پدربزرگ
یک روز تو چهل و چند سالگی یاد پدربزرگش که نزدیک ۲۵ سال پیش مرده بود افتاد. اون وقتها تو دوره بچگی و حتی نوجوانی...
دهمین سالگرد ورود به استرالیا
از همون سال اول ورود به استرالیا، همیشه تو خانواده کوچیکمون سالروز ورودمون به استرالیا رو برای خودمون جشن گرفتیم! یه جورایی برای ما «روز...
پیش درآمد دشتی
بهت نگفته بودم که دوباره یادگرفتن «سهتار» رو شروع کردم، درست مثل هزار و یک وجه مشترکی که داشتیم و نگفتیم! توی ذهنم آهنگهایی که...
مرگ ابراهیم نبوی
این جمله رو زیاد گفتم که «خبر شنیدن مرگ» من رو اذیت میکنه! اصلا یکی از ترسهای زندگی منه! شاید فکر کنید این رفتار طبیعی...
سال ۲۰۲۴ در یک نگاه
به رسم همیشه تو روزهای آخر سال، سعی میکنم از کارهای مهم و سال ۲۰۲۴ برای خودم یه جمع بندی داشته باشم. امسال برای من...
از دست دادن آدمها در مهاجرت
یه روزی که مهاجرت نکرده بودم تو یه وبلاگی در مورد مرگ آدمهای نزدیک نوشته بود، درست یادمه که گفته بود این قصهی پر غصهایه...
میدونی دلتنگ توست؟
من تو ایران ارتباطات خیلی زیادی نداشتم، تعداد دوست و رفیق خیلی محدود و از نظر فک و فامیل هم که تو بیشتر مواقع گریزون...
رویا
درست نمیدونم که چیزی که میخوام بگم هم به مهاجرت و دوری آدمها مربوطه یا فقط به سن و سال ربط داره! یعنی هیچ وقت...
چرا باید برنامههامون رو یادداشت کنیم؟
امسال حوالی ژانویه که اصولا کارهایی که سال قبل انجام دادم رو جمع بندی میکنم، ولی امسال چیزی ننوشتم. دلیل اصلیش این بود که حال...
سه تار
یک سالهایی تو دوره جوانی «تار» میزدم. تار میزدم که یعنی چند سالی کلاس تار میرفتم. هر چهارشنبه ساز رو میزدم زیر بغلم و بعد...