هر تتو برای خودش قصهای داره!
از اینجا شروع کنم که من خیلی سال پیش اصلاً به راستش تتو علاقه نداشتم، یعنی حداقل اول وقتها خیلی مرسوم نبود و خب دغدغه منم نبود ولی راستش حالا خیلی جاها پیش اومده که تتوهای روی دست و پا و بدن آدمها برام جالب شده، یکبار یکی ازم در مورد یکی از قسمتهای تتو پرسید که این سه نقطه آخر یعنی چی؟ گفتم یعنی «تمام!»، «پایان زندگی». راستش خودم خیلی به تتو آدمها نگاه میکنم، که طرحش قشنگه، یا مثلاً مفهومش چیه؟
تتو تو سالهای اخیر تو ایران هم خیلی مد شده ولی خب حداقل تو سیدنی، شهری که باز و آزاده، جایی که ساحل داره و فصلهای زیادی هوا خوبه من روزی نیست که تتویی نبینم و فکر نکنم قشنگه یا معنیش چیه؟
حتی گاهی خیلی فکر میکنم دوست داشتم یه پروژه با آدمهایی که تتو دارن، در مورد تتوهاشون صحبت کنم، هر تتو یه قصهای پشت خودش داره، بعضیها از روی علاقه به اون موضوعه، بعضیها حکم یادآوری واسه اون آدم رو داره، خیلی تتوها حالت یه «خلاء» رو داره، طرف یه کمبودی رو یه جایی تو زندگیش احساس کرده! اون وقت اون رو در قالب یه جمله یا شکل واسه خودش تتو کرده. یک نفر رو دیدیم که از هر سفری یه تتو داشت! تو نوع خودش کار جالبی بود. گاهی حتی تو اوقات بیکاری روی اینترنت طرح تتو آدمها رو نگاه میکنم، بیشتر تتوهایی که رو اندازههای بزرگتری هستن…
این فکر که هر خط و هر رنگ روی پوست، انگاری که فصلی از یک کتاب زنده است، مدام در ذهنم پررنگتر میشه. وقتی در محلههای مختلف یا کنار ساحل قدم میزنی، میبینی که گاهی تتو دیگر فقط یک تزئین ساده نیست، شاید یه بیانیهای از هویت، تعلقات و تاریخچه فردیه. تتوهایی که شاید در نگاه اول ساده یا حتی مبهم به نظر برسند، وقتی لایههای معناییشان را باز میکنی، به تجربههای عمیقی مثل چالشهای بزرگ زندگی، پیروزیهای کوچک، یا حتی یادآوریهای روزانه برای قوی ماندن میرسند.