ضرورت گفتن حقیقت به بیمار

می‌فهمم که {اصولا} دکترها سعی می‌کنند بهترین خودشون رو برای مریض بذارن، می‌فهمم که سعی اصلی‌شون روی درمانه، همینطور بدن آدمها و خیلی از مریضی‌ها ممکنه اونقدری هم در مراحل اولیه برای خودشون شفاف نباشه. اما کاش تو خیلی موارد جدی به جای «امید به درمان» و بهترین تلاش، به مریض واقعیت رو می‌گفتن که مثلا اگه شروع به درمان کنیم، اگر که جراحی کنیم ممکنه جریان زندگی به سمت دیگه‌ای بره! یعنی شاید مریض دلش بخواد {اگه بتونه} به راه دیگه‌ای فکر کنه. شاید کمی به دور از واقعیت باشه ولی مثلا فکر کنه من یک، دو یا پنج سال دیگه زنده‌ام پس دلم می‌خواد تا قبل اینکه درد مریضی به صورت جدی به سراغم بیاد، این ماهها و سالهای آخر عمرم رو زندگی کنم! شاید دوست داشته باشه به جای سختی، درد و درگیری روزمره بیمارستان. بره به آخرین کارهایی که دوست داره برسه. آدمها حق دارند برای زندگی خودشون تصمیم بگیرند.

یکبار در مورد همچین چیزی با تراپیستم صحبت کردم، گفت شاید از بیرون گود این چیزها رو می‌گی اما تو واقعیت قدرت زندگی به مراتب بالاتر از این حرفهاست.

خیلی آدمهای دیگه هم بحث رو به سمت این می‌برن که این فرار و جای خالی کردنه که باید تا آخر و برای زندگی جنگید اما خب چیزی هم که من فکر می‌کنم و بهش باور دارم فقط داشتن یه گزینه دیگه‌ست. شاید همه آدمها و تو هر شرایطی توان مبارزه نامحدود رو ندارن، اصلا خیلی آدمها به اون «فرار و جا خالی دادن» نیاز دارن. چرا نباید به تصمیمشون احترام گذاشت؟