بچه‌ها و چالش مهاجرت برای پدرها و مادرها

یکی از چالش‌های مهاجرت برای خیلی از ما بچه‌ها هستن، قبل مهاجرت من هم گاهی بهش فکر می‌کردم. آینده بچه‌ها چی می‌شه؟ گاهی حتی نگران می‌شدم، نگران از اینکه بعدها نکنه فکر کنن چرا ما به عنوان پدر و مادر مهاجرت کردیم و در نتیجه‌ی اون؛ اینجا ارتباط فامیلی‌مون قطع شده، ارتباط با بچه‌هایی که زبان اصلی و اولیشون انگلیسیه چطور می‌شه؟ بعدها می‌شه باهاشون راحت‌ ارتباط برقرار کرد؟ براشون شعر خوند، حرف دل زد؟ نکنه یه وقتی دوباره اونا فکر مهاجرت به جای دیگه بکنن؟ چه کنیم با دغدغه بچه‌هایی که جایی رشد می‌کنن که ما تجربه‌ی مشابهی از اون فضا نداریم؟

 

توی ایران موقع خداحافظی یکی از همکارها گفت واسه بچه‌هاتون خوب می‌شه؛ چیزی که خیلیا می‌گفتن. موقع رفتن از ایران بچه‌یی نبود اما این چیزی بود که هر کسی بهش به نوعی اشاره می‌کرد.
اون وقتها می‌گفتم در درجه اول برای خودمون مهاجرت می‌کنیم، ما هنوز هستیم؛ تموم نشدیم! دلمون نمی‌خواد بعدها تو ذهنمون باشه که کاش رفته بودیم و اگه…!

الان بعد این چند سال و با وجود بچه‌یی که حالا هست و عزیزترین توی زندگی ماست، همچنان خیلی از این دغدغه‌ها وجود داره، بعضیاش حتی پررنگ‌تر هم شده اما از طرفی فکر می‌کنم شاید اینجا جای بهتری برای بچه‌هامون باشه، شاید بتونن بیشتر به چیزایی که می‌خواهن برسن، شاید ما راحت‌تر بتونیم چیزایی رو که دوست داریم/ دوست دارن و آرزو داریم رو براشون فراهم کنیم.

 

خیلی سخته چیزهای این طوری رو از حالا پیش‌بینی کنم ولی به هر حال این همه بخشی از زندگی و چالش‌های مهاجرته، باید بپذیریم دنیا اون دنیای زمان بچگی ما نیست! بخاطر خیلی چیزایی که تو بخش فواید مهاجرت نوشتم فکر می‌کنم اینجا جای بهتری برای زندگی بچه‌هامون خواهد بود. یکی می‌گفت همچین گاهی می‌گی فضا، بابا الان حتی تو ایران هم مدرسه‌ها، دنیای بچه‌ها با چیزی که تو تجربه‌ش کردی متفاوته، دیگه هیچی اون دنیای قبلی نیست.

راستش تو لیست مزایای مهاجرت فکر می‌کنم اینا رو هم باید اضافه کنم که وقتی دغدغه مسائل اولیه زندگی رو ندارم، فرصت بیشتری دارم که با خانواده و بچه‌م بگذرونم؛ از طرفی دوست ندارم اینجا به محدودیت‌ها و چیزهایی که تو ایران باهاش مواجه هستیم فکر کنم.

بهتره که همین پست رو همینجا تموم کنم!

وطن یعنی…

یه جمله جالبی دیدم که متاسفانه یادم نیست کجا بود اما محتواش این بود که گاهی حتی وطن دوم آدم (که بهش مهاجرت کرده) می‌تونه مهمتر از وطنی که به دنیا اومدیم باشه، چرا که احتمالا دومی رو خودمون انتخاب کردیم و براش تلاش کردیم ولی در مورد وطن اول اساسا انتخابی در کار نبوده!

.

به نظرم جالب رسید، می‌تونه خیلی بی‌راه هم نباشه.

چهل سالگی برای مهاجرت دیر نیست؟

سن و سال برای مهاجرت چیزیه که هنوز هم فکر من رو به خودش مشغول می‌کنه خیلی وقتها آرزو کردم که کاشکی شرایطی بود که می‌تونستم ده سال زودتر مهاجرت کنم. از طرفی چیزی بوده که خیلیا ازم پرسیدن که برای یه آدم چهل ساله دیر نیست که بخواد دوباره از اول همه چی رو از اول شروع کنه؟

چیزی که باور دارم اینه که اصولا با سن کمتر شرایط خیلی بهتری در دنیا و زندگی جدید خواهیم داشت، قطعا آدم هجده ساله‌ای که اومده اینجا بیشتر از من که تو سن سی و دو سه سالگی مهاجرت کرده می‌تونه توی این جامعه قاطی بشه، چیز یاد بگیره، احتمالا می‌تونه همینجا درس بخونه و چیزهای بیشتری رو توی این جامعه تجربه کنه.
قدرت یادگیری آدمها رو هم نباید دست کم بگیریم. بچه‌های دو سه ساله که اومدن اینجا، در مدت خیلی کوتاهی به مراتب بهتر از پدر و مادرهاشون می‌تونن انگلیسی صحبت کنن و مشکل لهجه و خیلی چیزهایی که ما به عنوان مهاجر نسل اول رو داریم، نخواهند داشت.

.

اگه به امتیازهایی که برای ویزای تخصصی هم داده می‌شه توجه کنید بیشترین امتیاز بین ۲۵ تا ۳۲ ساله و بعد از ۴۵ سالگی دیگه امتیازی برای سن به افراد متقاضی داده نمی‌شه! که خب شاید طبیعی به نظر برسه.
پس اگه همه اینها رو کنار هم بچینیم باید بپذیریم که سن و سال برای زندگی جدید و مهاجرت فاکتور تاثیرگذاریه اما برسیم به نیمه پر لیوان…

.

نیمه پر لیوان…

با تمام این حرفها آدمها، توانایی‌ها و اولویت‌هاشون باهم متفاوته، من شخصا آدمهایی رو دیدم که تو همین بازه سنی اومدن و فکر کردن نمی‌تونن و نمی‌شه، به همین دلیل برگشتن. برعکس آدمهای بالای چهل سال رو هم اطرافم می‌بینم که از زندگی اینجا راضی هستن، دوست دارن و تلاش می‌کنن که تو این جامعه زندگی کنن. اینجا رو به عنوان وطنشون پذیرفتن، هونطور که خیلی جاهای وبلاگم نوشتم بستگی داره که چی از زندگی می‌خواهیم و چه شرایطی داریم!

مهاجرت و کارمندی

کار همیشه یکی از نگرانی‌هاست، واسه‌ی ما کارمند جماعت که زمین بقیه رو بیل می‌زنیم نگرانی اینکه شاید به هزار و یک دلیل نخوان دیگه باهامون کار کنن. مدیرمون عوض بشه، مدیران ارشد قراره هزینه‌ها رو کم کنن، از کارمون راضی نباشن، کار به اون اندازه‌یی که باید نباشه، بیزینس وضعش خرابه! همه‌ی اینها بخشی از خطرات دنیای کارمندیه!

از اون طرف شاید اونایی که بیزینس دارن هم هزار و یک دغدغه برای بیزینس خودشون دارن؛ احتمالا نگرانی اونا به مراتب بیشتر از ماست که شاید فقط شغلمون رو از دست بدیم!

.

مگه ایران چطوری بود؟

داشتم تلاش می‌کردم که سالهای نه چندان دور تو ایران رو هم از یاد نبرم، تا بوده همین بوده! یه سالهایی مدیرعامل عوض شده بود و دوست داشت که تیم خودش رو جایگزین ما کنه، کلا از دیدن ما خوشحال نبود! چند وقتی هم وضع شرکت خراب بود و شده بود کشتی طوفان زده‌ی به گل نشسته! یعنی در هر حال انگار همیشه این برامون نگرانی بوده چه ایران و چه در مهاجرت. قبلا هم در مورد از دست دادن کار زیاد نوشته بودم.

حالا این چند مدت، مدیر جدید دارم. باهامون صحبت کرده و احتمالا داره کارهامون رو زیر و رو می‌کنه ببینه چی کاره هستیم؟ یه چیزایی رو روی نمودار می‌کشه و من هر از گاهی مانیتورش رو زیر زیرکی نگاه می‌کنم! کارمندیه دیگه، هر جایی که باشه حتما چنین نگرانی‌هایی هم داره…

فعلا که شانس من وقتایی که {مدیرم} نشسته اینجا همه چی آرومه، ولی وقتی تا می‌ره توی جلسه و قهوه بگیره، دور و اطراف من شلوغ می‌شه. چند دقیقه پیش یه همکاری اومد گفت می‌خوام تشکر کنم، دیدم روی ایمیل نمی‌شه، اومدم باهات دست بدم و بگم چه کمک بزرگی بود. {حالا کار پیچیده‌یی 

کار و کارمندی در مهاجرت

هم نبود همچین!} می‌خواستم بهش بگم خب مرد! می‌ذاشتی نیم ساعت دیگه می‌اومدی که مدیرم هم ببینه! الان که پرنده پر نمی‌زنه چرا داری تقدیر می‌کنی؟

.

ولی شاید راهش چیزایی باشه که اینجا نوشته بودم و هنوز خودمم جدی اجراش نکردم! اینجا باید برای چند ماهی پس انداز داشته باشی که زندگی رو بگذرونی؛ آدمایی که اینجا بزرگ شدن یا قدیمی هستن خیلی نگران این ماجرا نیستن، یعنی از نظر اکثرشون شغل یه چیز دائمی نیست که باهاش گره خورده باشن، شاید هم با این فرهنگ کاری، بیشتر از ما آشنا هستن.

یه همکاری داشتیم که کارش رو از دست داد، خیلی ساده بهش گفتن امروز روز آخره و به سلامت! باهم رفتیم ناهار خوردیم ازش پرسیدم حالا برنامه‌ت چیه؟ گفت قراره دو سه هفته دیگه برم مسافرت، بعدش که برگردم می‌گردم و کار جدید پیدا می‌کنم. به همین سادگی. این هم آخرش شد ایت ایز وات ایت ایز!

فرار یا مهاجرت

یادم نیست کسی بهم گفته بود یا جایی خوندم که مهاجرت یه جور فرار کردنه، شاید این جمله واسه سالهای خیلی قبل باشه ولی نمی‌دونم که چرا دلم خواست و دوست داشتم اینجا به این جواب بدم.

فرار از چی؟ جنگ چی؟

فرار؟ فرار از چی؟ فرار از مشکلات مختلف جامعه؟ فرار از معمولی بودن؟ فرار از همه اون چیزایی که دوست نداریم و نمی‌شد عوضشون کنیم؟

راستش من خیلی سال توی ایران زندگی کردم، تو همه اون سالها به عناوین مختلف تلاش خودم رو کردم، بیشتر چیزایی که بهش اشاره کردم از طرف من {و احتمالا باقی آدمها} قابل تغییر نبودن و همچنان هم نیستن! من فقط قراره که یکبار زندگی کنم، قراره تا کی برای این چیزها جنگید؟

چیزایی رو که گفتم مث خیلی حرفای دیگه می‌شه تعبیرش کرد؛ جنگ؟ برای چی باید جنگید؟ اصلا برای چی باید تغییر داد؟ اونجا، توی مهاجرت همه چیزها رو تغییر دادی؟ عوضشون کردی؟
من نمی‌تونستم و نمی‌شد که همه چیزها رو تغییر بدم، ولی حداقلش دوست داشتم که در اون چارچوب خودم به چیزایی که می‌خوام برسم. نمی‌خواستم که همه چیز و همه کس رو عوض کنم! سی و چند سال کافی نبود؟ خیلی از چیزهایی که گفتم مثل «آرامش روانی» چیزهای خیلی بزرگی نیستن، چیزایی که فهمیدم جاهای دیگه دنیا وجود دارن!

.

اون طرف دنیا چی؟

الان اون طرف دیگه دنیا چی؟ سخت نیست؟ نمی‌جنگیم؟ برای به دست آوردن چیزایی که دوست داریم تلاش نمی‌کنیم؟
به نوعی شاید خیلی بیشتر؛ اما از نظر من فرقش چیه؟ خیلی چیزها هست که حالا در اختیار خودمه، اگه که لازمه پیشرفت کنم خودم باید تلاشم رو بیشتر کنم. من احساس این رو دارم که جا هست؛ ولی اونجا چنین حسی نداشتم. حتی آخرین باری هم که برای دیدار با خانواده برگشتم ایران حس کردم اینجایی که الان دارم زندگی می‌کنم یعنی استرالیا، اگه که اشکالی هست تقصیر خودمه، باید دو دوتا چارتا کنم و ببینم چی کارش کنم، اما اونجا حتی توی سفر یه ماهه احساس کردم بیشتر مشکلات جامعه و همه چیزای فرسایشی دست من نیستن، کاری نمی‌تونم براشون بکنم؛ نمونه بگم؟ آلودگی هوا – مشکلات اقتصادی جامعه – حتی نحوه برخورد آدمهای هموطن و چیزایی که می‌شه در ادامه این لیست اضافه کرد.

.

شاید که خیلی‌ها مهاجرت رو به فرار تعبیر کنن، مهم هم نیست آدمها می‌تونن تعبیر و راه خودشون رو داشته باشن، ولی من خسته بودم؛ من دوست داشتم که جای دیگه‌یی راحت‌تر زندگی کنم، واسه رسیدن بهش تلاش کردم و هزینه دادم، چیزی که هنوز هم هست و ادامه داره!

.

الان گاهی وقتها ناراحت می‌شم، از خبرهای اونجا غصه‌م می‌گیره همه چی هم فقط مربوط به خبرهای سیاسی و اقتصادی جامعه نیست، بیشتر چیزها در مورد مردمه، در مورد خانواده و دوستانم. ولی به قول اینجایی‌ها ایت ایز وات ایت ایز!

نامه و ایمیل در فرنگ

یکی از چیزایی که تو دوره ما شانس باهامون جور بوده همین بحث تکنولوژیه، صرفنظر از هزار امکان مختلف مثل گوگل‌مپ {که زندگی باهاش یه طرف دیگه‌ی دنیا و شهر بزرگی مثل سیدنی خیلی سخت به نظر می‌رسه!} یا همین بحث ارتباط با خانواده و اطرافیان که به لطف هزار اپلیکیشن ارتباطی همیشه در دسترس هستن!

ولی در این مورد خاص می‌خوام به چیز دیگه‌یی اشاره کنم: اینجا استفاده از ایمیل تو محیط کار (و بیرون از اون) خیلی مرسومه؛ همه چیزها رو با ایمیل هماهنگ می‌کنیم. تو دو سه موردی که براساس شرایط برام یادداشت کاغذی نوشتن، به هزار جون کندن تونستم بخونم که چی نوشتن و داستان چیه! همون موقع فکر کردم اونایی که بیست سال پیش مهاجرت کردن چی کار می‌کردن واقعا؟ مهاجرت هزار برابر سخت‌تر بوده حتما!

.

مرا به نام کوچکم بخوان!

حالا که ماجرای نوشتن شد دوست دارم در مورد یه چیز دیگه هم بنویسم؛ توی ایران وقتی قرار بود به یه نفر نامه یا حتی ایمیل بفرستیم باید اسم و عنوان طرف رو کامل می‌نوشتیم که یه وقتی به طرفمون برنخوره؛ مثلا برای یکی از روسای شرکت می‌نوشتم جناب آقای فلانی/ ریاست محترم هیات مدیره یعنی اگه خدای نکرده اون «محترم» از جا می‌افتاد احتمالا طرف حس نامحترمی پیدا می‌کرد! – دروغ چرا خودمم مستثنی نبودم،

بخشی نامه دریافتی کاغذی!
بخشی نامه دریافتی کاغذی!

یادمه تو یکی دو موردی به طرف گفتم این چه طرز ایمیل فرستادنه؟-
حالا اینجا طرف هر کی باشه، حتی مدیر بالا و بالاتر؛ بالای همون ایمیل حداکثر به Hi و اسم کوچیکش بسنده می‌کنیم، وقتی ایمیل دو سه باری هم رفت و برگشت داشته باشه خیلی مرسومه که همون Hi و اسم کوچیک هم حذف بشه و بره سراغ اصل ماجرا! مثلا همکارم توی دومین ریپلای برام ایمیل زده که:

Cool, Maybe just transfer to us when we need to do something then we can transfer back if there is outstanding tasks still to do etc

Regards

.

یه چیزی دیگه‌یی که هنوز وقتی یادم می‌آد خنده‌م می‌گیره، توی کلاس‌های زبان شایدم توی مدرسه بود؟! یاد داده بودن که ایمیل‌ها رو با Dear شروع کنیم؛ اینجا خبری از Dear هم نیست، فقط وقتی استفاده می‌شه که مشتری جایی شدیم و قراره بهشون پول بدیم! اولین بار بهمون می‌گن عزیزم که هندونه بذارن زیر بغل و از دفعه‌ی بعد پول رو بگیرن!

خلاصه‌ی داستان اینکه نوشتن و ایمیل و نامه‌نگاری هم اینجا برای خودش آدابی داره و با چیزی که توی ایران استفاده می‌کردیم متفاوته!

بستن وسایل و مهاجرت برای همیشه

یکی از همکاران قبلی تو ایران یه بار به من گفت که من خیلی به مهاجرت و رفتن فکر می‌کنم، ولی همیشه تو جریان همین فکرها وقتی به گذاشتن خیلی از وسایل و افراد فکر می‌کنم متوقف می‌شم؛ یعنی هیچ وقت به مرحله جلوتر از این فکر نرسیدم.

بهش گفتم مهاجرت کار راحتی نیست، حتی وقتی پات به سرزمینی که می‌خواستی برسه. خیلی چیزها رو به دست می‌آری و خیلی چیزها و لحظات رو هم می‌بازی؛ این بسته به شرایط آدمهاست که تصمیم می‌گیرن کدوم رو انتخاب می‌کنند. مهاجرت هم خوبه هم بد!

 

 

جمع کردن وسایل و مهاجرت

 

.
ا

اولویتهایی که دیگه ممکنه مهم نباشن

ین عکس برای من یادآور روزهای آخری که تو ایران داشتم وسایلم رو می‌بستم. جعبه سی‌دی‌هایی که دوست داشتم گذاشتم کنار. ولی راستش حالا که خوب فکر می‌کنم احتمالا خیلی از وسایلی رو که گذاشته بودم کنار دیگه لازم ندارم، در این مورد خاص به شدت قبل موسیقی رو دنبال نمی‌کنم، اگه چیزی رو هم بخوام تو یوتیوب و هزار سایت دیگه هست. خیلی چیزهای دیگه هم گذشت زمان باعث می‌شه فکر کنی لازمشون داری یا نه!

هموطن ناراضی

یه سری‌هامون هم هستیم که همیشه، هر جا، تحت هر شرایطی ناراضی هستیم! همینجا و تو این وبلاگ زیاد نوشتم که هیچ جا بهشت نیست، هر جایی اشکالات و سختی‌های خودش رو داره، هیچ سیستمی هم کامل و بی‌نقص نیست.

ولی بعضی از هموطن‌ها گاهی همچین از چیزایی حرف می‌زنن و گله می‌کنن، که آدم دلش می‌خواد بگه نکنه شما از سوئیس اومدی که همچین سطح انتظاری داری؟

.

به همه اطلاعات روی وب اعتماد نکنید!

یه چیزی رو اضافه کنم که دیدم تو خیلی وبلاگها از اجاره خونه اشتراکی می‌نویسن، یا طوری می‌نویسن که اگه فلان ساعت بری فروشگاههای بزرگ می‌تونی نون رو با قیمت پایین بگیری که آدمهایی که تو ایران هستن فکر می‌کنن که تو استرالیا (یا هر جایی بیرون از ایران!) جماعت مهاجر دم فروشگاه صف می‌کشن که مثلا نون رو نصف قیمت بخرن! قبل‌تر چیزهایی در مورد هزینه‌های زندگی تو استرالیا اینجا نوشتم.

این نگاهی بود که من هم توی ایران بودم و با خوندن بعضی وبلاگها داشتم، {راستش یه کمی هم می‌ترسیدم که من آدم این کار نیستم!} حالا خبر خوب اینکه بگم براساس تجربه و مشاهدات من چنین چیزی نیست. همه دوستانی که با ویزای تخصص اومدن بعد مدتی که مشغول کار شدن خیلی هم خوب خرج می‌کنن، برای خودشون خونه‌ی خوب اجاره کردن. خلاصه‌ی داستان اینه که شاید نباید به خیلی چیزهایی که می‌بینیم روی وب منتشر شده اعتماد کنیم! بعضی چیزایی که من می‌خونم، با توجه به اینکه خودمم اینجا زندگی می‌کنم کاملا مشخصه که درست و واقعی نیست. حتی شک‌برانگیزه که اون طرف هم اینجا زندگی می‌کنه!

استرالیا در لیست بهترین کشورها برای مهاجرت

قبلا هم زیاد در مورد این نوشتم که مهاجرت یک تصمیم کاملا شخصیه و بر اساس شرایط کلی آدمهاست.

هفته‌ی پیش مطلبی دیدم که استرالیا در بین بهترین کشور دنیا که برای مهاجرت مناسب هستن قرار داره! به نظرم دلایل و توضیحات کافی و منصفانه‌ست. در این مطالعه چهار فاکتور اصلی: ثبات اقتصادی / بازار کار / درآمد و امنیت مورد توجه قرار گرفته است.

اطلاعات کلی درباره رنکینگ: 

 

استرالیا در لیست مناسبترین کشورها برای مهاجرت

 

چالش‌های مهاجرت یا دنیای جدید

یکی از چالش‌های مهاجرت، دنیای جدیدی که باهاش مواجه می‌شیم؛ من شخصا این تجربه‌ها رو بد نمی‌بینم {در حالی که تجربه‌شون گاهی سخته، گاهی باید بهای ندونستن رو خیلی سنگین بپردازیم!} اما در حال یه موقعیتی هم هست برای شناخت و آشنایی با این دنیای جدید که قطعا احتیاج داره تا تلاش بیشتری هم بکنیم، حالا ممکنه این نگاه خیلی بستگی به شرایط و دیدگاه آدمها به زندگی داشته باشه، اگه تو شرایطی هستید که حال و حوصله‌ی این چیزا رو ندارید یا فکر می‌کنید اون‌قدری زندگی‌تون ثبات پیدا کرده که حاضر نیستید که ثباتش رو بهم بزنید پس به احتمال زیاد مهاجرت تجربه‌ی جالبی براتون نخواهد بود.
اما شاید فکر کنید چی مثلا جدیده؟ من شخصا فکر می‌کنم استایل و ساختار زندگی ما شرقی‌ها خیلی متفاوت با دیگر کشورهاست، به نظرم کسی که از اروپا و آمریکا و کشورهای دیگه به جای دیگه‌یی مهاجرت می‌کنه شاهد این همه چالش جدید نیست. می‌دونید منظورم چیه؟ خیلی چیزا رو از بچگی دیده و تجربه کرده، در حالی که ما مثلا تو سن سی و چند سالگی تازه می‌ریم تو دل تجربه‌های جدید و باید در موردش بخونیم و بیشتر بدونیم و تو خیلی موارد راهی به جز تجربه کردن نداریم. می‌خوام کمی از این تجربه‌ها بنویسم. اصلا شاید اینها رو تو همین زیر مجموعه مهاجرت بنویسم، شایدم اگه بیشتر شد فکر دیگه‌یی براش کردم!

.

اول- تو کشورهایی مثل ایران که ما تجربه‌ی کار کردن توش رو داریم اونقدری به قول اینها مالتی کالچر نیست، یعنی حداکثر این فرهنگ‌ها ممکنه همکارمون باشه که از یه شهر دیگه اومده، یا تو منطقه‌ی دیگه‌یی از شهر زندگی می‌کنه. چیزی که هست وقتی اونجا و در بین همین آدمها زندگی کردی می‌دونی چطور زندگی می‌کنن، چی فکر می‌کنن و حتی تا حدود زیادی انتظار برخوردهای مختلف رو داری و می‌دونی باید چطور رفتار کنی! خیلی وقتها هست به قول معروف از نگاه طرف می‌فهمی منظورش چیه و باید چی کار کنی! حالا فرض کنید تو کشورهای مهاجر پذیری مثل استرالیا و خیلی جاهای دیگه دنیا شما با تعداد زیادی آدمهای مختلف ارتباط دارید که هر کدوم ممکنه از یه نطقه‌ی دیگه جهان باشن، سخته که خیلی چیزا رو تخمین بزنی، سخته که بشناسیشون و به قولی بدونی رگ خواب هر آدمی چطوریه، چجوری باید باهاش برخورد کنی و هزار تا داستان دیگه! بعضی وقتها نمی‌دونی یه جمله‌یی رو باید بگی یا نگی؟ همین طوری و تو یه نگاه در نظر بگیرید که آدمی چه موجود عجیب و پیچیده‌ایه، حالا این تو همچین محیطی هزار برابر پیچیده‌تر و سخت‌تر می‌شه!

.

ب- معتقدم ما تو ایران {شاید تو خیلی کشورهای دیگه} خیلی متفاوت زندگی می‌کنیم. خرید کردنمون و ساختار شهری‌مون خیلی متفاوت از اینجاست. اینجا دیگه به اون شکل خبری از مغازه حسن آقا و عباس آقا نیست، در عوضش سوپر مارکت‌ها و مغازه‌های مختلفی که همشون به صورت فرنچایز کار می‌کنن. اینکه بدونی چی رو، چه وقتی از چه فروشگاهی و به شکلی بخری خودش داستان پچیده و از نظر من داستان جالبی داره! در این مورد خیلی دوست دارم بیشتر و با جزئیات بیشتری بنویسم. فقط این بخش رو این طوری تموم می‌کنم که به قول دوستی اینجا باید برای خرید کردن حواس آدم خیلی جمع‌تر باشه و باید smart خرید کنی!

.

ج- یه بخش زیادی از مفاهیم برای ما کاملا جدید هستن، به عنون نمونه Tax Return که چند وقت دیگه و در پست جدایی در موردش می‌نویسم. تو ایران هیچ وقت طرح خود اظهاری (چنین اسمی داشت دیگه؟!) اجرایی نشد، یعنی فقط شرکتها موظف به این بودن که حساب و کتابشون رو به دارایی اعلام کنن. این چند سال آخر که ایران بودم دارایی یک سیستم مکانیزه راه انداخته بود که دقیقا باید یک کارشناس مالی و کارشناس IT با هم دیگه یه فکری به حال تکمیل فرمها و ارسالش به سایت دارایی می‌کردن، آخر سر هم یه شماره سریال می‌گرفتیم و بازهم اظهارنامه رو با گردن کج می‌بردیم به حوزه مالیاتی؛ اما اینجا مفاهیمی مثل Tax Return ، کارت اعتباری و خیلی واژه‌های دیگه برای ما به عنوان یک مهاجر تازگی داره!

.

این تازگی رو از این بعد ببینید که باید در موردش بخونیم، بدونیم و بخشی از اون رو هم تجربه کنیم تا بالاخره بتونیم بفهمیم چی به چیه؛ خب در نظر بگیرید کسی که از کشوری مثل آمریکا به اینجا مهاجرت کرده با همه این مفاهیم بزرگ شده و می‌دونه چی به چیه؛ از نظر زبان هم که قطعا مشکلی نداره، پس اینجاست که کار ما دو چندان سخت می‌شه، چرا که باید بتونیم تو این جامعه و در کنار بقیه مردم زندگی کنیم!