دهمین سالگرد ورود به استرالیا
از همون سال اول ورود به استرالیا، همیشه تو خانواده کوچیکمون سالروز ورودمون به استرالیا رو برای خودمون جشن گرفتیم! یه جورایی برای ما «روز ملی» خانوادگی ما به حساب میآد.
امسال در حالی که توی کافهی کوچیکی داشتیم صبحانه میخوردیم این روز رو به دخترمون هم یادآوری کردیم. همسرم گفت حدود همین ساعتها بود که هواپیمای ما روی زمین نشسته بود و دو تایی با چمدونهایی که حاوی همهی زندگیمون بودن و با مقدار کمی پول که حاصل پس دادن خونهی اجارهای ایران، فروش وسایل و همهی پسانداز زندگیمون راهی استرالیا شده بودیم. اون روزها، روزهای پرهیجان و در عین حال پر استرسی بود! وارد جایی شده بودیم که کسی رو نمیشناختیم، کار نداشتیم و قرار بود یک جورایی همه چی رو از اول خط شروع کنیم. اما استرالیا برای ما شروع قشنگی شد و بعد از مدتها خونهمون شد!
تو همین ۱۰ سالی که پستهای این وبلاگ رو نگاه میکردم فکر کردم چه چیزهایی برام هیجان انگیز بوده و چه دغدغهها و استرسهایی داشتم. فکرش رو بکنید حوالی ۲۰۱۶ از اینکه تبلیغات پرداخت از روی موبایل رو دیده بودم به هیجان اومده بودم! یا چقدر زیاد از دنیای کارمندی تو استرالیا و تفاوتهاش با ایران نوشته بودم!
روزهای خوب و بدی رو پشت سر گذاشتم، چیزهای زیادی رو این سالها به دست آوردم، خانوادهمون بزرگتر شد و از اینکه دو تا بچهای داریم که دنیاشون بچگی کردنه خوشحالم. گاهی که برق چشمهای پسرم رو میبینم به وجد میآم، عصرها وقتی دخترم بدو بدو از مدرسه به سمتم میآد ذوق میکنم.
برای من که تو ماههای اول ورود به استرالیا دنبال یک کار مرتبط بودم و حتی با گرفتن یه کار قراردادی «سه ماهه»، روی ابرها بودم حالا شغلی دارم که واقعا دوستش دارم و مهمتر از اون تا همین چهار سال پیش هم فکر نمیکردم که تو موقعیت الانم باشم!
هر چند که مثل هر چیزی سختیهای خودش هم داشته، روابط زیادی رو از دست دادم و آدمهای نزدیکی رو تو دوره مهاجرت از دست دادم که احتمالا جاشون برای همیشه خالی خواهد موند.
ولی راستش رو که بگم الان که داشتم به همین دستاوردها و چیزهای کوچیک و بزرگ فکر میکردم حس کردم چه آدم خوش شانس و خوشبختی هستم! بیشتر از هر چیزی از انتخاب و زندگی اینجا خوشحالم.
راستش تو شخم زدن خاطرات یادم افتاد که آدمهای مخالف مهاجرت اطرافمون کم نبودن. دوستانی که میگفتن «کجا قراره برید؟» یا فامیلی که معتقد بود «چرا باید تو این سن و سال پدر و مادرهاتون رو رها کنید و برید یه گوشهی دنیا زندگی کنید؟» یا دوستی که از سر دلسوزی بهمون گفته بود «استرالیا هنوز از بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بیرون نیومده، حواستون باشه که ممکنه….»
ولی خب با همهی این حرفها، با همه مشقات ما اینجا رو به عنوان کشوری که قراره توش زندگی کنیم و بچههامون اینجا رشد کنند انتخاب کردیم. من به شخصه همیشه به این کشور احترام قائلم.
اگر که شما هم دارید اینجا رو میخونید و در صدد مهاجرت هستید، با اطمینان و مطالعه حرکت کنید، بخشی از نگرانی و استرس طبیعیه اما خب من الان که فکر میکنم، میبینم به ریسکش میارزید! زنده باد آزادی و رها بودن…