که کسی خیلی صریح بهم گفته نمی‌تونه کمکم کنه، یا این کار ارتباطی به اون نداره و حتی اینکه ما تو یه تیم نیستیم که توقع کمکی داشته باشم!

آره پیش می‌آد! ضمن اینکه بعضی آدمها خیلی ساپورتت می‌کنن گاهی هم این طوری می‌شنوی. به نظرم خیلی به اون آدمها برمی‌گرده که چطوری باشن، شرایط یه کمی پیچیده‌تر از ایرانه به خاطر اینکه آدمها با ملیت‌ها و فرهنگهای مختلف در کنار هم کار می‌کنن.
در عین حال با همه‌ی این آدمها باید کار کنیم، مثل هر جایی ارتباط با آدمها و تعامل با اونها بخش بزرگی از دنیای کار کردن هستش.

.

واسه همین به خودم می‌گم و تلاش می‌کنم که سخت نگیرم، هر چند که گاهی سخته!

حرفا هم برای خودشون تاریخ مصرف دارن

معمولا صبح‌ها تو مسیر چند دقیقه‌ای تا رسیدن به ترن تو ذهنم با خودم حرف می‌زنم. انگار که نشسته باشم و از زندگی اینجا برای کسی تعریف کنم، بیشتر از چیزایی که دیدم و شنیدم و تجربه کردم.

.

یه طورایی غم انگیز ماجرا اونجاست که وقتی تلفنی با کسی تو ایران صحبت می‌کنم یادم می‌‌ره دقیقا باید از چی تعریف کنم. حرفا هم برای خودشون تاریخ مصرف دارن، بعد از چند روز و چند هفته ممکنه که بیات بشن.